.
دستانم به آغوش باز شده
میخ هایت را بکوب.
حیوان حیوان است.
بی مقدمه توجه شما را به مصاحبه ی خبرنگار واحد مرکزی با یک اشرف مخلوقات کت و شلوارپوش جلب می نمایم: (در ضبط این مصاحبه راوی کمترین تاثیر را داشته است.)
خبرنگار: قربان! بفرمایید چرا چهارده شیر باغ وحش را کشتید؟
اشرف مخلوقات: با تبریک بیست و هشتم دی روز جهانی بزرگداشت گوشت خر، اولا دوازده شیر نبود و هشت تا بود و برای این شیش تا شیر الکی سر و صدا راه انداختید که تازه دو تاشون هم زیر سرم بودند و سه تا شیر که ارزش این همه هجمه رو نداره و از دیشب زنم با من قهر کرده که لااقل یکی شون رو می آوردی خونه بچه ها سوارش می شدند و من از همین میکروفون به همه ی اونهایی که واسه ی یک نصفه شیر به همکارهای زحمتکش من در بخش های تپانچه، امپکس و نودال و کباب کردن گوشت خر توهین کردند هشدار می دم که قفس خالی زیاد داریم و اگر زیادی شیر شیر کنین می رین اونجا که شیر رفت و قبلش ببر رفته بود.
خبرنگار: حالا اصلا همان تعداد که شما فرمودید، آیا مریض بودند یا چی؟
اشرف مخلوقات: شما هم مثل اینکه قفس خونت کم شده ها! اینهمه هواپیما افتاد چرا اون موقع شیر شیر نمی کردین؟ برادر من! اصلا مریضی تو کار نبود. پیر بودند نمی خواستیم ذلیل بشن و زیر دست عروس و نوه و هر روز خونه ی این یکی اون یکی در به در بشن و خواستیم غرورشون حفظ بشه این بود که خلاصشون کردیم. خودشون هم هیچ اعتراضی نکردن. من خودم از چندتاشون پرسیدم شکایتی نشنیدم. حالا شما کاسه ی داغتر از آش شدی. اصلا می دونی چیه؟ کشتن اون شیرها حق منه، سهم منه، عشق منه! شیر زنده عصبیم می کنه، می فهمی؟
خبرنگار: یعنی چون پیر بودند اون ها رو کشتین؟
اشرف مخلوقات: آقای محترم! چرا بزرگش می کنی؟ کی میگه ما کشتیم شون؟ ما تفنگو گذاشتیم رو شقیقه ی اونها و ماشه رو فشار دادیم و اونها افتادند زمین. همین. یعنی تو کشورهای غربی اگه تفنگو بذارن رو شقیقه ی شیر و ماشه رو فشار بدن حیوون نمی افته زمین؟ شما بگید، نمی افته؟ نمی میره؟ حالا که به ما رسید این کار بد شد؟ گلوله است. گاهی می کشه. گاهی هم نمی کشه. اووووه! همچین می گین انگار آدم کشتیم!
خبرنگار: حالا بالاخره کشتین یا نکشتین؟
اشرف مخلوقات: ببین جوون! اینجا جا کم بود، جای تنگ هم منو عصبی می کنه. قفس کم داشتیم. این شیرها هم که حیوانند و حالیشون نیست هی زاد و ولد می کنن، هی زاد و ولد می کنن. کم مانده بود دفتر بنده رو خالی کنیم، لحاف دشک پهن کنیم برای آقا شیر.
خبرنگار: قربان! بالاخره این شیرها پیر بودند یا هنوز قدرت زاد و ولد داشتند؟
اشرف مخلوقات: پیر بودند ولی تو جوونی تغذیه شون خوب بوده، لبنیات و هوای پاک کوهستان مصرف می کردند، استرس نداشتن، من و همکارای زحمتکشم نذاشتیم یک ذره کمبود گوشت خر رو احساس کنن. من از همین جا به همه ی جوانان این مرز و بوم اعلام می کنم که گوشت خر قدرت فلان را بعله. ما که اینجا به چشم خودمان دیدیم.
خبرنگار: پس شیرها بیماری مشمشه نداشتند؟
اشرف مخلوقات: من به همین کت و شلوارم که اونها رو از هر چهارپایی بیشتر دوست دارم قسم می خورم که بیماری اون حیوانات مشمشه نبود و چیزی خطرناک تر بود و ما برای اینکه این بیماری باعث مرگشان نشود کشتیم شان. از دیروز هم کلی نامه ی تشکر داشتیم از مردم که خواسته بودند حالا که دست به کشتن ما خوبه خانواده ی عامل جنایت میدان کاج را هم بکشیم که متاسفانه چون ما اشرف های مخلوقات را نمی توانیم بکشیم شرمنده ی مردم شدیم.
خبرنگار: ولی این صداقتت ما رو کشته.
اشرف مخلوقات: خواهش دارم. من خاک پای این مردمم.
پایان
کشف و پی نوشت: با دل خون هم می توان طنز نوشت.
شیرهای باغ وحش ارم با شلیک گلوله به شقیقه شان کشته شدند.
١. چه وسوسه ای است صبح ها دید زدن کیوسک روزنامه فروشی با این که می دانی آنجا چیز خوب کوچکی هم به انتظار تو نیست. ولی وقتی می خواهی چشم ات را ببندی و بروی احساس محکوم به مرگی را پیدا می کنی که به او چشم بند تعارف می کنند و او هم می پذیرد. راضی نمی شوی. بر می گردی و خبر وارد رگ هایت می شود.
٢. شاید احمقانه باشد گریستن و غصه خوردن بر مرگ چهارده شیر در جایی که نود نفر یک شبه در توپولوف یا بوئینگ یا فوکر یا هر تابوت متحرکی پودر می شوند و آب هم از آب تکان نمی خورد.
٣. شاید احمقانه باشد اما بیشترین عذاب من در باغ وحش دیدن شیر در قفس است. برخلاف خیلی از حیوان های دیگر انگار شیر به زندانی بودن خود، به تحقیر شدن خود آگاه است. چشم های شیر نر باغ وحش ارم که حکایتی داشت، همیشه (حتا این آخرین بار که یک ماه پیش دیدمش) پر آب بود مثل چشم پیرمردی که دارد ذره ذره مرگش را در تنگ ترین و بی روح ترین قفس تاریخ، در جایی که جماعت مشتاق به شکم و زیر شکم اش نخودچی پرت می کردند و می خندیدند می بیند. این بار چه زخمی هم بر پشت اش افتاده بود، یک بریدگی، شاید اهمال یک کارگر یا نتیجه ی دعوایی خانوادگی.
۴. برای اولین و آخرین بار من صدای نعره های شیر را در همین باغ وحش فکسنی و دلگیر شنیدم. نعره ای واقعا مسحور کننده، مو بر اندام راست کننده، پرطنین و در عین حال غمگین. حال آن نعره ها با شلیک گلوله ای به شقیقه خاموش شده. شیر پیر و محبوب و یال و کوپال ریخته ی من مثل یک سرباز جان داده و شاید باید خوشحال بود که به قول بابا زیر دست نشده.
۵. نمی دانم اگر وزیری، رییسی، کسی استعفا بدهد یا اخراج بشود آیا کسی به آرامش می رسد، آیا بازمانده ای از مسافران ارومیه آرام می گیرد یا می توان دلخوش بود نعره های شیرها که خاموش شد اهمال کاران راست راست راه نمی روند و با آن کت و شلوارهایشان حق به جانب مصاحبه نمی کنند. نمی دانم. فقط شاید نفر بعدی کمی حواسش را جمع تر کند.
۶. آخرین بار صحنه ی تکان دهنده ی دیگری هم در این باغ وحش فکسنی و نفرین شده دیدم. سگ های خانگی در قفس. بیچاره یکی شان را فقط می توانستی لم داده روی کاناپه تصور کنی نه نشسته روی زمین سرد با چشمانی در انتظار دستی که به سرش کشیده شود. نمی دانم به آنها هم از آن گوشت های آلوده داده اند یا نه و آیا شقیقه ی این چند سگ بخت برگشته هم به زودی با گلوله آشنا می شود یا نه. هرچند شاید هر مرگی بد نباشد، وقتی زندگی گرفتار شدن در چنگ اشرف مخلوقات باشد.
٧. باید جایی عکس شیر غمگین را داشته باشم. نمی دانم کجا. فعلا که مغزم خوب کار نمی کند.
حامد - دی ماه نحس 89
------
پی نوشت: آقایان! آقایان کت و شلوارپوش! تو را به هرچه می پرستید این بیماری را جدی بگیرید و نگذارید دو روز دیگر خبر انتقال آن به انسان را بخوانیم.
.
این عصر من است
این عصر انسانی سراپا لجن است
این عصر بدنام شدن قهوه ی تلخ است
این عصر فرو ریختن چشم انداز زن است
به عصر نمایش عریان جوجه کباب خوش آمدید!
انحصار فرار در دستان توست
ای دبلیو آی پی!
ای آپولونیا کالج!
ای وعده گاهی به نام خارج!
مرا نجات بده، ای ضربه! ای سلطان رینگ!
ای توپولوف! ای بوئینگ!
یک نفر از سیاهه ی زنده ها کم شده است
یک نفر از سیاهه ی مرده ها کم شده است
یک نفر نمی خواهد عضو کلوبی باشد
که او را به عضویت می پذبرد.
ژلوفن ها تمام شد
کودئین سپر انداخت
و مفنامیک اسید آن چیزی نبود که تظاهر می کرد.
دست تو از آن سوی اقیانوس به پیشانی من که نمی رسد.
ای ویوالدی!
ای گوسفندی که از روی هزارمین مانع خواب من پریدی!
زمستان است
و زندگی آنچنان است
که فصل ها انگار خاصیت شان حراج کفش و رویا و چمدان است.
من یک بار نامت را در آب دهان خیساندم
من کتاب تاریخ سوم دبیرستانم را چنان جر دادم
که چهار راه ولیعصر به خود لرزید
که پارک دانشجو خود را خیس کرد
که سنگفرش های انقلاب را پاره کاغذها پوشاند
و دست سنگین مدیر مرحوم دبیرستان بر گونه ام نشست
و اشک تاریخ ریختم.
من
سراپا تقصیر
از هفت هزار سال خاطره
از هفت هزار سال زنده به گوری
اینک در عصر ماست و خیار کارخانه ای
در عصر تخم مرغ دانه ای
در سرمای برفی که از آن ما نیست
در بلوای حرفی که از آن ما نیست
در بالکنی خالی از بند رخت ایستاده ام
و به خرس های قهوه ای می اندیشم
که هیچگاه زمستان ندارند.
گزیده ای از نامه های ببری به ننه ببری و بالعکس.
از آنجایی که اینجانب خیلی زود نسخه ی نامه های ببر خدابیامرز روس به ننه ببری با عنوان (( نامه های ببری به ننه ببری اش)) را تهیه کردم و تا قبل از اینکه مترجمان عزیز بخواهند هفتاد تا ترجمه از آن را روانه بازار کنند این کتاب را روانه ی بازار کرده ام، در اینجا گزیده ای از این اثر را که در شناخت روحیه و منش ببر فرزانه تا آخرین دقایق حیات می تواند مفید واقع شود ارائه می نمایم باشد که موجب آرامش روح آن عزیز از دست رفته شود:
24 آگوست
ببری جان سلام
از روزی که رفتی تهران ما دل توی دلمان نیست که یک وقت بروی زیر ماشینی، موتوری، سه چرخه ای، چیزی. وقت کردی برایمان کاغذ بنویس و از حال خودت ما را باخبر کن. اینجا همه خوبند. دختر عمویت را برایت شیرینی خوردیم تا هروقت کار تولید ببر مازندرانت تمام شد و به سیبری برگشتی بفرستیم تان خانه ی بخت.
هرشب دندان هایت را مسواک کن.
نخ دندان یادت نرود.
مادرت
28 آگوست
ننه ببری سلام
اگر از حال ما خواسته باشید ملالی نیست جز هوای آلوده، صدای آلوده، غذای آلوده، فضای ادبی آلوده و قفس آلوده. ننه ببری یادت هست یک بار که در کودکی روی پله های دم در خانه ی مان نشسته بودیم و گروهی داشتند جنازه ای را می بردند از تو پرسیدم او را کجا می برند و تو گفتی به جایی که نه هوا هست، نه آب، نه غذا و نه یارانه. حالا می فهمم آن جنازه را کجا می بردند. از این گذشته اهالی اینجا به من پیشت پیشت می کنند انگار من گربه ام. باورت نمی شود برایم پفک پرت می کنند انگار من بچه ام.
دیگر ملالی نیست جز دوری دخترعمو.
اما در مورد مسواک که گفتی اینجا سهمیه ی مسواک مان را کم کرده اند. شب ها دندان هایم را می مالم به میله های قفس تا تمیز شود.
ببری تو
7 سپتامبر
ببری جان سلام
نامه ات ما را از دل نگرانی درآورد. از اینکه آنجا با آغوش باز از تو استقبال کردند همه خوشحالیم. شنیده بودم تهران مردمان مهمان نوازی دارد. از اینکه نوشته بودی روزی سه شقه گوشت می خوری و قوی و سالم هستی خوشحالم. پدرت می گوید بپرس ببین به یک بازنشسته برای نگهبانی یا بیبی سیتر احتیاج ندارند.
یادت نرود مسواک زدنت را سی دقیقه طول بده.
قربانت، مادرت
10 سپتامبر
ننه ببری سلام
امیدوارم خوب و خوش باشید. ننه جان! از نامه ات سر در نیاوردم. من کجا نوشتم روزی سه شقه گوشت می دهند بخورم. صبح ها یک کاسه حلیم می دهند با یک استکان چایی، ظهر عدس پلو و شب ها یک مثلث کوکو سبزی. از گشنگی اخیرا دارم پفک هایی را که بچه ها برایم می اندازند می خورم. خیلی هم بد نیست. قار و قور شکم را کم می کند.
به پدر بگو بچسب به سیبری که جایت خوب است. اینجا بیکاری از بین رفته و چون همه ی بیکارها سر کارند دیگر یک شغل خالی هم وجود ندارد.
قربانت ببری کوچولو
15 سپتامبر
ببریچنکای عزیزم سلام
از اینکه در نامه ات گفته ای به زودی کار مهاجرت من و پدر و خواهر کوچک ات را جور می کنی همگی خوشحالیم. خواهر کوچکت از همین الان دارد برای زندگی در آن باغ وحش رویایی که تو تعریفش را کرده ای غرش ببرانه سر می دهد. پدرت یک شلوارک فسفری خریده که آنجا لم بدهد در آفتاب و آن ماساژورهایی که گفتی مشت و مالش بدهند. فقط نگرانم که نکند آن همه خوشی ما را از خواندن کتاب های داستایوفسکی بزرگ و تولستوی بیندازد. امیدوارم در خوردن استیک و بیفتک زیاده روی نکنی که نقرس بگیری.
حتما بعد از مسواک از دهان شویه استفاده کن.
مادرت ننه ببری
35 سپتامبر
ننه!
داری با کی نامه نگاری می کنی؟ نکند در این مدتی که من نبودم سوادت نم کشیده؟ اصلا گور بابای نامه های من، مگر روزنامه نمی خوانی و اوضاع هوای آلوده ی اینجا را نمی دانی؟ از آن گذشته یک خط قطار از کنار باغ وحش اینجا می گذرد که در هر بار عبور نصف پشم های من می ریزد. قفسی که من در آن هستم از زندان های گورسک تنگ و تارتر است، یک گوشه اش تاب و سرسره گذاشته اند برای من، آخر کی دیده ببر سر بخورد؟ چند بار به مسوول محترم و زحمتکش قفس گفتم ترتیب ملاقاتم را با رییس باغ وحش بدهد یا لااقل به صلیب سرخ اطلاع بدهد که من از کوکوسبزی خوشم نمی آید. می دانی چه کار کرد؟ دفعه ی بعد برایم غذایی آورد که به آن می گویند کوفته. گفت بخور که فردا همین هم گیرت نمی آید. گفته فردا ناهار کشک بادمجان داریم. نمی دانم این دیگر چه کوفتی است!
می گویی دهان شویه؟ ننه! دست به دلم نذار. درست است که بهشت زیر پای ببرهای ماده است ولی یک دفعه وحشی می شوم یک چیزی می گویم که هم تو ناراحت می شوی هم خودم.
قربانت ببری
21 اکتبر
ببری گوگول مامان
پسرم! من از همان دوران پوشکی تو می دانستم روزی به مدارج بالا می رسی و مایه ی افتخار من و پدرت می شوی. می توانم تصور کنم که داری در جنگل های مازندرانی که توصیفش را کرده ای نعره می زنی و زهره ی هر جنبنده ای را می ترکانی. ولی پسرم فراموش نکن که تو نماینده ی یک ملت هستی و باید لطف و مهربانی را هم با خشم و غضب همراه کنی. بیت:
بزرگی و نرمی به هم در به است
چو رگزن که جراح و مرهم نه است.
بابا ببری می گوید از تو بپرسم پس چی شد این ویزا؟ مردم از بس با شلوارک تو این سرمای بی پیر سیبری چرخیدم.
دخترعمو ببری ماشاا... ببری شده برای خودش. به خواهرت گفته آنقدر در مازندران بزاید که روسی بشود زبان اول آن دیار.
راستی اصلا از سفیدکننده برای دندانهایت استفاده نکن. پزشکی که امروز به سیبری آمده بود به پدرت گفته که سفید کننده مینای دندان را از بین می برد.
شب ها زود بخواب و شیطانی نکن.
مادرت، ننه ببری که به تو افتخار می کند.
28 نوامبر
ننه جان! دیگر مطمئن شدم ما حرف همدیگر را نمی فهمیم. آره! حق با توست. اینجا دارند بادم می زنند. جنگل مازندران کجا بود؟ من هنوز تهرانم و دارم دود می خورم. می گویند جنگل مورد نظر را کاشته اند اگر چند سالی بارندگی خوب باشد جنگل پر دار و درختی می شود. دیروز یک پزشک آمد معاینه ام کرد و گفت خون دماغم به خاطر گرم شدن کره ی زمین است، گلوبال وارمینگ! سردردم به خاطر ادیپ کمپلکس است و شب ها که تشنج می کنم از غم غربت است. طفلک مرد آبرومند و زن و بچه داری بود ولی با این وجود اگر دندانهایم نریخته بودند می گذاشتم اش لای خورشت بامیه ای که شام ام بود و کمی قوت می گرفتم. به دختر عمو بگو به پای من ننشیند برود با همان تایمازوف بقال عروسی کند و مرا فراموش کند.
ببری داغون تو
4 دسامبر
ببریشکای عزیزم! چرا دیر به دیر نامه می دهی؟ مگر نمی دانی وقتی نامه هایت می رسد ما تمام اهالی روستا را جمع می کنیم و پدرت نامه ات را بلند بلند می خواند و همه آه می کشند. تو تنها دریچه ی امید ما در این سرمای سخت هستی. گفته بودی هفته ای دو روز سونا می روی و فیتنس کار می کنی. ما که نمی دانیم این تفریحات چه هستند فقط مواظب دندانهایت باش. خواهرت گفته شکل جکوزی را برایش بکشی که ببرد مدرسه و به همکلاسی هایش پز بدهد.
بوس
ننه ببری
18 دسامبر
ننه و بابای عزیزم!
دیروز یک بازدیدکننده ی محترم یک فندک به سمت ام پرت کرد. فندک خورد به صورتم که از پشت خوردم زمین و آدم های پشت میله ها زدند زیر خنده. بچه ها هم خندیدند و برایم چیپس انداختند. خواستم خودم را به چیپس برسانم با چونه خوردم زمین، چشمانم پر از آب شده بود. مردم که می خندیدند یاد سیرکی افتادم که عمو کوفولوفسکی مدت ها در آن کار می کرد و بیمه بود و تا سالها حقوق بازنشستگی می گرفت و کارت منزلت داشت.
آینه ندارم اما دیروز صورتم را در چاله آب کف قفس دیدم. فکر کنم حسابی شکل راسکولنیکوف شده ام در فصل پایانی کتاب. می دانم دیگر سیبری را نخواهم دید و با شما دور جنازه ی یک خرس جمع نخواهیم شد. به همولایتی ها بگویید درست است که این روزها مثل یک گربه از یک پیشت می ترسم و می روم ته قفس پشتم را می دهم به دیوار ولی در اعماق دلم ببر سیبری باقی مانده ام.
ببری شما
پایان
.
قطره ها هنوز با من مهربان اند
دستی به سرم می کشند
و صورتم را بوسه باران می کنند.
ای ببر خدابیامرز! چرا مردی؟ تو که دیپلم داشتی.
از آنجایی که برحسب تصادف یکی از آخرین کسانی بودم که افتخار همدمی و همصحبتی با آن خدابیامرز را داشتم و اگر خدا بخواهد امروز و فردا به بیماری مشمشه ریق رحمت را سر می کشم می خواستم مرثیه ای در فقدان آن ابر ببر بنویسم ولی:
ترسیدم کارمندان زحمتکش حسابداری باغ وحش تهران برنجند.
ترسیدم آن عزیزی که این ببر را از کودکی شیر داد و به او شیوه ی راه رفتن آموخت برنجد.
ترسیدم خوانندگان وبلاگ آن عزیز از دست رفته برنجند و چاه فاضلاب را روی من باز کنند.
ترسیدم دوستان فیس بوک آن مهربان ببر آزرده شوند.
ترسیدم آن دوست عزیزی که آن گوشه عین مریم مقدس نشسته و فقط دیده بر مهربانی ها دوخته برنجد.
ترسیدم روح آن خدابیامرز نیمه ی شب بیاید سروقتم و بعد از کلی صدای هو هو و زنجیر درآوردن و انجام حرکات شبحوار دم گوشم بگوید: آهای حامد حبیبی! به روح اعتقاد داری یا بخورمت؟
ترسیدم جامعه ی حمایت از ببرهای روس که در تهران هلاک می شوند از من برنجد.
ترسیدم به عشاق حیات وحش و حیات غیر وحش و سینه چاکان جاده ی چالوس و دشت هویج بر بخورد.
ترسیدم به چینی های عزیز بر بخورد. آنها دو میلیارد نفرند احتمالش زیاد است هر حرفی در هر جای دنیا زده شود به یکی دو نفرشان بربخورد.
ترسیدم کوسه های دریای خزر از من برنجند و مرا به نژادپرستی محکوم کنند.
ترسیدم آن کارگر زحمتکش شهرداری یک دفعه خیلی بی دلیل از من برنجد.
من حتا ترسیدم لواشک فروش های فرحزاد هم از من برنجند و در مورد من قضاوت غلطی بکنند.
من آمدم چند خطی مرثیه برای آن ببر فلکزده بنویسم ولی باور کنید خیلی ترسیدم. برای همین تصمیم گرفتم یک مدت هیچ کاری نکنم فقط بترسم.
آقای نویسنده! با نفرت نرو. با شرمندگی برو.
١. آقای نویسنده ای که به فلان کشور مهاجرت کرده در مصاحبه ی واپسین اش فرموده با نفرت از این کشور می روم. هرچه سعی کردم بگذارم روزها بگذرد و بی خیال جناب شان شوم که شرح تاسف بار رفتن شان از در و دیوار دنیای مجازی می بارید و دل سینه چاکان ادب و فرهنگ را شرحه شرحه می کرد، نشد. یعنی نتوانستم.
٢. این همه نویسنده در طول تاریخ از کشورشان فراری یا تبعید شدند، رفتند و دیگر برنگشتند یا رفتند و روزی برگشتند. کدام شان نویسنده بودن شان را منتی بر سر مردم شان می دانستند، حتا پزشک بودن شان را؟ سلین با همه ی فحشی که از در و دیوار نثارش می شد پزشک فقرا ماند و چنین نفرتی را نثار هموطنانش نکرد. این است راز عقب ماندگی ادبیات این مرز و بوم، راز کم بودن تیراژ، راز تنها بودن نویسنده، راز خندیدن ملت به کسی که شغلش نویسندگی است.
٣. آقای نویسنده در جایی از مصاحبه شان فرموده اند خسته شدم بس که انرژی به جامعه دادم و چیزی دستم را نگرفت. (نقل به مضمون)
نویسندگی منتی بر سر مردم و جامعه نیست. می نویسیم چون می خواهیم بنویسیم، چون دوست داریم بنویسیم، چون خفه می شویم اگر ننویسیم، چون کار دیگری از دست مان بر نمی آید. این چه منتی است که بر سر مردم می گذاریم؟ لذت نوشتن یک داستان، نئشه ی تمام کردن یک داستان، آن حس بی خیالی و سبکی که چند لحظه سراغ آدم می آید مزد نویسنده از داستان نویسی است، اگر منتظر سود، پاداش، شهرت یا هر چیز دیگری هستی راه را اشتباه آمده ای. سامرست موام در کتاب درباره ی رمان و داستان کوتاه می گوید کسی برای نویسنده شامپاین به زمین نمی زند، هلهله نمی کنند و او را سر دست نمی گردانند. (نقل به مضمون)
۴. آقای نویسنده! اگر تیراژ پایین است، اگر مردم فرهنگ ندارند، اگر کتاب نمی خرند، اگر هر کوفتی هستند، تو برای تغییر این وضع چه کرده ای؟ اصلا مگر من و تو می توانیم به پدری بگوییم برای بچه اش لیمو شیرین نخرد و به جایش کتاب بخرد؟ مگر من و تو می توانیم به مادری بگوییم به جای یک کف دست گوشت برای خانواده اش مجموعه داستان تو یا مرا بخرد؟ مگر رفتن از این خراب شده چه کوفتی است که چشمت را به روی همه چیز بسته ای؟ روزی این مرض رفتن، رفتن فقط چون همه می روند تمام می شود، تو در این لحظه ی فشار، فشار دیوانه واری که آدم به خودش می گوید همین لحظه است رگی در مغزم پاره شود چه کرده ای؟ تو به عنوان نویسنده، به عنوان شاهد این عصر چه کاری کرده ای جز بستن چند چمدان؟ تو به عنوان نویسنده چقدر تاریخ این ملت را خوانده ای که در این لحظه به خاطر نداری هایشان، ندانم کاری هایشان نفرت را نثارشان نکنی؟ چرا داری از رفتن ات فقط چون روال اداری کارهایت در آنجا طی شده و امروز باید بروی تراژدی می سازی؟ لابد روزی که ابرها کنار روند سوار بر اسب ظفرنمون ات باز خواهی گشت و چشمه ی فرهنگ ات را به روی این مردم خواهی گشود!
۵. آقای نویسنده! می گویی از میدان کاج بدت می آید و بعد از آن اتفاق هر روز فکر می کنی بین کیا داری زندگی می کنی؟ یک سوال دارم. اگر تو آنجا بودی چه می کردی؟ اصلا آیا این وظیفه ی من و توست؟ به همین سادگی برای گناهی که به گردن مردم نیست نفرت را نثارشان می کنی؟ آقای نویسنده! سیبل ات را اشتباه نشانه رفته ای؟ از عمد اشتباه نشانه می روی چون وقتی می گویی مردم کسی به خودش نمی گیرد و تو را به دادگاه نمی کشاند.
از این گذشته، سال پیش در سیدنی کودکی در خانه ای که بالای پنج نفر ساکن داشت، بین پدر و مادر و خواهر و برادرش که می آمدند و می رفتند از گرسنگی تلف شد. می فهمی؟ از گرسنگی در خانه. بعد از یک سال و نیم من هنوز خبری که اینطور تکانم بدهد نخوانده ام. آیا باید از زندگی بین مردم استرالیا متنفر بود؟ آیا بشر فطرتا پست نیست و فقط ما مردم این کشور که از در و دیوار برایمان می بارد پست ترین موجودات دو پای ناطق این سیاره ی شوم شده ایم؟
۶. سالهاست عربده می زنیم چرا ادبیات مان جهانی نمی شود؟ محصول ادبی تولید چه کسانی است؟ تو را به خدا بروید مصاحبه های نویسنده های آن وری را بخوانید. نمی گویم تمام شان ولی اکثرشان دید بازی به مسائل دارند، تاریخ خودشان را حداقل خوانده اند، دستکم جامعه ی خودشان را می شناسند و از دو صفحه حرف شان چهار کلمه می توانی بیرون بکشی که محصول سالها تفکر و مطالعه باشد. تنها با کلاس داستان نویسی رفتن کسی نویسنده نمی شود و نمی تواند اثری جهانی تولید کند. چپ و راست مصاحبه می کنیم، در هر مصاحبه ده ها صفحه وراجی می کنیم و در نهایت هیچ. قهرمانانی پوشالی هستیم در محدوده ی چهار دیواری خودمان بی هیچ حس فداکاری، بی هیچ حس انسان دوستی، بی هیچ حس همدردی، بی هیچ سواد قابل عرض، بی هیچ پشتوانه ی فکری، مدعیانی هستیم با یک دنیا ناله، با کوله باری از احساسات درک نشده، با یک تریلی خاطرات کودکی و زجرهایی که فقط ما کشیده ایم وقتی دیگران در پر قو جیش می کرده اند، با یک بغل عقده و نفرت.
٧. آقای نویسنده! ندیدی کسانی را که مانده اند و در شهرستان کتاب چاپ کرده اند و هیچکس باخبر نشده است و جایزه ی فلان را توی سینی به آنها نداده اند و آنها همچنان می نویسند؟ ندیدی کسانی را که سالهاست می نویسند و هنوز برای یک صفحه از کارهایشان مجوز نگرفته اند؟ ندیدی آنهایی را که از کار بیکار شده اند و در خانه به بچه داری مشغولند و با نفرت به کشور و مردم شان نگاه نمی کنند و هوار نمی زنند که ما انرژی دادیم و دستمان خالی مانده؟ ندیدی کسی را که دو سال رمان بنویسد و به یک لحظه رمانش روانه ی سطل آشغال شود و خودش اخطار بگیرد و باز دهانش را به نفرت باز نکند؟ آقای نویسنده! با نفرت نرو. با شرمندگی برو. مطمئن باش من هم روزی که بخواهم بروم با شرمندگی می روم. دستانم را بالا می آورم و می گویم: شرمنده ام. دیگر بریده ام.
حامد
دوازدهم دی 89
101 راه برای زنده ماندن
از آنجایی که بعد از پارک دوبل مهم ترین وظیفه انسان معاصر زنده ماندن است اینجانب به عنوان کارشناس زبده ی زنده ماندن در شرایط دشوار راه هایی را که در طی سالها پیدا کرده ام ارائه می دهم، باشد که موجب افزایش جمعیت شده و در این رشته ی ورزشی نیز به مقام اول و کسب مدال طلا نائل شویم:
1. صبح تا از خواب برخاستید جفت پا نپرید از رختخواب بیرون که ببینید دیشب باران یا برف آمده یا نه. مطمئن باشید نیامده اینجوری فقط سرما می خورید و مثل سگ می میرید.
3. وقتی سوار مسافرکش می شوید از ام پی تیری پلیر استفاده کنید. در تاکسی ها و مسافرکش ها دستگاهی نصب شده که از آن صدای چند آدم شاد و سرخوش پخش می شود که شما را به مرز جنون می رسانند. بعد جنون که گرفتید می روید خودتان را با چاقو به اجزای اولیه تقسیم می کنید و از جمعیت کم می شوید.
4. هر اسکناسی به راننده مسافرکش دادید دادید، برای بقیه ی پول رگ های قلب تان را به خطر نیندازید. هر بالن سه میلیون برای تان آب می خورد. شما که این پول را ندارید، پس لیوان ریق رحمت را سر می کشید.
5. نفس نکشید. درست است که جراید عمر را کوتاه می کنند اما چشمتان که وضعیت را می بیند. هوا آلوده است هزار مرض می گیرید.
6. آب نخورید. در مورد آب هم بدخواهان زیاد گفته اند. تا تکذیب خبر از آب ساقه ی کاکتوس و ریشه ی خار مغیلان استفاده کنید یا دستکم کوزت را بفرستید برود از چاهی که در اوقات فراغت حفر کرده اید آب بیاورد.
7. تا اطلاع ثانوی سوسیس، کالباس، همبرگر، ناگت، پنیر، شیر، کره، تخم مرغ، برنج نخورید که ای میلش آمده همه ی این محصولات فرآورده های گوشت گربه است برای معده تان ضرر دارد. اخیرا تحقیقات نشان داده گربه از گاو حیوان مفیدتری است. گاوهای جهان متحد شوید!
8. اینقدر گوشت نخورید. نقرس می گیرید می میریدها! به جای اینکه خاور خاور گوشت بخرید و بخورید پولتان را ببرید وال استریت سرمایه گذاری کنید.
9. مرغ نخورید. این مرغ ها را این چینی های بی ناموس با فن آوری از نفت خام تهیه کرده اند! اگر نمیرید کمِ کم بو نفت که می گیرید.
10. میوه نخورید. می روید داخل میوه فروشی میوه می خرید. همه ی پولتان را می دهید بالای میوه. با احساس سبکی از میوه فروشی بیرون می آیید می روید زیر ماشین و می میرید.
11. کباب کوبیده نخورید. ژغال مرغوب پیدا نمی شه کسی هم که حال باد زدن نداره، کباب کوبیده ها را روی گاز درست می کنند سرطان زاست. به جایش سه وعده در روز استیک بخورید. نوش جونتون! بره به خورد بدنتون!
12. کله پاچه نخورید. می نشینید پشت میز سفارش آبگوشت مغز با چهار تا پاچه، یک بناگوش، یک گوشت و یک زبان می دهید. این غذای چرب را می خورید. می روید جلوی دخل. رقم را که می شنوید چون فکر می کنید خواب هستید با ملاقه ای که دم دستتان است به مخ تان می کوبید که از این خواب بد بیدار شوید. وزن ملاقه را در نظر نمی گیرید و خیلی محکم می کوبید. ضربه مغزی می شوید، می میرید. قلب تان را اهدا می کنند به یک عزیز نیازمند. با آن کله پاچه هایی که خورده اید عزیز نیازمند دو روزه سر و کارش می افتد به آنژیو و بالن. رگی سه میلیون. عزیز نیازمند نفرین تان می کند. با یک کله پاچه خوردن هم دنیا را از دست داده اید، هم آخرت را و هم تا هفت نسل تان روی خوشی و آسایش نمی بینند.
13. به گردش و طبیعت گردی نروید. صبح جمعه جوگیر می شوید، ماشین را بر می دارید می زنید به دل طبیعت و ریه هایتان را که شده عین عکس روی وینستون لایت از هوای پاک کوهستان پر می کنید. بعد در همان دل طبیعت می بینید باک ماشین تان خالیست و هیچ نوع سهمیه ای هم برایتان نمانده. در دل طبیعت می مانید و از برگ و پوست درختان تغذیه می کنید، گاهی هم مثل خرس ماهی می گیرید. وقتی حسابی تارزان شدید یک شکارچی محترم شما را با میمون درختی اشتباه می گیرد و شکارتان می کند و با تحویل جنازه تان خانواده ای را از نگرانی بیرون می آورد.
14. امگا سه نخورید. آدم های بسیاری بوده اند که شب امگا سه خورده اند و صبح چاقو خورده توی جوب پیدایشان کرده اند.
15. فوتبال نبینید. تحقیقات نشان داده هر دقیقه شنیدن صدای مخترع منشور دو روز، ژنرال یک ماه و کلنگ چهار ماه و سه هفته و دو روز از عمرتان کم می کند.
مساله امتحانی: در برنامه نود مخترع منشور سه دقیقه نیمکت های ورزشگاه را تهدید می کند، ژنرال دو دقیقه و بیست ثانیه تف می کند توی میکروفون و کلنگ بیست دقیقه آسمون ریسمون به هم می بافد. چند ماه از عمر شما کم شده است؟
16. مصاحبه با پیرترین مرد جابلسا:
مصاحبه کننده: پدر جان! برای خوانندگان ما بگو چی شد که نمردی؟
پیرمرد: دویست سال پیش من یک روز می خواستم ارمغان بهزیستی بخرم بقال محل مون گفت به جایش این را بخر، این شد که دی وی دی قهوه ی تلخ را خریدم و برنده ی یک خانه ی مبله با یخچال پر و هفت خدمتکار پری رو و دوازده غلام قلتشن و دو اصطبل شدم. یک روز که داشتم کف اصطبل را می کندم یک بطری پیدا کردم که داخلش عوامل محترم سریال، اکسیر حیات ریخته بودند. شام نان و پنیر و اکسیر حیات خوردم و جاودانه شدم. از همین برنامه به همه ی هموطنان توصیه می کنم از کپی کردن این سریال خودداری کنند و با خرید دی وی دی اوریژینال جاودانگی خود و خانواده ی خود را تضمین کنند. قهوه ی تلخ، بهترین دوست شما!
این پست در صورت عدم قطع اکسیژن در روزهای آتی تا 101 ادامه خواهد داشت.
جوایز ادبی پس از شکوفه مند سازی
گزارش برگزاری جایزه فلان
ساعت پنج عصر قرار بر آن شده بود مراسم اهدای جوایز به برگزیدگان به صورت خصوصی برگزار شود. نیمروز، بعد از خوردن نان و قره قوروت مفصلی پیاده به سمت محل برگزاری جایزه به راه افتادم. شنیده بودم عدادی از پیشکسوتان عالم ادب از ماه ها پیش به سمت محل مراسم به راه افتاده اند و تا به حال چند عصا شکانده اند ولی هنوز خبری از آنها نشده و خانواده هایشان دل نگرانند. یک ساعت گذشته بود و من هنوز چند بزرگراه و تونل که به همت کارشناسان جوان کشور بنا شده بودند تا محل برگزاری جایزه فاصله داشتم. چند خار مغیلان کندم و قاتق نان کردم تا جان بگیرم. (نان همراه نداشتم ولی اصطلاح دیگری بلد نبودم.) دیدن روی گل دوستان و رفقا و هم پالکی های دوران دمپایی ابری به من توان پیش رفتن می داد. کمی بعد از دور دیدم گرد و خاکی به راه افتاده و سواری نزدیک می شود. کمی نزدیکتر که آمد حرکتش اسلوموشن شد و موسیقی روزی روزگاری در گوشم همی پیچید. با آن کت و شلوار به تاخت می رفت و کراواتش در باد تکان می خورد. خودم را انداختم جلوی اسب اش. سه متر خط ترمزش شد تا ایستاد. به چکمه هایش نزدیک شدم و نالیدم: ارباب! مرا هم ببرید. مگذارید طعمه ی وحوش شوم. ناسلامتی قرارست گزارش مراسم را بنویسم. شلاقش را تکان داد و غرید: دور شو ملعون! نالیدم: ارباب! کناره گیری آن سال من از مسابقه ی شما در اعتراض به مسابقه ی دیگری بود. اسبش را هی کرد و صدایش در باد پیچید: حالا هم در اعتراض به من برو همان الاغ آنها را سوار شو.
خسته و دل آزرده پا بر زمین می کشیدم و خورشید بر فرق کله ی کچلم می تابید اما متخصصان جوان کشور هنوز طرح " تبدیل انرژی تابش از کله ی کچل به سوخت فسیلی" را رونمایی نکرده بودند. ساعتی گذشت. در رمپ ورودی چمران به حکیم یابویی دیدم هفت نفر بر آن بنشسته بودند. یابو را توان جم خوردن و مردن نبود. نزدیک برفتم. ندا دادم: ای یاران! بر این مرکب مرا هم جایی هست؟ عزیزی که بر دمب حیوان بنشسته بود به جواب اندر شد: دوستی یا دشمن؟ گفتم: چطور مرا نمی شناسید؟ گرد راه بر عذارم بنشسته اما از صدایم باید بشناسیدم که من همانم که مجیزتان را می گفتم تا جایزه بگیرم. یاری که بر ماتحت یابو جاخوش کرده بود پرسید: طعام همراه داری؟ گفتم: از حق التحریر سنگ قبری که سال پیش نبشته ام تا کنون سنگ بر شکم می بندم. اگر طعام داشتم گزارش مراسم می نوشتم؟ مهربانی که بر کمرگاه حیوان نشسته بود پرسید: تو را به مافیای ادبی اعتقادی هست؟ گفتم: شما را به روح اعتقادی هست؟ دلبر جانانی که بر گردن مرکب پا انداخته بود پرسید: اگر لینکت کنم لینکم کنی؟ گفتم: چنان کنم که لینکدانت پاره شود. دیگرانی که بر گوش و پوزه بند و افسار حیوان آویزان بودند یکصدا خواندند:
ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم
ما کشته آن مه رخ خورشید کلاهیم
ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم...
و دور شدند.
چون به محل برگزاری مراسم رسیدم ماه برآمده بود. هیات داوران در نور شمع و با بلندگوی نفتی بیانیه را خواندند:
مافیای ادبی با اکثریت قاطع بر آن شدند برای جلوگیری از یقه گیری ها و پرده دری های سالیان گذشته که تعداد نامعلومی کودک بی سرپرست بر جای گذاشت و در جهت جلوگیری از اتلاف انرژی و ناسزا به تمامی کسانی که در سال گذشته رمان، مجموعه داستان، تک داستان، خاطره، متن آگهی ترحیم، کامنت عاشقانه، اس ام اس بانمک و یا پشت جعبه ی دستمال کاغذی جمله ی حکیمانه نوشته اند نفری یک دانه نان لواش، یک نصفه گوجه فرنگی و دو عدد پیاز تقدیم نمایند. جوایز تا لحظاتی دیگر با بالگرد بر سر عزیزان ریخته خواهد شد. به امید رشد و بالندگی ادبیات و و و .
در آن تاریکی ندیدم چه کسانی شرکت کرده بودند. مراسم در میان قار و قور شکم حضار به پایان رسید.
نظرات ()


