آب را گل نکنید در فرودست انگار کفتری می گیرد عکس...

از آنجایی که تمام مشکلات مملکت حل شده و فقط مشکل عکاسی هدیه تهرانی مانده روی زمین و از آنجایی که هیچکس در کهکشان راه شیری از رانت استفاده نمی کند جز هدیه تهرانی و از آنجایی که هدیه تهرانی حداقل قیافه ای را که یک زن بازیگر باید داشته باشد دارد و حداقل دو تا فیلم خوب در یک قرن بازیگری اش بازی کرده و حداقل رمانش را (که لابد نوشته چون آدم بی رمان و دل بی غم دیگر در این زمانه یافت می نشود.) هنوز چاپ نکرده و از آنجایی که بسیاری حداقل های دیگر دارد که پرداختن به آنها مجال دیگری می طلبد بر آن شدیم آسیب شناسی عکاسی ایشان را ارائه دهیم تا مرهمی بر دلهای پردرد هموطنان باشد و بتواند احساسات عمومی را که اخیرا فرت و فرت جریحه دار می شود التیام بخشد:

1. ایرادی که به ایشان وارد کرده اند اینکه خانم تهرانی در مصاحبه شان فرموده اند عکس های نمایشگاه شان را از بین شصت هزار عکس انتخاب کرده اند. یعنی چی؟ به جای اینکه دل بسوزانید واسه ی انگشت سرکار عالیه که پس از این تعداد فشار دادن دکمه (دکمه!؟) تغییر شکل داده و شده شکل چنگالی که بخواهی با آن در نوشابه باز کنی همه اش به اعداد و ارقام شک می کنید؟ حساب دو دو تا چهار تاست. اگر ایشان برای هر عکس یک دقیقه وقت صرف کرده باشند یعنی شصت هزار دقیقه یعنی هزار ساعت و اگر فرض کنیم ایشان روزی پنج ساعت پاچه ها را بالا زده باشند و دوربین را گرفته باشند نوک دماغشان و در طول رودخانه به دنبال پیدا کردن مصب رود حرکت کرده باشند می کند دویست روز. ایها الناس! اگر کاپیتان کوک یا ماژلان بود سر خر را کج می کرد و بر می گشت آنوقت شما به جای اینکه از ایشان به عنوان کاشف نمونه تقدیر کنید هی به تعداد شصت هزار تا شک می کنید؟ اوف بر شما!

2. ایراد دیگری که به ایشان وارد دانسته اند این است که چرا تعداد کارهایش در نمایشگاه زیاد است. خب اگر تعداد کم بود آنوقت در و دیوار و سقف خانه ی هنرمندان و آن کیوسک محترم آش و چای فروشی پارک هنرمندان را با چی پر می کردند؟ آنوقت این طفل معصوم مجبور بود کارهایش را در یک اتاق زیر شیروانی نمایش بدهد آنوقت شما منتقدها چه چیزی را سوژه می کردید؟ و اشک چه کسی را در می آوردید؟ اصلا ببینم اشک هدیه تهرانی را با استفاده از کدام جلوه های وی‍ژه درآورده اید؟ ما شنیده بودیم ایشان برای یک سکانس در فیلم غریبانه هفت کیلو پیاز فرد اعلاء را هدر دادند و آخر هم کارگردان به جایشان زد زیر گریه.    

3. ایراد بعدی دیگر خیلی زیاده خواهی است. عکاسان عزیز معتقدند ایشان نه تنها حق نداشته از مجلس ختنه سوران برادرزاده ی همسایه اش عکس بگیرد بلکه اصلا نباید مغازه های جمهوری به ایشان دوربین می فروختند. این اشکال چند اشکال دارد:‌ اولا از کجا مطمئنید که ایشان دوربین اش را از جمهوری خریده؟ دوم اینکه از کجا می دانید ایشان دوربین شان را خریده اند و هدیه نگرفته اند؟‌ سوم اینکه اگر اینطور بود پس این همه هنرپیشه و خواننده و تردست و بندباز که می روند لوازم التحریر فروشی دفترچه صدبرگ می خرند و رمان پشت رمان می نویسند و ... ( ببخشید به علت نقص فنی دنباله ی برنامه تا چند لحظه ی دیگر... و اینک ادامه ی برنامه) عکاسان عزیز! این که یک نفر عکس می گیرد مساله ای نیست،‌ این که عکس هایش را نمایش بدهد مساله ای نیست اگر ایشان چنان جوگیر می شدند که می گفتند عکاسی مگه چیه؟ یه دکمه رو فشار می دی و زرتی عکس میندازی دیگه. نکبتا! آنوقت باید اینطور یقه جر می دادید و سینه به تنور می چسباندید مثل کاری که ما در ادبیات کردیم و هنوز جایش درد می کند.

4. ایراد دیگر اینکه چرا ایشان روی کارهایشان قیمت های بالایی گذاشته اند؟ آخر برادر من! عزیز منتقد! ای کسی که داری خمیازه می کشی و از روی شلوار خودت را می خارانی! فکر کردی کجا داری زندگی می کنی؟ پاریس؟ نکند فکر می کنی بازدید کننده ها و احیانا خریداران محترم فرق هنر عکاسی را با هنر آشپزی، گوپلن یا هنر صرفه جویی می دانند؟ نه برادر! اینها عکس را می خرند که پز بدهند فلانی روی دکمه (دکمه؟!) فشار داده و این عکس را گرفته پس باید هزینه اش را هم بدهند. مثلا چرا کسی کتاب فلان نویسنده را که فلان ناشر چاپ کرده نمی خرد ولی کتاب یک نفر را که...( و باز هم نقص فنی، این نقص فنی اخیرا دامنگیر ادبیات شده و صد رحمت به آنفولانزای خوکی!).

5. خودمانیم اگر محمد ورشوچی یا کاظم افرندنیا سیصد میلیون وام می گرفت و نمایشگاهی از عکسهای سیزده به درش را در استادیوم آزادی برپا می کرد کسی اصلا رغبت می کرد قلم در دست بگیرد و کاغذهای سفید را که با اینهمه زحمت و با قطع کردن درختان بیگناه و بی خانمان کردن وودی وودپیکرها به دست می آید هدر بدهد یا ترجیح می داد در آن کاغذ لبو بپیچد بدهد دست مردم، برای همین است که شاعر فرزانه می فرماید: بی زن و دندان جهان زندان بود...

پی نوشت: من نمی دانم این موضوع چه ربطی به آسیب شناسی هدیه تهرانی دارد ولی اگر نگویم کهیر می زنم: از آنجایی که تیم تحت نظارت قوی ترین مرد دنیا همه دوپینگی و بنگی از آب درآمدند (البته طبق معمول معلوم شده ورزشکاران ما پاک هستند و هواپیمایی که نمونه ها را حمل می کرده آلوده بوده. هواپیما! ننگ بر تو!) قرار بود ایشان مادام العمر محروم شوند که یک دفعه رییس فدراسیون شدند. بنده در همین جا به افشین قطبی پیشنهاد می دهم اگر سودای ریاست فدراسیون فوتبال را در سر دارند هرچه سریعتر یک برنامه ی شیشه کشی یا شیره کشی گروهی با بچه های تیم ملی ترتیب دهند. این ها را گفتم که خدای نکرده لال از دنیا نروم. والسلام   

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠
تگ ها :

برای جواد

تمام کتابفروشی های کریم خان کتاب ات را در ویترین گذاشته اند.

و ما بدجوری عادت کرده ایم

به نبودن ات.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩
تگ ها :

اعلام کناره گیری از مسابقه ی ادبی روزی روزگاری

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

حافظ

 

جناب آقای کاشیگر

 

شاید به نظر شما و یا دیگران عجیب برسد که نویسنده ی این مطلب خیال دارد حرفی جدی بزند، می خواهد آنقدر جدی باشد که هیچگاه، حتا در داستان های خود نبوده است،‌ می خواهد به ادبیات وفادار باشد، می خواهد به خوانندگان داستان های خود وفادار بماند، می خواهد در کنار چند داستانی که نوشته بایستد و سرش را بالا بگیرد، می خواهد آنقدر با دیگران روراست باشد که حتا با تصویر خود نبوده است، می خواهد به چندصدایی خیانت نکند، می خواهد بدون اینکه منتظر باشد روزی برسد که عده ای به یکدیگر جایزه بدهند بنشیند گوشه ای و دون کیشوت بخواند، می خواهد نشان دهد که نویسنده نمی نشیند منتظر که آیا جامعه ی ادبی او را به عنوان نویسنده ی برنده می شناسند یا فقط برای او سری تکان می دهند و لبخند می زنند که نویسنده همیشه بازنده است تا سالها بگذرد و کسی (حتا یک نفر) بر اندیشه ی او درنگ کند، می خواهد به کسانی که فقط می خواهند بخندند بگوید با تمام وجود می خواهد نویسنده باشد حتا اگر هیچ داوری شهامت جایزه دادن به دلقک وبلاگ نویسی را نداشته باشد که بارانی نمی پوشد و از صد سال تنهایی شاهد نمی آورد،‌ می خواهد همیشه معتقد بماند که نمی خواهد عضو کلوبی بشود که او را به عضویت قبول می کند، می خواهد بیشتر از این برایش ثابت نشود که داوری اشخاص جای داوری آثار را گرفته است، می خواهد ایمانش را به دستانی که می فشارد از دست ندهد و می خواهد در همان خیال خوش بماند که دغدغه ی همه تنها و تنها ادبیات است و لذت بردن از یک داستان را هیچ یک از افراد این خانواده با به به و چه چه گفتن و شنیدن و جوایز را دست به دست کردن عوض نمی کنند، می خواهد تنها بودن خود را حفظ کند که نویسنده همیشه تنهاست و اگر روزی جمعی را پشت سر خود دید باید کلاهش را بالاتر بگذارد و سرش را به زیر اندازد و پیش پایش را بپاید.

جناب کاشیگر به من اجازه دهید دکور جایزه ی ادبی دیگری نباشم و کناره گیری مرا از مسابقه ی ادبی روزی روزگاری – که می دانم تا همین امروز برای برگزار شدن اش چه خون دلها خورده اید- بپذیرید.

با سپاس

حامد حبیبی

بیست و پنجم آذرماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦
تگ ها :

.

نسل زنان زیبا منقرض نشده.

آنها دیگر از این کوچه نمی گذرند.

در هیمالیا هنوز برف می بارد...

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳
تگ ها :

راهنمای نوشتن در بلاگستان

 از آنجایی که انگار این وبلاگ با صد تا خواننده در روز ( که پنجاه تایش دوست و آشناهایی هستند که پول گرفته اند.) رکن اصلی جنگ های تبلیغاتی شده و کم مانده پوتین با واسطه پیغام بدهد که راقم این سطور آیا با او مشکل دارد یا نه و از آنجایی که وبلاگ نویسی یکی از پردرآمدترین و آرامش بخش ترین کارهاست و بعد از بسازبفروشی، ساخت تله فیلم،‌ نوشتن کتاب دا و پیمانکاری حمل و دفع زباله پرمنغعت ترین حرفه به شمار می رود و گروه گروه عزیزان را جذب خود می کند بر آن شدم راهنمای استفاده از این ابر رسانه را در این کهکشان گل و بلبل و سنبل برای علاقمندان بنویسم تا اگر احیانا در نوشتن پست جدید مشکل دارند مشکل شان حل شود:‌

 

1. از هیچکس انتقاد نکنید. چون وقتی شما از کسی انتقاد می کنید به این معناست که با آن شخص مشکلی دارید، نه اینکه آن شخص مشکلی دارد! اصلا شما حتما با کسی مشکل دارید که درباره اش می نویسید. آدم سالم که درباره ی آدم های دیگر نمی نویسد. مشکل دار! مریض! معتاد!

2. در باره ی هرکسی می نویسید درباره ی هنرپیشه ها،‌ هنرورها، کسی که یک بار به یک هنرپیشه سلام کرده، آن عزیزی که دارد دوربین را هل می دهد، عزیز بوم من، پرویز پرستویی، روح مرحوم فردین، آن دوست عزیزی که همین الان از پشت دوربین رد شد و پسر دستیار صدابرداری فلان سریال بانمک و همکاران تلاشگرمان در بخش های امپکس، نودال و حمل و نقل ننویسید. این تن بمیره ننویسید! بد می بینید ها! آن صحنه ی کله ی اسب در پدرخوانده را فراموش کرده اید؟‌ عزیزان سینماگر در یک لحظه پودرتان می کنند. آل کاپون سگ کیه؟ (من همین جا از برادر ارزشی آل کاپون معذرت می خواهم. از دهانم در رفت. من سگ کی هستم که با شما مشکلی داشته باشم. هاپ!‌هاپ!) ‌ ‌

3. درباره ی اهالی ادبیات ننویسید. هرچند آنها جنبه ی بالایی دارند ولی اطرافیان شان جنبه ی بالایی ندارند. مثال:‌ شما می نویسید فلان مجموعه مزخرف است. ( متاسفانه شما دچار این توهم هستید که وبلاگ شخصی جایی است که شما می توانید نظرات تان را در آن بنویسید. متوهم! مردم آزار! معتاد!) اطرافیان نویسنده به او می گویند: آره خواهر! خوندی فلانی چی نوشته؟‌ نوشته تو خوار مادر نداری و پدرت در کشتار ارامنه دست داشته و خودت ماه به ماه لباس زیرت را عوض نمی کنی!‌ مرتیکه ی بیشعور! ( توضیح:‌ آره خواهر! به این معنا نیست که گوینده یا شنونده زن هستند. من از تمام فمینیست ها،‌ دوستان فمینیست ها،‌ دوستان دوستان فمینیست ها و بقال سر کوچه شون معذرت می خوام.)‌

4. درباره ی فوتبالیست ها اعم از سلطان،‌ ‍ژنرال،‌ امپراتور، گروهبان قندعلی و گنده باقالی ننویسید. چون درست است که این جماعت به جز مجید جلالی حتا بلد نیستند کامپیوتر را روشن کنند ولی خدا را چه دیدید شاید وقتی مشکل دوپینگ کردن بازیکن ها، استوانه ی اخلاقی،‌ تکان دادن مادر خواهر ورزشکارها در استادیوم ها، وجود دلال های مربی و مربی های دلال و گاوبندی در بازی های آخر لیگ و نقش قلیان در بهبود فعالیت های هوازی حل شد و مایلی کلنگ با پنبه الکل محیط ورزش را پاک سازی کرد نوبت به قلع و قمع کردن وبلاگ نویس های مغرضی چون شما هم برسد. اصلا شما که با شورت و زیرپوش ورزشی عکس نداری بیخود می کنی مطلب ورزشی می نویسی، بی شورت! ورزشکارنما! معتاد!

5. در مورد اطرافیان تان ننویسید. چون شما که به خاطر وبلاگ نویسی آخرت را از دست داده اید لااقل دو دستی دنیا را بچسبید. دنیادوست! مال پرست!‌ معتاد!

6. درباره ی بقال محل و رفتار میوه فروش بازار قزل قلعه که می گویید یک کیلو سیب زمینی بده هفت کیلو می دهد ننویسید. فراموش نکنید از تمام لذت های دنیا فقط خوردن برای شما باقی مانده. چی؟ فقط خوردن برایتان باقی مانده؟ شکم پرست! گامبو! معتاد!

7. اصلا اگر از من می شنوید درباره ی هیچکس ننویسید. مریضید درباره ی افراد می نویسید مگر طبیعت بیجان را از شما گرفته اند؟

8. درباره ی اشیاء خوب فکر کنید و مثبت بنویسید. مثلا ننویسید نوک مدادم شکست چون بار منفی دارد و روح های حساس آن را برنمی تابند!! بنویسید نوک مدادم مثل شمشیر تیپو سلطان کاغذ را می برید و پیش می رفت! نه! ننویسید چون قرار بود از افراد اسم نبرید و کم مانده تیپو سلطان به گوش تان برساند که مگر با او مشکلی دارید؟ بنویسید...بابا اصلا مگه مریضید می خواهید در مورد نوک مدادتان بنویسید که شکل درست و درمونی هم ندارد و تداعی کننده ی نوک چیز دیگری هم هست و مگر خودتان خوار مادر ندارید؟ بی ادب! بی خوار مادر!‌ معتاد!   

9. در مورد حیوانات (به جز چند تا انگشت شمار) مثبت اندیشی را سرلوحه ی خویش قرار دهید. حیوان دوست ماست. حیوان رفیق ماست. سلطان غم،‌ حیوان!

10. در مورد سازمان ها،‌ ارگان ها،‌ دفاتر،‌ بنگاه ها، شهرداری های نواحی،‌ چاقاله فروشی ها،‌ کلوچه فومن فروشی ها، نمایندگی های سایپا و به خصوص شرکت معظم و محترم و معزز ایران خودرو مثبت بنویسید و لااقل هر یک ماه یک بار مراتب تقدیر و تشکر خود را از این عزیزان ابراز دارید. اگر ابراز ندارید لابد مشکلی دارید. مشکل دار! اگزوز پاره!‌ معتاد!

11. اگر به شهرهای کشور عزیز و پهناور مان سفر می کنید و می خواهید سفرنامه بنویسید فراموش نکنید فقط به به و چه چه بنویسید یعنی حتا اگر متصدی پمپ بنزین سوراخ باک و شما را با هم اشتباه گرفت مثبت فکر کنید و از آن به عنوان بهترین اماله ی عمرتان یاد کنید. اگر افتادید توی یک چاله نگویید آسفالت بدی داشت بنویسید رانندگیم خوب نیود. با تشکر از توجه شما.

11. یادتان نرود فقط از چیزهای خوب بنویسید،‌ اصلا مگر چیز بدی هم می بینید؟ نیمه ی خالی لیوان! بدبخت! معتاد! و همیشه این ترانه را با خودتان زمزمه کنید:‌ همه چی آرومه/ من چقدر خوشحالم/ پیشم هستی حالا/ به خودم می بالم. در پایان توجه شما را به یک پست خوب و ارزشی و ورزشی نمونه جلب می نمایم:‌

امروز از خانه که بیرون آمدم هوا خوب بود و پرستوهای عاشق داشتند آواز می خواندند. مثل آب خوردن تاکسی گرفتم. همه به هم تعارف می زدند که آقا شما بفرما سوار شو. در تاکسی رادیو روشن بود و گوینده کلی به من انرژ‍ی مثبت داد و من فهمیدم باید جای جای کشور عزیز و پهناورم را دوست بدارم. هموطن سلام! جلوی کیوسک روزنامه فروشی نگاهم افتاد به مجله ی خانواده ی خوشبخت و از اینکه خانواده رکن اول جامعه است لذت بردم،‌ دیگر خبری نبود جز سلامتی. تازه خبر ورزشی نوشته بود تیم والیبال بانوان مان با صد پله صعود در جایگاه شصت و چندم رنکینگ جهانی قرار گرفته. خدا را شکر. تمام مشکلات ورزش مان حل شد. یعنی منظورم این است که مشکل ورزش مان حل شد وگرنه مشکل دیگری نیست جز دوری شما. بعد همینجوری که زیر لب زمزمه می کردم زندگی زیباست ای زیبا پسند! به اداره رسیدم و رییسم گفت بوس نمی دی به عمو!؟ و کلی از زحماتم قدردانی کرد و گفت با تقاضای ده میلیون تومان وام ام موافقت شده و حالا می توانم آخر هفته به سفر دریایی ام به کشورهای حاشیه ی دریای مدیترانه بروم. توی اداره همه خوشحال بودند و همچین کار می کردند که اسپارتاکوس نمی کرد. (با عرض معذرت از برادر ارزشی اسپارتاکوس.) شب که به خانه برگشتم نه ترافیکی بود نه کسی به کسی فحش داد. شام نان و پنیر و بوقلمون داشتیم و من بازی ایران- اردن را دیدم و از اینکه دل یک میلیون برادر اردنی را شاد کردیم شاد شدم و بعد یک سریال دیدم که آنقدر خنده دار بود که روده هایم به هم پیچ خورد البته پیچ خوبی خورد و من همین جا لازم می دانم از دست اندرکاران سریال و آن سرکار خانم هنرپیشه و مدیریت شرکت محترم ایران خودرو کمال تشکرم را ابراز دارم. بعد از اینکه یک لیوان شیرم را خوردم مثل سنگ افتادم خوابیدم و تا صبح همه اش خواب های خوب خوب دیدم. پایان

  

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠
تگ ها :

آلفاویل

...در آلفاویل داشتن احساسات عمیق مجاز نیست. پس چیزی مثل عشق هم نیست. نه مخالفتی، نه طنزی. همه کار را طبق فرمول های قابل محاسبه انجام می دهند.

پس از تاریکی/هاروکی موراکامی/مهدی غبرایی

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩
تگ ها :

در جستجوی صفحه ی ادبی از دست رفته

اعتیاد پدر سلامتیست. من معتادم. ناخن می جوم و احساس آرامش می کنم. معتادم به ترسیدن و معتادم به حالگیری از نزدیکان و معتادم که هی بروم توی میل باکسم ببینم چند تا ای میل جدید دارم که معمولا هم همه اش تبلیغ دوای دراز کردن عضو شریف است یا سری کامل جومونگ یا سی دی آموزش راه رفتن روی آب! معتادم بروم توی پرشین استات و ببینم ملت از کجا آمده اند توی این وبلاگ خراب شده که معمولا می بینم دوستان با سرچ عباراتی مثل: (ف.لان زن همسایه) یا (دستم را روی ف.لانش کشیدم.) یا (ف.لان زن عمو!!) یا از همه جالب تر و به یادماندنی تر (خ.ال ک.مر مامان!!!) گذرشان به اینجا افتاده. به هرحال اگر این کارها را نکنم آب دماغم راه می افتد و عینهو سید گوزنها می افتم تو جوب. به جز اعتیادهای مثبت هجده سال یک اعتیاد قابل عرض دیگر هم دارم. صبح به صبح وارد سایت روزنامه ی اعتماد می شوم و صفحه ی ادبی اش را باز می کنم و مثل یک وظیفه ی انسانی، پیج دان را چند بار می زنم و بیرون می آیم. چه کنم؟ دست خودم نیست. معتادم. مریضم.

امروز صبح همین کار را کردم. اولین مطلب مقاله ایست خارجکی! در مورد پروست که با این عبارت آغاز می شود: (اگر تا به حال از نوشته های پروست چیزی نخوانده ای نگران نباش.) که واقعا جمله ی آرامش بخشی است و خانواده ای را از نگرانی بیرون می آورد. من به نویسنده ی مقاله کار ندارم ولی آقای مسوول صفحه ی ادبی شما واقعا فکر می کنی کسی در این مملکت خودش را برای چنین چیزهایی نگران می کند. این جماعت روز روزش حسنی نگو یه دسته گل را هم نمی خوانند چه برسد به پروست. همه منتظرند یک نفر پیدا شود ایلیاد و اودیسه را بخواند برایشان تعریف کند. اصلا من بی سواد یکی از حسرت هایم خواندن شاهکار پروست است ( چون یک جلدش را خوانده ام می گویم شاهکار. از کسی نشنیده ام.) آنوقت شمای مسوول صفحه ی ادبی مقاله ای چاپ می کنی که هر بی سوادتر و گشادتر از منی را هم از خواندن این اثر دلسرد کند. واقعا دست شما درد نکند! چی شد حالا که سحابی سرش را زمین گذاشت همه سر بلند کردید؟ این از این، آن هم از مصاحبه ها و چسناله های چاپ شده در مورد مرحوم سحابی؛ مصاحبه ی نمونه:   

-         آقای سحابی آدم خوبی بودند؟

-         اختیار دارید. نمونه بود. همیشه قبل از غذا دستهاشو می شست. قبل از سیر شدن هم دست از غذاخوردن می کشید.

-         دیگه چه ویژگی هایی داشت؟

-     حقیقتش یه روز با هم رفتیم پارک. توپ یه بچه رفته بود بالا درخت. مرحوم سحابی هرچی سنگ تو پارک بود پرت کرد سمت توپ. هفت هشت ده نفری اون روز زخمی شدن. مسوولیت پذیر بود.

-         می گن گاهی هم ترجمه می کرده؟ شما که از دوستان نزدیکش هستید بفرمایید این حقیقت داره یا شایعه اس؟

-         ما که تو این چهل سال رفاقت چنین چیزی ندیدیم.

-         رفیق خوبی بود؟

-         خوووووب! میرزا قاسمی می پخت معرکه. حیف شد. واقعا جاشو با لودر هم نمی شه پر کرد.   

 

بگذریم. از آن مقاله کمی پایین تر می آیید. نقد مجموعه داستان خانم هنرپیشه است که در اینجا کاری با مجموعه و نویسنده اش ندارم. فقط نقد را بچسبید (تمام جملات بدون کم و کاست از نقد موردنظر نقل شده است):

 

- ] این کتاب[ نخستین کارنامه فعالیت داستانی ... بازیگر سینما و تئاتر است که از دهه 70 تاکنون، فضاهای داستان نویسی امروز را تجربه کرده است.

سوال1: یعنی چی؟ یعنی این مجموعه نخستین کارنامه ی فعالیت داستانی ایشان است؟ یکی با پانتومیم این عبارتو نشون بده شاید فهمیدیم منظور منتقد عزیز چی بوده.

سوال2: نویسنده ی مجموعه چطور و با استفاده از کدام فناوری سفر به آینده، داشته از دهه ی 70 تا کنون فضاهای داستان نویسی امروز را تجربه می کرده؟

سوال3: فضاهای داستان نویسی امروز چطور فضاهاییست؟ فضای بازه؟ بسته اس؟ همون جاس که آدمو تو فضا می بینن؟

سوال4: اینها به کنار. فضای داستان نویسی رو چطور تجربه می کنن؟ قدیم یا داستان می نوشتن، یا نقد، یا داور مسابقات ادبی بودند. البته اخیرا با خرید از هایپر استار و سلام علیک با بقال محل یا سفر به نقاط صعب العبور هم می شود این فضا را تجربه کرد.

 

- این دفتر مجموعه 11 داستان از وی را به همراه دارد.

شگفتی و آگهی یافتن پدر و مادر واقعی: من حیرانم. واقعا در فهم زبان مادری ام مشکل پیدا کرده ام. همین امروز فهمیدم پدرمادرم والدین واقعی ام نیستند. از کسانی که از پدر مادر احتمالا چینی یا سواحیلی بنده اطلاعی دارند خواهشمندم تماس حاصل فرمایند.

 

- ...که خود برآمد تجربه هایی است در قلمرو داستان کوتاه که عمدتاً از متن زندگانی زنانه یی مایه می گیرد. بی گمان صدای تمناهای زنانگی و تجربه مینی مال در فضای قصه پردازی، شاخصه اصلی این مجموعه به شمار می رود. نویسنده چندین رشته از واقعیت را در چشم انداز فرصتی زنانه به تصویر کشیده است.

مرتیکه مگه خودت خوار مادر نداری: صدای تمناهای زنانگی دیگه چه جورشه؟ اینجا زن و بچه نشسته آقای منتقد!! فرصتی زنانه؟!! مگه فرصت توالته که زنونه مردونه داشته باشه؟ یعنی اگه یه صفحه ی سفید پیدا کردین هرچی خواستین باید روش بنویسین؟ البته چشم انداز فرصتی زنانه را خوب اومدی. دمت گرم! وقت کردی یه چند تا عکس از این چشم انداز بنداز، ببینیم صفا کنیم.

کشف: من فکر می کنم منتقد عزیز سالها سفیر ایران در تبت بوده. به جمله ی اول دقت فرمایید. اصل جنسه، گرامر تبتی کهن به خوبی رعایت شده. البته الان تو تبت هرکی اینجوری حرف بزنه بهش می خندن.

 

- آدم ها و رابطه ها، همواره در فضاهای بسته خانه و خانواده جریان دارند.

سوال 1: اگر فضا بسته است پس چطوری جریان دارند؟

آیین نگارش اول دبیرستان، نظام قدیم: آقا یک لطفی بکن مرا در جریان اخبار قرار بده.

اخطار: خیلی فضا فضا می کنی ها! مثکه می خوای بفرستنت همونجا که ماهواره ی امید رفت.

 

- گفتنی است جسارت و حرکت های نویسنده در فضاهای خلاق و پرشتاب همواره با نوعی نرمی زبان و روایت های ساده یی از درون زندگی مایه می گیرد.

سیال ذهن: نه! جان من یاد ماتریکس نیفتادین؟

اخطار2: باز گفت فضا!

 

- در این روایت ها خانه و کوچه و پله ها و تزیینات در موقعیتی کاملاً آشنا و دست آموز حضور دارند.

زبان قاصر است1: در این سی سال سگ و میمون دست آموز شنیده بودیم ولی پله ی دست آموز دیگه خیلی نادره! دوره ی آخر زمون شده.

 

 

- اما نکته اساسی در اغلب داستان ها، سطحی بودن وقایع و آدم ها است.

تشکر و سپاس: باز جای شکرش باقیه داستان های خوبی ان. سطحی بودن وقایع و آدم ها که موردی نیست.

 

- نویسنده با همه تجربه های کوتاه و گاه نه چندان عمیق و درگیر نبودن با موضوعیتی در قلمرو جهان بینی و شناخت فضاهای جامعه شناسانه و همچنین ارائه عناصری از تیپ های اجتماعی، اما دغدغه نوشتن از غربت و بهره گیری از تکنیک های تازه و سیال در اینجا و آنجای این متن دیده می شود.

توصیه کنکوری: بشتابید! اگر مثل پروست سجاوندی و نوشتن بلد نیستید، اگر تجربه های نه چندان عمیقی دارید، اگر با موضوعاتی در قلمرو جهان بینی و شناخت درگیر نیستید، اگر فضاهای (باز فضا!!) جامعه شناسانه را نمی شناسید، اگر کارتان ارائه ی عناصری از تیپ های اجتماعی است مساله ای نیست. با دغدغه ی نوشتن از غربت و با بهره گیری از تکنیک های تازه و سیال دو روزه نویسنده می شوید. بشتابید!

وصیت آخر قبل از سکته: دوستان! یاران! عشاق سینه چاک اهالی سینما! با دفاع های غلط خود بدترین ضربه را به این نویسنده ی عزیز می زنید، آن وقت تاریخ ادبیات کهکشان راه شیری هیچوقت شما را نخواهد بخشید.

وصیت به مسوول صفحه ی ادبی اعتماد: دوست عزیز! هرکی گفت فضانوردم مطلبشو چاپ می کنی؟ باز اگه طرف یوری گاگارین بود فکر می کردیم چون روسی مون ضعیفه حرفشو نمی فهمیم. این آقا که روس نیست. گیرم روسه شما نباید زیرنویس بذاری؟ به خدا اینها که شبها آگهی می چسبونن به دیوار یه بار می خونن اش!

پایان    

 

    

 

 

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
تگ ها :