به کجا چنین لجن درمال!

 

مرا چکار که یک عمر آه و ناله کنم

که فکر مملکت شش هزار ساله کنم.

میرزاده عشقی

 

پرده اول:

 

شما ماشین خود را در جایی مجاز پارک کرده اید. برمی گردید که سوار شوید و می بینید یک دستگاه پژوی فرهنگی و بسیار صاحب تمدن و پیشینه ی بالا کنار شما و در خلاف جهت خیابان پارک کرده. به اطراف نگاهی می اندازید. به جوان متمدنی که دم آژانس ایستاده اشاره می کنید. جوان متمدن همانطور که انگشت اش توی دماغش است می گوید که الان صاحب ماشین می آید. شما سوار می شوید، قفل های ماشین خود را باز می کنید، چند دقیقه ای سوت می زنید و خود را خونسرد نشان می دهید. خبری از صاحب ماشین نیست. به جوان که دارد با تخم هایش بازی می کند اشاره می کنید. می گوید الان می آید. آینه را تنظیم می کنید. بخش های گری گرفته ی سرتان را می جورید، دندان هایتان را در آینه با دستمال کاغذی برق می اندازید، تا صد می شمارید. برای جوان بوق می زنید. یک لحظه تخم اش را رها می کند و برای شما دستی تکان می دهد یعنی طرف دارد می آید. شما هزار فکر به سرتان می زند: نکند طرف جراح است و الان دست اش توی شکم بیمار گیر کرده، طرف وزیر است و دارد مصاحبه می کند و لبخند می زند، طرف خلبان توپولف است، نکند مایلی کلنگ است که اینهمه سرش شلوغ است، نکند طرف پرویز پرستویی است و دارد یک گوشه ای گریه می کند، نکند طرف در فیلم پوپک و مش ماشاا... نقش دشک را بازی کرده و حالا نمی تواند از جایش بلند شود، همینجوری بی ربط یکهو به فکرتان می رسد نکند طرف باران کوثری است و دارد نوار ضبط شده ی برنامه های پدرش را نگاه می کند که نمی تواند دل بکند و بیاید ماشین اش را جا به جا کند. نه. اشتباه فکر کردی. طرف یک راننده ی سبیلوی متمدن و بافرهنگ کهن است که از بس دهانش را از غذا انباشته کم مانده گونه هایش چاک بخورد و نصف غذا مثل باب اسفنجی از چشمهایش زده بیرون. سلانه سلانه، آهسته و پیوسته، مثل یک غزال حامله می خرامد و پیش می آید. شما چشمانت بیرون زده بس که پلک نمی زنی که ببینی طرف سری، دستی، آلتی، چیزی برایت تکان می دهد که یعنی شرمنده. نه. باز هم اشتباه می کنی، این وارث فرهنگ کهن اصلا در این باغ ها نیست. می نشیند پشت رل و وقتی حسابی صندلی را باسنی کرد چند متری جلو می رود که تو بدبخت مادر مرده هموطن غیور رد شوی. وقتی دارد از کنار شیشه ی ماشین ات رد می شود نمی توانی تحمل کنی و می خواهی او را از رو ببری، همانطور که پلک نمی زنی می گویی: آقا ببخشیدها، عذر می خوام. طرف همانطور با دهان پر سری تکان می دهد که یعنی باشه بخشیدمت، ولی دیگه از این کارا نکنی ها! حالا یه بوس بده به عمو.

پرده دوم:

شما اصلا بی خیال ماشین شخصی می شوید، پیاده به راه می افتید. چون فکر می کنید یک فرق هایی با گوریل پشمالوی قطبی (مولف امیدوارست گوریل پشمالوی قطبی اصلا وجود خارجی نداشته باشد و اگر هم زمانی وجود داشته الان نسل اش منقرض شده باشد تا مشکلاتی که در زمان نوشتن سفرنامه ها گریبان گیرش شد و عزیزان هموطن بافرهنگ و پیشینه ی بالا تمام زنان فامیل مولف را به زینت طبع آراستند گریبان گیرش نشود.) دارید پشت چراغ قرمز عابر می ایستید. می بینید یک عزیز هموطن غیور که سوار ماشین سوزوکی است یک بند بوق می زند که ماشین جلویی برود روی خط عابر و او بتواند در زمان قرمز گردش به راست کند و چون قوانین راهنمایی می گوید گردش به راست در زمان قرمز بودن چراغ ممنوع است مگر اینکه خلافش ثابت شود و چون این قانون را انگار برای مریخی های مقیم پایتخت ( مولف امیدوارست مریخی مقیم پایتخت اصلا وجود خارجی نداشته باشد و الخ...) نوشته اند که کسی از آن خبر ندارد، شما با چهره ای مغموم به راننده ی بوق نواز نگاه می کنید. طرف می پیچد جلوی شما، شیشه را پایین می کشد و مثل گوریلی که به موزش توهین شده می گوید: چیه؟ مشکلیه؟ شما مثل شامپانزه ای که فکر می کند شامپانزه ها باید گفتمان کنند می گویید: آقا چرا اینقدر بوق می زنی سر صبح؟ طرف مثل گوریلی که شب های یلدا فال حافظ می گیرد و موز می خورد می گوید: دلم می خواد بوق بزنم! بعد هم یک ناسزای هفت هزارساله به شما حواله می دهد و می رود به سمت اداره ی حل مشکلات گوریل های متمدن و بافرهنگ و پیشینه ی بالا.

پرده ی سوم:

شما سوار یک تاکسی شده اید. راننده ی تاکسی مثل سلمانی ها و دلاک ها بدون اینکه نظر شما را بخواهد شروع به اختلاط می کند. با عرض پوزش توجه شما را به سخنان این عزیز هموطن فرهیخته با فرهنگ و هویت کهن جلب می کنم (از بیماران قلبی، ریوی، کلیوی، حلقوی و اطفال زیر هجده سال در فرصت های بعدی پذیرایی خواهد شد.):

هموطن: مرتیکه ی افغانی واسه ی ما آدم شده. باورت می شه آقا، طرف افغانیه میاد پیاده بشه، یه پونصدی میده، میام باقیشو بدم میگه مال خودت! افغانی داره به من انعام می ده! تف بهت بیاد. آخه افغانی! عمله! ...! ...! تو می خوای به من انعام بدی؟ صد تومنو پرت کردم از پنجره بیرون. (در اینجا مولف از اینکه عادت ندارد همیشه روولورش را همراه ببرد و نمی تواند یک گلوله خرج این هموطن کند از خودش و از خوانندگان پوزش می طلبد.) افغانی حالا واسه ی ما شده پشت میزنشین. آخه افغانی! عمله! بدبخت! شدی پشت میزنشین؟ آقا خاک بر سر ما که عمله افغانی باید تو این مملکت بشه پشت میزنشین و انعام بده. ( در اینجا مولف دارد به مهاجرت فکر می کند، به کسانی که از این خاک هفت هزارساله می روند و در ممالک بیگانه پشت میزنشین می شوند، به دانشگاه می روند، بیمه می شوند، اجنبی ها به آنها لبخند می زنند و از ملیت شان فحش نمی سازند. در پایان مولف از تمام هم زبان های افغانی کهکشان راه شیری شرمسار است که گوشت را در جوراب می پختند که بتوان با آن چندبار آبگوشت درست کرد و آن آب زیپو را می خوردند و کلنگ می زدند و کلنگ می زدند و کلنگ می زدند و به بچه هایشان شناسنامه نمی دهند و آنها نمی توانند به مدرسه بروند و خودشان چون کارت ملی ندارند نمی توانند حساب بانکی داشته باشند و پولی را که در می آورند به کشورشان بفرستند و مدام باید به این و آن التماس کنند... و ما از قبیله ی آدمخواران نیستیم.)

پایان   

 

 

 

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩
تگ ها :

.

در چشم ماهی

اشکی

یخ بسته بود.

ماهی نجیب من

به تاریخ پیوسته بود.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳
تگ ها :

نظرخواهی یا نمایشنامه وقتی می خوای بشینی مجبوری روبروی تلویزیون بشینی؟

دیشب سرم پایین بود و صدای برنامه ای را می شنیدم که داشت از مردم در مورد برنامه های نوروزی شبکه ی پنج نظرخواهی می کرد. توجه شما را به این مصاحبه ها جلب می کنم:

 

گزارشگر: شما برنامه های نوروزی شبکه پنج رو تماشا می کردین؟

مرد شاد: بعله. خواستم تشکر کنم بابت سریال دارا و ندار که خیلی جالب بود.

گزارشگر: در مورد برنامه های دیگه چی؟ مثلا سریال دارا و ندار.

مرد شاد: من از همین جا خسته نباشید می گم به عوامل سریال.

زن مستوری: تهران نبودم نگاه نمی کردم.

گزارشگر: سریالها رو چطور؟

زن مستوری: سریال دارا و ندار رو می دیدم. خیلی عالی بود.

مرد پیک موتوری: از همین جا می خواستم به آقای ده نمکی تبریک بگم.

گزارشگر: بابت سریال دارا و ندار؟

مرد پیک موتوری: نه. برای یک عمر دستاوردهای هنریشون.

گزارشگر: پس سریال دارا و ندار چی؟ نکنه نمی دیدین؟

مرد پیک موتوری: استغفرا... من باقلوا گیر کرد تو گلوی بابام نزدم پشت اش تا سریال تموم شه. دیروز هم هفت اش بود. منو چی فرض کردی برادر؟

مادر هفت فرزند: سریال دارا و ندار رو می دیدم. یه ضعف هایی هم داشت، مثلا کوتاه بود، می تونست هر قسمتش سه ساعت باشه یا می شد روزی هفت بار نشونش بدن و مهم ترین ضعف سریال این بود که تموم شد به نظر من باید همیشه ادامه پیدا می کرد.

گزارشگر: شما برنامه های نوروزی شبکه 5 رو می دیدین؟

مرد عرقو: فقط برنامه های مستند.

گزارشگر: نگو. یعنی سریال دارا و ندار رو نمی دیدین؟

مرد عرقو: فقط برنامه های مستند و سریال دارا و ندار.

گزارشگر: چطور بود؟

مرد عرقو: برنامه های مستند خیلی خوب بود.

گزارشگر: از مستند بکش بیرون. می گم چطور بود؟

مرد عرقو: سریال دارا و ندار خیلی خوب بود و مفاهیم عمیق و درد اجتماع را مطرح کرده بود نقطه.

گزارشگر: نظرتون در مورد سریال های نوروزی شبکه ی 5 چیه؟

جوان معتاد: به نظر من مسوولین نبایس اینهمه سریالهای خشنگ پخش کنن چون اونوقت ما به کار اصلی مون نمی رسیم و بهره وری پایین میاد.

گزارشگر: منظورتون سریال دارا و نداره؟

جوان معتاد: نخیر. منظورم سریال دارا و نداره.

گزارشگر: شما از کیفیت این سریال راضی بودید؟

جوان معتاد: صد درصد. ولی قدیما یه حال دیگه ای می داد.

گزارشگر: منظورتون اینه که الان بهتر شده بود؟

جوان معتاد: بعله.

گزارشگر: نظرتون در مورد برنامه های نوروزی شبکه ی 5 چیه؟

مردی که پیژامه پوشیده زیر شلوار: منظورتون سریال دارا و نداره؟

گزارشگر: پس نه. منظورم لاسته.

زن عینک فوتوکرومی: باید دارا و ندار رو نگاه می کردیم که کردیم.

گزارشگر: چطور بود؟

زن عینک فوتوکرومی: باید خوشمون می اومد که اومد.

گزارشگر: نظر خاصی ندارید؟

زن عینک فوتوکرومی: چرا. به نظر من آقای ده نمکی باید از بخش ندارها کم می کرد و به بخش داراها اضافه می کرد. چون بخش ندارها غم انگیز بود و ما باید تو عید می خندیدیم.

مردی که کله پاچه چسبیده به سبیلش: ما با خانواده می نشستیم و نگاه می کردیم.

گزارشگر: یعنی می خواین بگین این سریال برای بچه ها هم مناسب بود؟

مردی که کله پاچه چسبیده به سبیلش: من کی گفتم بچه ها، گفتم با خانواده نگاه می کردیم.

گزارشگر: پس عالی بود دیگه؟

مردی که کله پاچه چسبیده به سبیلش: عالی! بیست! حتا از ویکتوریا هم بهتر بود. دوبله شم عالی بود.

(چند دقیقه بعد)

گزارشگر: قربان می خواستم با لهجه ی قشنگ تون بگین که چقدر سریال دارا و ندار خوب بوده؟

مرد زندگی: خیلی خوب بوده.

گزارشگر: بگو که عالی بوده.

مرد زندگی: عالی بوده.

گزارشگر: بگو که حاضری یک چشم نداشته باشی ولی بتونی دوباره سریال دارا و ندار رو ببینی.

مرد زندگی: حاضرم یک چشم نداشته باشم و بتونم دوباره سریال دارا و ندار رو ببینم.

گزارشگر: حالا صدای سگ درآر.

مرد زندگی: هاپ هاپ!

گزارشگر: صدای اردک

مرد زندگی: کوآک! کوآک!

گزارشگر: حالا صد تا دراز نشست برو بعد بلند شو هفت دفعه بگو دارا و ندار تو محشری از همه سری تو یک افسونگری یا حور و پری (بشکن می زند و قر می دهد) در آغوش بهار خونه داری نشونی توی هر گلخونه داری به هر دشت و دمن شکوفه کردی...(در اینجا چند نفر وارد صحنه می شوند، لباس سفید بی آستین تن گزارشگر می کنند و او را سوار ماشین می کنند و آژیر کشان دور می شوند. مرد زندگی از فیلمبردار زمان پخش مصاحبه را می پرسد.)

 

پایان

 

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٦
تگ ها :

کارشناس پاسخ می دهد.

از آنجایی که در میان شگفتی همگان بعد از زمستان بهار آمد و شمشادها جوان شدند و کمی تا قسمتی پرنده های بهاری ترانه خوان شدند و از آنجایی که همه چی آرومه من چقدر خوشحالم و سوژه های بی خطر و بی ضرر و خنثی هم تق شان درآمده دیدیم مدتیست از کارشناس برنامه دعوت نکرده ایم به سوالهای جوانان سرزمین گل و بلبل از کوچکی چیز تا گشادی چیز و درازی چیز و روشهای جلوگیری از چیز و ربط چیز با چیز پاسخ بدهد، پس از ایشان دعوت کردیم تا جواب بدهد:

 

1. دختر جوانی هستم هفده ساله، اینقدر اس ام اس تبریک نوروز فرستادم که انگشتم عفونت کرده چه کنم؟

پاسخ: هیچ اشکالی نداره، اگه جای دیگری هم عفونت می کرد مهم نبود. مهم اینه که آدم به همه از بقال محل تا کارت پارکی تا رفتگر محترم شهرداری تا خواهرخوانده ی عروس عمه ی چاقوتیزکن محل اس ام اسی تبریک بگه وگرنه ممکنه اونا خدای نکرده فکر کنند آدم موبایل نداره، اس ام اس بلد نیست یا انگشت هاشو برای کارای ضروری تر نیاز داره.

2. جوانی هستم بیست ساله دیروز آمدم اسم ج ن .ی ف ر آن یس ت.ون را در گوگل سرچ کنم دیدم فیل را تر کرده اند. حالا من بدبخت چه کنم؟

پاسخ: قبل از اینکه دیر شود نی کول کید م ن را سرچ کن.

3. امید هستم از لس آنجلس. خواستم این عید سعید باستانی و فرارسیدن بهار رو به همه ی هموطنانم تبریک بگم.

پاسخ: من هم همین چیزا رو به تو با اون صدای نحست و خانواده ی محترمت تبریک می گم.

4. پرویز پرستویی هستم از تهران. خواستم بگم با اینکه بهار آمده و شمشادها جوان شده اند و پرنده های بهاری ترانه خوان شده اند ولی هرچی زور می زنم نمی تونم جلوی اشکم رو بگیرم. بگویید چه کنم؟

پاسخ: دستورالعمل تهیه ضماد ضد اشک: نیم لیتر اشک باران کوثری را در هفت پیمانه اخ و تف شریفی نیا حل کرده، سه تار موی رنگ کرده ی حاجیلو را به آن اضافه می کنید و می گذارید خوب دم بکشد، در مخلوط حاصل هفت دفعه سی دی اخراجی های دو را فرو کرده و خارج می کنید به خصوص آن سکانسی را که طرف با تمپو آهنگ ای ایران می زد و صدای ارکستر سمفونیک می آمد. یک قاشق از ضماد حاصل را در هر دو چشم می چکانید دیگر حتا با دیدن فیلم های مجید مجیدی هم اشکتان درنمی آید، سر قبر پدر که جای خود دارد.  

5. دخترجوانی هستم شصت ساله از جابلسا. می خواستم این عید سعید باستانی را به تو و خانواده ی گرامی ات تبریک بگویم.

پاسخ: ای کاش می رفتم زیر آواتار و این لحظه رو نمی دیدم! ای کاش کیمیایی به جای پسرش به من نقش اول می داد و کسی به کسی تبریک نمی گفت! ای کاش...

6. یک سوال فنی داشتم. اخیرا به هرکس می گویی آواتار فیلم بدیه میگه باید سه بعدی ببینی تا بفهمی فیلم چیه. می خواستم ببینم اگه مثلا یه بعد به آژانس شیشه ای یا آواز گنجشک ها اضافه کنیم اینها فیلم های خوبی می شوند یا خیر؟

پاسخ: دوست عزیز! دو فیلمی که نام بردی درست است سه بعدی نیستند اما یک وجب بُعد سوم به تاریخ سینمای این مرز و بوم اضافه کردند که این نشان می دهد بعد سوم چه نقش مهمی در هنری شدن فیلم دارد و من به شما تبریک می گم.

7. آقا! من موقع سال تحویل رفتم از تونل توحید رد شدم. خر پر نمی زد. دست همه ی مسوولا درد نکنه.

پاسخ: مطمئنی پیغامت تموم شده؟ تبریکی، عید مبارکی ای، چیزی نمی خوای بگی؟ بوس نمی دی؟

8. من پارسال داور مسابقات ادبی بودم، امسال هم داورم. سال دیگه هم داورم. آخه این چه زندگی ایه!

پاسخ: دوست عزیز! ما همه محصول شرایط زمانه ی خود هستیم. متاسفانه شما در برهه ای از تاریخ مملکت گل و بلبل افتادی روی خشت که مردم همینجور له له می زنن برای کتاب و کتابخوانی، همه می رن کلاسهای تندخوانی که بتونن هی رمان پشت رمان بخونن، شهرت و ثروت نویسنده ها رو کور کرده، میری خواستگاری اگه سه تا کتاب داستایوفسکی رو تا آخر از حفظ نخونی بهت زن نمی دن، مردم جایزه ی ادبی می خوان و می دونن که این جوایز از نون شب براشون واجب تره، یک چنین جامعه ای همیشه یک قربانی می خواهد و آن قربانی هم شما هستی دوست عزیز! تبریک می گم.

9. از برنامه ی مردان آهنین زنگ می زنم. ما خودمون از دیدن هر ساله ی اینهمه آدم گنده ی عرقوی گردن کلفت لندهور کودن خسته شدیم. می خواستم ببینم مردم خسته نشدن؟

پاسخ: طبق اخبار رسیده فقط دشمن خسته است. شما برنامه ات رو بساز.

10. با تشکر از برنامه ی خوب تون. یه انتقادی داشتم

پاسخ: دوست عزیز! متاسفانه یکی سهوا ENTER رو بی موقع فشار داد و تصادفا پاسخ منو کپی پیست کرد رو بقیه ی متن پیام شما و کاملا اتفاقی دکمه ی آندو کار نمی کنه. منتظر نظرات گرم شما هستیم. سوال بعد لطفا.

11. با سلام. امسال ما رفتیم سفر برای دیدن نقاط تاریخی مملکت گل و بلبل. جز یک مشت خشت خرابه و پاره آجر چیزی ندیدیم، رستوران ها هم موی زیربغل سرو می کردند لای برنج و چون ازدحام مسافر زیاد بود به ما نرسید و اومدیم از یک روستا رد شیم دو ساعت موندیم تو ترافیک و خواستیم شیرینی سنتی بخریم هفت بار حامله شدیم تو صف در صورتی که با سه تا هم کارمون راه می افتاد و نسلمون منقرض نمی شد و خلاصه خیلی خوش گذشت.

پاسخ: اِهه! دوست عزیز چرا قطع کردی؟ حالا که خیلی خوش گذشت از بدی های سفر به آنتالیا و وارنا و دبی دبی هم می گفتی دیگه.

12. با سلام به کارشناس برنامه. من موقع سال تحویل داشتم کانالهای تلویزیون رو عوض می کردم دیدم یه شبکه به جای اینکه توپ در کنه، تانک در کرد.  می خواستم ببینم توپ نداشتن یا تانک مد شده؟

پاسخ: همراه گرامی! مریضی با کنترل تلویزیون ور می ری؟ بشین یه گوشه سمنوتو بخور.

13. ما امسال خواستیم دم سال تحویل با حافظ کیارستمی فال بگیریم. صفحه ای اومد که عباس توش فقط یه ویرگول گذاشته بود، می خواستم ببینم تعبیرش چیه؟

پاسخ: تعبیر ویرگول: ای صاحب فال! به مسافرت می روی، می روی هتل، پر است، می روی مسافرخانه، پر است، می روی برینی پر است، می روی برگردی جاده پر است، ای صاحب فال! سر جات بایست. مریضی میری سفر؟ درد بی درمونی چیزی داری؟ بتمرگ در خانه و صدقه و نیکی به پدر و مادر را هرگز فراموش نکن.

14. می گم مگه زمستون و برف و سرما مانع دید و بازدید از فامیلهاست که تا زمستون تموم میشه همه یاد صله ی ارحام می افتن؟

پاسخ: دوست عزیز! قدیم یعنی زمان دهقان فداکار رفت و آمد در زمستان مشکل بود، هنوز تونل توحید افتتاح نشده بود، تونل رسالتی در کار نبود، امتداد بزرگراه نیایش یا همان آبشناسان یا همان ایرانپارس را نساخته بودند، مردم مجبور بودند با الاغ از مدرس بپیچند توی صدر یا خرشان را یک گوشه پارک کنند و بروند فری کثافت. بعله! اینطور نبود که پدرجان! همه اش ناز و نعمت و همه چی آرومه و من چقدر خوشحالم و از این چیزها!

15. جوانی هستم هجده ساله. الان فیلم محاکمه در خیابان رو دیدم و خون جلوی چشم هامو گرفته. چه کنم؟

پاسخ: طریقه ی طبخ خورشت دفع فیلم های مسعود کیمیایی معروف به خورشت آلو برای دو نفر: آلو سیاه یا زرد؛ سه کیلو، آب؛ دو پارچ، گوشت؛ یک قاشق چای خوری، جواد طوسی پوست کنده؛ سه عدد، فرامرز قریبیان رنده شده؛ دو حبه، پوپک و مش ماشاا... دو حلقه (توجه: خانم های باردار و اطفال زیر دو ماه و بیماران کلیوی از اضافه کردن مورد آخر جدا خودداری کنند.)

پایان

  

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥
تگ ها :

.

دختربچه ها را حاجی فیروز کرده اند.

آنها می رقصند

ما گریه می کنیم.

این بهار بوی نابودی می دهد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٧
تگ ها :