.
آرامش برای من
گذشتن باد است از بند رخت خالی
در ظهر جمعه ای
که کوچه بوی صابون و پیژامه می دهد.
آرامش برای من
گذشتن موتور گازیست
از خیابان شهرستان کودکی.
آرامش
صدای کامیون هاییست
که در شب می گذرند
از زیر پنجره ی مسافرخانه ای در بجنورد
وقتی شش ساله ای
میان مامان و بابا خوابیده ای
و از ذوق خوابت نمی برد.
تختی بی خاطره می خواهم.
مرشدی برای تمام فصول یا درسهای بولگاکف به مایی که غر می زنیم.
نویسنده نویسنده است به خاطر آنکه می نویسد نه به خاطر آنکه کارت عضویت دارد. از کجا می دانید الان ذهن من از افکار درخشان پر نیست؟
کروویف- مرشد و مارگریتا- میخاییل بولگاکف- عباس میلانی
1. لطفا به اعداد زیر توجه کنید:
نوشتن مرشد و مارگریتا دوازده سال طول کشید.
بولگاکف این کتاب را هشت بار بازنویسی کرد.
بیست و پنج سال پس از مرگ بولگاکف دولت شوروی پس از حذف 25 صفحه از کتاب با چاپ محدود آن موافقت کرد.
تیراژ چاپ محدود مرشد و مارگریتا 300000 نسخه بود.
چاپ اول کتاب در شوروی یک شبه تمام شد و کتاب در بازار سیاه به صد برابر قیمت روی جلد خرید و فروش می شد.
2. نویسنده خودش می داند که قد کارش چه اندازه است. هیچ نویسنده ای به بهانه ی چاپ نشدن، شاهکارش را در نطفه خفه نمی کند. پس ننوشتن هایمان را بهترست خود به گردن بگیریم. هیچ شاهکاری در صندوق نمی ماند. هیچ شاهکاری بعد از بیست و پنج سال کهنه نمی شود. شاهکارت را بنویس نویسنده! بیست و پنج سال، پنحاه سال، صد سال بعد صدایت شنیده خواهد شد.
3. افق دیدمان یک قدمی مان است. اگر هر دو سه سال کتابی بیرون ندهیم دچار عقده ی خود کم نویسنده بینی می شویم و به همین دلیل یک مشت حرف مفت را به روی درخت های بیچاره چاپ می کنیم که سال بعد- یا شاید یک ساعت بعد- رنگ شان می پرد. همت دوازده سال ( دوازده سال یعنی دوازده بار نشستن جلوی سفره ی تکراری هفت سین، یعنی صد و چهل و چهار بار صورت را به ضرب سیلی سرخ نگه داشتن تا روز سی ام، یعنی چهار هزار و سیصد و هشتاد بار گوش دادن به صدای مجری سحرخیز و شاد رادیو و...) نوشتن یک رمان در چه کسی پیدا می شود؟ در هفته چند دقیقه را صرف دیدن بفرمایید شام می کنیم و باز هم غر می زنیم؟
4. مرگ برایمان شیرین تر از بازنویسی است. هرچه – از خاطره تا شاهکار- را که نوشته ایم همان بار اول در بهترین حالت نوشته ایم. مبادا با تغییر دادن یک واو کوچک ارکان رمان مان به هم بخورد. مطمئنم هشت بار بازنویسی بولگاکف ویرایش سجاوندی ها نبوده. حال این کار را هم نداریم. کتاب چاپ می شود نویسنده می گوید فلان جمله را بعد از چاپ خوانده و کار ویراستار است. به قول عارف گران سنگ، مایلی کلنگ: همه چیزمان به همه چیزمان می آید.
5. تیراژ محدود سیصد هزار نسخه ای در سال 1965 برای ما آنقدر غیرقابل تجسم است که هزار میلیارد سال نوری فاصله. یک نفر باید جواب این معمای مرغ و تخم مرغ ادبی را پیدا کند. نویسنده ی کوتوله یا نویسنده های کوتوله خواننده ها را فراری می دهند یا نبود خواننده و یا فرهنگ خواندن نویسنده ها را تبدیل به فلرتیشیا می کند؟ ( آه! ای فلرتیشیا! ای رویای کودکی ما!)
6. بولگاکف بر بستر بیماری افتاده. صدای همسرش شنیده می شود که دارد متن مرشد و مارگریتا را می خواند. بولگاکف که چشمهای آب افتاده اش رو به سقف است با انگشت استخوانی اش به او اشاره می کند و واژه ای را که باید تغییر کند تصحیح می کند. بولگاکف جلسه ی مسخره ی رونمایی کتابش را نخواهد دید، بولگاکف برای پنج درصد کم و زیاد شدن قراردادش پیش ناشر سرخ و سفید نخواهد شد، بولگاکف برای رمانی که نوشته به احدی جواب پس نخواهد داد، برای بولگاکف لذت برد و خفت باخت معنایی ندارد، زمان در بولگاکف خواهد مرد و او بر زمان خواهد خفت. هرچه باشد نویسنده نویسنده است.
حامد
.
گنجشک های تن ات
دیگر برای من آواز نمی خوانند
و جیرجیرک های خاطره
خواب را از من ربوده اند
ژلوفن های وجودت کجاست...
9.
در برهوت رنوار دست و پا می زنیم
در برهوت قارقار
دیگر از قارقار هم کاری برنمی آید
دیگر از دستان شب بیدار
دیگر برای من تو مرده ای دوست من
برای من تو شوکرانت را با آب پرتقال سر شب خورده ای دوست من
من از شهری که خاطره ی دوستانم باشد بدم می آید
من از دوستانی که برایم خاطره باشند بدم می آید
همیشه فکر می کردم
تنها ترس زندگی بر یک سیاره
خواب بودن در زمانیست
که هنوز انسان هایی بیدارند.
اینک شب زمین فرا رسیده
برای من یک نفر نخ آخرین چراغ خواب زندگی را کشیده
و دیگر انسان های بیدار هم برای من مرده اند
و شوکران شان را با آب پرتقال سر شب خورده اند.
8.
این روز من است
که شب توست.
این ابرها زمانی بر تو باریده اند.
7.
بر من بیاویز
ای لحظه ی فریب!
ای انجماد سرخ شیشه ای بر سر انگشتان!
هیچ چیز واقعی تر از تو نیست.
6.
ساحل می خواهم
ساحلی می خواهم
که آرامش از ماسه های آن گریخته باشد
با خالیِ رد پای تو.
5.
سخت صبح می شود شب
سخت تر از سیمان
وقتی
با خیال تو مخلوط می شود.
4.
از تو فرار می کنم
ای شب!
ای خاطره ی فشرده بر رختخواب!
ای مرگ ساده ی تخیل من!
3.
از لب های تو هیچ برایم نمانده است
حتا
زخمی بر فنجان.
2.
روزی تاولِ بودن من می ترکد
و من در پوست زمین محو خواهم شد.
1.
چشم اندازی تازه می خواهم
مرگی
به اندازه.
نظرات ()


