حماسه ی منشور یا با منشور حقوق بشر چه می توان کرد؟
منشور حقوق بشر چیز خیلی خوبیست و بابای من می گوید اگر منشور حقوق بشر نبود تو هم نبودی. و ما می توانیم روز بازگشت منشور حقوق بشر را به مهد حقوق بشر روز حماسه ی منشور 2 نامگذاری کنیم. نمی دانم چرا 2 ولی بابایم می گوید همیشه 1 بود که 2 آمد و اینطوری دنیا فکر می کند ما خیلی کارمان درست است و دیگر نیازی به فرستادن لاک پشت و ققنوس به فضا نمی باشد. از دیگر کارهایی که به نظر من می رسد یکی این است که در کتاب های تاریخ و در بخش صفویه این جمله ها را اضافه کنیم تا یک روز خدای نکرده وقتی بچه ها از ننه باباها می پرسند منشور مال چه سلسله ای بود آنها به بچه ها اطلاعات غلط ندهند و نگویند هخامنشیان و بچه نرود نمره ی نه بگیرد و مردود و معتاد شود و بیفتد توی جوب و بشود انگل اجتماع. در بخش صفویه بنویسند: شاه عباس هروقت از خوردن محکومان فارغ می شد (البته خود شاه عباس آنها را نمی خورد بلکه می داد بخورند و بابایم می گوید از همان زمان فعل داد بخورند وارد زبان پارسی شد و برای همین به او می گویند شاه عباس کبیر چون خیلی خدمت کرد به جامعه ی ادب و خامخواری ایران زمین و تازه بابایم تعریف می کند که شاه عباس شب ها با لباس مبدل مثل رییس سازمان تربیت بدنی که سرزده می رود فدراسیون فوتبال می رفت توی خیابان ها و مثل دوربین مخفی ملت را سر کار می گذاشت و یک بار که من این آقا را دیدم رفته بود سرزده فدراسیون به بابام گفتم لباس مبدل شاه عباس هم اینجوری بوده؟ که بابام گفت این که لباس مبدل تنش نیست این لباس واقعیشه ولی من باور نکردم ولی بابایم می گوید لباس مبدل شاه عباس از سر و وضع آن یارو که می رفت فدراسیون خیلی بهتر بود و گفت باقیش را ننویسم. گوشم را هم کشید.) بله، ایشان هروقت محکوم به مزاجش نمی ساخت خیلی خلقش تنگ می شد و می داد بقیه ی محکوم را سگ بخورد تا اینکه یک روز خیلی محکوم دیر هضم از آب درآمد و شربت آلومینیوم ام ژ را هم که کفار هنوز کشف نکرده بودند برای همین شاه عباس از در توبه درآمد و نذر کرد اگر محکوم به خوشی و خرمی هضم و دفع شد بدهد منشور حقوق بشر را روی استوانه بکنند و اینجوری شد که ما صاحب منشور شدیم و دنیا انگشت به کان ماند.
الان بابام گفت که یک کار دیگر هم می شود با منشور کرد آن هم اینکه یک دست کت و شلوار تن اش کرد و یک عدد چوب خوش تراش که بدبین ها به آن چماق می گویند را هم داد دست اش، فقط آن وقت باید منشور را از موزه ی ملی برد موزه ی کانسپچوال آرت که آن هم کاری ندارد میراث فرهنگی یک پیک موتوری می گیرد می دهد ببرند. ولی من فکر می کنم بهترین کاری که با منشور می شود کرد این است که آن را زد زمین خرد و خاکشیر کرد تا دنیا تا فلان جایش بسوزد چون هرچه باشد منشور از دریاچه ارومیه و دماوند و پاسارگاد و کله ی آن سرباز هخامنشی که معلوم نشد چی شد و محوطه ی تاریخی بیشاپور و خیابان ولیعصر که تبدیل شده به قبرستان ماشین ها که مهم تر نیست تازه می شود آن روز را روز خاکشیر شدن منشور و بریتیش میوزیوم بی ناموس نامید. همین الان فکری به کله ی بابام زد؛ طرز تهیه ی کیک منشور: منشور حقوق بشر را در یک دو سه می اندازیم تا حسابی آرد شود، سه عدد تخم مرغ به آن اضافه کرده و خوب به هم می زنیم، دو قاشق شکر و نیم گرم اورانیوم غنی شده که تو دکان هر عطاری پیدا می شود به آن اضافه کرده، می گذاریم ده دقیقه در فر پف کند. آن را با چای چینی میل می کنید. به قول می شف: این...عالیه! یک فکر فرهنگی هم برای منشور کرده ام وقتی میراث فرهنگی می خواهد آن را به بریتیش میوزیوم پس بدهد پرویز پرستویی و باران کوثری را هم سر بدهد تا آنها بروند کنار مومیایی های مصری موزه ی بریتانیا روضه بخوانند و از مردم اشک بگیرند که هم دو زار کاسب شوند و هم امید به زندگی در مردم اینجا یکی دو سالی برود بالا.
در پایان از اینکه دانشمندان جوان کشور رفتند و منشورمان را از آن بی ناموس ها پس گرفتند به خود می بالیم و من فکر می کنم حالا که منشورمان را پس گرفتیم بدهیم گنجینه ی نقاشی های موزه هنرهای معاصر را سگ بخورد تا درس عبرتی شود برای هرچی منشور دزد بی ناموسه!
پایان انشاء
10.
تیر چراغ برق نیستم
که بخواهم ایستاده باشم
یا دستکم به کوچه ای
روشنی بخشم
من منم
نشسته کلاغ صد ساله ای
بر آنتنی از امواج، خالی.
9.
دستانی که به هم می رسند
می خشکند
نفس هایی که در هم فرو می روند
بوی گند می دهند
کاش در قاب عکس مانده بودی!
8.
ما همدیگر را یافتیم
و پیش از آنکه خاطره ها دخل مان را بیاورند
از کنار هم گذر کردیم
در خیابانی یکسره آسفالت.
7.
قرار من
شمردن نفس های تو بود
یک نیمه شب تا بامداد.
قرار من
لمس زندگی بود
در رگ های تو
ای رهگذر!
6.
قاچ هندوانه را بچسب
شب از من گریخته است
و روز با صد کیلو وات آفتاب
بر سرم ریخته است
روزی پوچ
چون اول مهر
چون اول فروردین
ننگین
روزی سخت تر از آن روزها که کودکی بودم
روز تلاقی دردناک من و خودم.
آن که اول رسید باخت.
من که رسیدم
کارناوال تمام شده بود.
من که رسیدم
خیال کردم
کابوسم را دویده ام.
راه در من دویده بود
و من باخته
خیس
و حریص
رسیده بودم
به آغاز دویدن تو.
حامد
5.
دست ات را به شعر من بگیر
به این جسم چاک چاک
تا با هم فرو رویم.
4.
دیگر چه بگویم؟
تمام حرف ها را گفته اند
سکوت هم که ممنوع است.
بیا رولت روسی بازی کنیم، عشق من!
3.
چه خوبست که تپانچه ندارم
چه خوبست که طنابها همه کوتاهند
چه خوبست...
می خواهم زندگی
قطره قطره قطره
گورش را گم کند
و من بر سکوی قطار ایستاده باشم و
دستمالی تکان ندهم.
2.
در من برهوتی مانده است
دشت رویاهایم را
ابرها
معصومانه بارور نکردند.
هه! آن ابرها که هرجا رسیدند
باریدند.
1.
هر گوزنی روزی در شاخه ای گیر خواهد افتاد
هر مردی شبی خواهد گریست.
خورشید روز از پی روز می زاید
و من و تو
در بستری تکرار می شویم.
من و گلستان
من اولین بار ابراهیم گلستان را سال چهل دیدم که چند سالی بود با فروغ می گشت و همه له له می زدیم بدانیم آنها در خلوت خود چه می کنند. آن موقع من جوان نه ساله ای بودم و تازه یک هفته بود که برنامه کودک نقاشی ام را نشان داده بود. فروغ مرا که دید جلو آمد و با من دست داد و گفت: کارت را دیدم. معرکه بود. گفتم: دروغ می گی! فروغ گفت: نه جون تو. همین گلستان ده دقیقه ایستاده برایت کف می زد. (همیشه در جمع های خودمانی به ابراهیم گلستان می گفت گلستان، ابراهیم هم او را منزل صدا می کرد.) ابراهیم گلستان فقط کمی ابروهایش را بالا برد و من در همان لحظه نخوت را در ابروهایش دیدم که هروقت با حماقت دیگران روبرو می شد از خود بروز می داد، همیشه هم به آدمهای احمق می گفت احمق. بعد فروغ مرا به یک جمع روشنفکری دعوت کرد که چون آن زمان ایران روشنفکر زیاد داشت و من می ترسیدم لای دست و پای آنها له شوم و آینده ی حرفه ای ام به خطر بیفتد قبول نکردم. از فروغ اصرار و از من نه ساله انکار. آخرش فروغ به پایم افتاده بود و به پهنای صورتش اشک می ریخت اما من زیر بار نمی رفتم و گلستان هم با آن هیکل ورزشکاری ایستاده بود و با همان نگاه عاقل اندر سفیه ما را برانداز می کرد. واقعا هیکل خوبی داشت، عضلات سرشانه، پشت بازو، جلو بازویش عالی بود، ادبیات را نمی دانم ولی مطمئنم اگر پاورلیفتینگ را جدی می گرفت رکورد آسیا را می زد یا دستکم قوی ترین مرد ایران می شد و می توانست با دندان تریلی را دنبال خودش بکشد.
دومین دیدار من و گلستان سه سال بعد اتفاق افتاد. من داشتم توی خیابان لاله زار راه می رفتم و تف می کردم به پیاده رو و در و دیوار که حس کردم یک نفر شبیه گلستان از کنارم گذشت، سریع برگشتم ولی طرف بین جمعیت گم شده بود. حالا هم بعد از چهل سال نمی دانم آن شخص ابراهیم گلستان بود یا جهان پهلوان تختی ولی به خاطر هیکل ورزشکاری و غروری که در راه رفتن داشت حدس می زنم گلستان بود چون مرحوم تختی کمی ریزه میزه تر بود، غرور هم نداشت.
دیدار بعدی من و گلستان که او در اکثر مصاحبه هایش به آن اشاره کرده و گفته من هیچوقت آن روز را فراموش نمی کنم بر می گردد به مراسم تشییع فروغ. من و اهالی ادبیات ایران از اول صبح رفته بودیم ظهیرالدوله که آنجا را برای مراسم آماده کنیم البته هنوز که هنوز است بین من و اهالی ادبیات بحث است که آیا آنها با من آمده بودند یا من با آنها. یادم هست یک کیسه تخمه آفتابگردان خریده بودم و چمباتمه نشسته بودم لب جوب (جوی آب. م.) که دیدم یک ماشین هشت سیلندر، کروکی، رنگ متالیک، دنده اتوماتیک، چهار ایربگه، فول با سرعت صد و بیست کیلومتر از در قبرستان آمد بیرون و دور شد، هنوز پس از گذشت این همه سال این سوال برای من و خیلی ها بی جواب مانده که گلستان چطور توانست با دنده یک، صد و بیست تا را پر کند؟ البته من همان روز به جلال گفتم حتما گلستان داده موتورش را تقویت کرده اند بسکه مغرور بود. هرچند حق هم داشت، چون کاخ داشت، وسط کاخش هم ففاره داشت، ماشین آخرین مدل داشت، حساب بانکی پر و پیمان و هیکل رستم دستان. به خاطر همین چیزها همه ی دخترهای دم بخت و توده ای ها از او نفرت داشتند. بچه ها می گفتند گاهی هم یک چیزهایی می نویسد و آنطور که من شنیدم با دوربین هندی کم از مراسم عروسی و ختنه سوران این و آن فیلم هم می گرفت. خلاصه خیلی خودش را می گرفت، آنقدر می گرفت که حاضر نبود برای ما رابطه ی خصوصی اش با فروغ را با ذکر جزئیات تعریف کند حتا بعد از مرگ فروغ هروقت کسی از گلستان می پرسید از فروغ چه خبر؟ ناراحت می شد. حتا یادم هست دو سال بعد از مرگ فروغ یک روز که با چند نفر از دوستان جایی جمع شده بودیم و داشتیم درباره ی آینده ی ادبیات تصمیم می گرفتیم و نمی دانم روی چه حسابی گلستان هم آمده بود یکی از بچه ها هرچند وقت یک بار بر می گشت توی صورت گلستان و می گفت: از فروغ بگو. و هربار گلستان به خود می لرزید و لب باز نمی کرد بسکه مغرور بود و برای کنجکاوی های دیگران ارزشی قائل نبود. بعد از آن من چند سالی از ابی دور افتادم (آخر من به او می گفتم ابی و مطمئن بودم اگر می شنید با آن زبان تندش به من می گفت خاک بر سرت با این خودمانی شدنت!)
ملاقات بعدی ما برمی گردد به سال 52 که یک شب من در سینمایی در لاله زار داشتم فیلم یک خوشگل و هزار مشکل را می دیدم، شاید هم فیلم توفان شن شمقدری بود الان اسم فیلم خوب یادم نمانده، در یک صحنه همه ی سالن دلشان را گرفته بودند و کرکر می خندیدند که یک دفعه گلستان از انتهای سالن داد زد: خفه! مگه از این آقا انتظار فیلم بهتری داشتید؟ که ناگهان تمام سالن ساکت شد چون همه در آن تاریکی گلستان را شناخته بودند آخر عادت داشت برود سینما داد بزند خفه!
من دیگر گلستان را ندیدم تا ده سال پیش که در خارج از کشور در شرایط روحی بدی به سر می بردم و گلستان انگار نه انگار که باید به من سر می زد و دلداریم می داد. وقتی دیدم نمی خواهد به عیادتم بیاید خودم بلند شدم رفتم کاخ اش که اتفاقا این یکی هم ففاره داشت وسط حوضش. سه جلد از رمانم را هم بردم کوبیدم جلوی گلستان و گفتم این را بخوان و نظر مثبت ات را به من بگو. باز با ابروهایش نگاه پر از نخوتی به من انداخت البته دیگر حق نداشت اونجوری نگاهم کند چون لندن پر از کاخ بود که تازه همه شان هم ففاره داشتند. فردایش به او زنگ زدم که رمان را خواندی یا بیام سراغت؟ با یک صدای مغروری گفت: مشکل ما ایرانی ها این است که تخیل نداریم. هرچه از دهانم درآمد به او گفتم و گوشی را گذاشتم و در همان لحظه هرچه بین ما بود تمام شد و نمی دانم چرا یک دفعه گلستان از چشم ام افتاد، آن لحظه وقتی خوب دقت کردم دیدم ففاره ی کاخش عین شاش خر بود، هیکلی هم نداشت، پیرمرد گوزو!
اصولا از همان تلفن بود که من فهمیدم گلستان در ادبیات خیلی بی سوات بوده و حتا در داستان خروس اش شخصیت اصلی را کرده خروس در صورتی که در آن داستان و هر داستان دیگری در طول تاریخ شخصیت اصلی همیشه مرغ بوده نه خروس و گلستان خودش نمی دانست آن وقت به من می گفت تخیل نداری، در صورتی که رمان من درست است که شخصیت پردازی و ماجرا و پیرنگ و ساختار و وحدت زمان و مکان و موضوع و سجاوندی نداشت ولی لبریز از تخیل بود آنقدر که یک مقدارش ریخته بود روی فرش. به هرحال این روزها معتقد شده ام گلستان با تحقیر به آدم های دیگر نگاه می کند و نظرم را تغییر نخواهم داد چون خیلی بی سوات است و اصلا خودش فاقد تخیل است و حیف از فروغ که جوونیش رو ریخت به پای این پیرمرد هاف هافو و هی پخت و شست و سوخت و ساخت.
برای جواد
باید می آمدی
دیگر وقت اش رسیده بود.
دیگر این دیوانه ترمز بریده بود.
باید می آمدی...
1.
در پیراهن اش
دو قرص نان
و سرهای ما گرسنگان
چونان گلهای آفتابگردان.
برنامه ی اقتصادی
از آنجایی که شکوفا شدن شده کار هر روزه ی ما و از آنجایی که اگر ما کارشناس نیاوریم پس کی بیاورد، بر آن شدیم تا از کارشناس اقتصادی دعوت کنیم تا به سوالات شما عزیزان پاسخ بدهد.
سوال: دوست عزیزی از اسفراین تماس گرفتند و پرسیدند آیا اینکه هر مرغ فروشی و بقالی و نون داغ کباب داغی که بسته می شود فردایش یک بانکی، موسسه ی اعتباری ای چیزی به جایش باز می شود نشان دهنده ی رونق اقتصادی است؟
پاسخ: پس نه! شما سوییس را دیدی؟ همین جور بانک و موسسه ی قوامینه که ریخته تو خیابوناشون. اصلا بقالی و مرغ فروشی هم که این عزیز اشاره کرده ندارن. شما خیارشور باز بخوای بخری باید بری از موسسه ی اعتباری بخری.
سوال: عزیزی از جابلسا تماس گرفتن و گفتن من هر روز مقداری پول در جیبم می گذارم ولی شب که به خانه بر می گردم فکر می کنم جیبم را زده اند. لطفا مرا راهنمایی فرمایید. در ضمن دخترعمویم هم سلام می رساند.
پاسخ: در پاسخ به سوال اول باید بگم دوست عزیز! مالت رو بچسب همسایه تو دزد نکن. در پاسخ به سوال دوم من تبریک می گم به این عزیز هموطن که بالاخره با دخترعموشون ازدواج کردند و اون یک میلیون تومان وام رو گرفتند و باهاش کاخ خریدند به نظر من هرچه سریعتر بچه را هم درست کنند که یک میلیون هم از بابت آن بگیرند و ویلای شمال را بزنند به بدن.
سوال: خواننده ی عزیزی از قازچال آباد سفلا تماس گرفتند و پرسیدند آیا با اجرای هدفمندی یارانه ها اقتصاد ما به اقتصاد ژاپن چهل سال پیش می رسد؟
پاسخ: نه پس! سوال بعد.
سوال: عزیزی از جاسم آباد پرسیدند اگر اقتصاد پویاست چرا هر روز قیمت ها افزایش پیدا می کند؟
پاسخ: دوست عزیز! اگر قیمت ها ثابت باقی می ماند بهش می گفتند اقتصاد راکد نه پویا. اونوقت خوب بود؟ دلتون خنک می شد؟ اونوقت احترام موی سفید منِ پیشکسوتو نیگر می داشتین؟ بلند می شدین جاتونو بدین به من تو اتوبوس؟ بی ناموسای حق نشناس!
سوال: قلی ده ریال پول دارد، با دو ریال آن جامدادی، با یک ریال خروس قندی و با پنج ریال یک کیلو گوشت راسته می خرد. حالا قلی چند ریال پول دارد؟
پاسخ: ای قلی که خودت را به استعمار فروخته ای و پول بادآورده ی نفت را می دهی خروس قندی می خری خودت خجالت بکش!
سوال: دوست عزیزی از فشم دره برای شما سوال جهارگزینه ای فرستادند: امروز که قلی به دنیا آمده یک میلیون تومان به حسابش ریخته اند. بیست سال دیگر که قلی بخواهد زن بستاند این یک میلیون به چه کارش می آید؟
الف. بدهد به آن خانوم محترمی که دارد رقص چاقو می کند تا چاقو را نکرده تو چشم عروس.
ب. بگذارد در ظرف اسپند
ج. به یک گدا صدقه بدهد و فرار کند.
د. با آن یک نان سنگک خاشخاشی بخرد برای سفره ی عقد، بعد خودش برود تو توالت سیگار بکشد و فکر کند چی شد که اینجوری شد.
پاسخ: دوست عزیز هموطن! به زبان خوش از تو این قلی بکش بیرون!
سوال: هموطن شاد و پرنشاطی از کویر ارومیه پرسیدند امسال که عوارض نوسازی آمد مبلغش دو برابر سال قبل شده بود. مگر به عوارض هم یارانه تعلق می گرفت که امسال قطع کردند؟
پاسخ: نه دوست عزیز! شما داری هزینه ی بی آرتی، نماکاری زیر پل ها ( که از نان شب واجب تر است) و چمن کاری بزرگراه چمران را می پردازی. سالهاست کارمندها و بازنشسته ها کسری بودجه ی تمام ارگان ها را تقبل کرده اند، جا دارد از همین جا به همه ی این عزیزان خسته نباشید و خدا قوت بگیم.
سوال: از پارسال دارند از ما عوارض زباله هم می گیرند مگر هزینه ی جمع آوری زباله ها در بودجه ی شهرداری پیش بینی نشده؟
پاسخ: چرا دوست عزیز! پیش بینی شده اما دیدند هرچه پیش بینی می کنند برایشان پول نمی شود این شد که گفتند از شما بگیرند بهترست تا پیش بینی کنند، با تمهیداتی که در نظر گرفتند به زودی عوارض کتک زدن و فحش ناموس دادن به موش های خیابانی، عوارض جمع آوری برگ های زرد در پاییز، مالیات مونوکسید کربن و عوارض برنزه شدن در آفتاب مرداد و همیاری خاراندن پایین تنه در معابر شریانی از شما کسب خواهد شد.
سوال: یکی از علاقمندان برنامه های کارشناسی ما از ماوراء النهر پرسیدند اگر بنزین بشود لیتری هفتصد تومان آیا رفاه مان مثل کشورهایی خواهد شد که بنزین در آنها لیتری هفتصد تومان است؟
پاسخ: نه بابا! توقع داری پارک آبی مختلط هم برات به راه بیندازن؟ چطوره شکیرا هم کنسرت بذاره تو تالار وحدت؟ سوال بعد.
سوال: دوست عزیزی از طبرستان گفتند این مالیات ارزش افزوده را که از بازاری ها کم نمی کنند و فقط بازاری ها کشیدند روی قیمت هایشان و آن را از ما کارمندها می گیرند خب از اول می گفتند این مالیات را از کارمندها می خواهند بگیرند.
پاسخ: فکر کنم رودرواسی کرده اند. با تمهیداتی که درنظر گرفته شده از این به بعد هر مالیات جدیدی که وضع شد مامور می آید دم در خانه ی تان با چوب و پس گردنی ازتان می گیرد مثل داروغه ی ناتینگهام که دیگر از این دلخوری ها پیش نیاید.
سوال: آقا ما چقدر بدیم این طرح سهمیه بندی یارانه ها را زودتر اجرا کنند و با خبر اجرایش تن و بدن ما را نلرزانند؟
پاسخ: هرچی کَرمته.
سوال: به نظر شما پنجاه میلیون تومان جریمه ای که برای علی کریمی بریده اند کم نیست و بهتر نبود این قهرمان ملی را همان وسط زمین چمن دار می زدند؟
پاسخ: با این که این سوال اقتصادی نیست ولی چون سوال ورزشی – ارزشی است بنده جواب می دهم. اخیرا موارد زیر نیز جزو تظاهر به روزه خواری محسوب می شود: انجام مصاحبه های تند علیه مدیریت باشگاه (با دهان روزه که آدم تند حرف نمی زند. پس لابد روزه نیستی.)، انتقاد از سرمربی تیم ملی( انتقاد؟ اون هم قبل از افطار؟ وامصیبتا!)، انتقاد از حضور گاو و گوسفند سر تمرین تیم ملی در اردوی خارج از کشور (به گاو و گوسفند بد می گی؟ گناه دارن. اونام آدمن خب)، با هزار سال سن هنوز بی رقیب بودن در عرصه ی ملی (لابد ناهار کوبیده خوردی که هنوز جون داری بدوی اون هم تو پست دفاع آخر.)، عدم مایلی کلنگ بودن(بدون شرح).
سوال: علت رکود بازار مسکن در تهران چیست؟
پاسخ: این مساله علت های زیادی دارد: 1. مردم ترجیح می دهند پولشان را خرج سفرهای تفریحی به سوییس و جزایر قناری کنند. 2. مردم ترجیح می دهند در غار زندگی کنند ولی صدای کامران نجف زاده را از پاریس نشنوند. 3. مجری های جشن های رمضان آقایان هاشمی، احمدزاده و شهریاری در فراری دادن مردم از شهرها و پناه بردن آنها به دامن سبز جنگل بیشتر موثر بوده اند تا ترس از زلزله. 4. اخیرا امتیازات تهران دارد هر روز بیشتر و بیشتر می شود: زلزله، آب آلوده، وجود متان در هوا، چند مورد طاعون تنسی تاکسیدو و چارملی ( به زودی شایع خواهد شد و مثل آنفولانزای خوکی دو میلیون نفر را در پایتخت خواهد کشت)، سقوط شهاب سنگ، فوران دماوند، احتمال دیدن پرویز پرستویی و باران کوثری در خیابان، طغیان مسیل باختر، عبور بی آر تی از وسط اتاق خواب شهروندان.
سوال: آیا رونمایی از سکه های پانصد تومانی حقیقت دارد؟
پاسخ: دوست عزیز! چرا فکر می کنی سکه بد است و اسکناس خوب است؟ این سکه ی بیگناه به تو چه کرده است؟ چرا تحقیرش می کنی؟ خوبه یک نفر بزنه تو گوش برادر کوچک ات، یک بیلاخ هم روانه کند سمت خودت؟ دوست داری؟ شان سکه را حفظ کنید تا شان تان حفظ شود. سکه دوست ماست، سکه رفیق ماست.
پایان
چه خوب که نیستی!
نامه ای به جواد ماهزاده
جواد! امروز عصر یک کاسه حلیم خریدیم و چون هوا خوب بود _ می دانی که اینجا هوای خوب نوبر است- نشستیم لب پله های پاساژ. هنوز قاشق را به دهان نبرده بودم که یک زن لاغر که کیسه ای دست اش بود دوان دوان کنار ما ایستاد و دو بار بلند توی صورتم گفت: آش رشته، آش رشته. فکر کردم منظورش این است که کجا آش رشته می فروشند. با دست اشاره کردم به داخل پاساژ. زن خم خم و دوان دوان پیچید توی پاساژ. به کاسه ی حلیم نگاه می کردم و حلیم بین ما سرد می شد. چند لحظه بعد زن ترکه ای آرام و خم تر بیرون آمد. چانه اش توی صورتش فرو رفته بود، مثل ماهی یخ زده نگاهش سرد و خشک بود و دماغش استخوانی تر شده بود. لخ لخ از جلوی من عبور کرد و توی تاریکی و شمشادها فرو رفت. چه خوب که نیستی جواد که این صحنه ها را ببینی! خوش به حال تو که همیشه ی خدا لاغر بوده ای و به خاطر بزرگی شکم از تمام آفریقایی ها، بچه های جنوب کرمان و سیستان و بچه های خیابان های همین تهران سگ مصب خجالت نمی کشی. چه خوب که نیستی جواد!
حامد
پی نوشت: دارم همینطور خودم را عذاب می دهم، شاید آن زن برای نوه اش که هوس آش رشته کرده بوده دنبال آش نذری بوده. چرا گاهی وقت ها عین بز یک جا می ایستم و کاری نمی کنم؟ آخر نمی شد کاری بکنم. به او پول می دادم؟ گدا نبود. یک کاسه آش می خریدم برایش؟ ممکن بود ناراحت شود. راحت ترین کار را کردم، هیچ کاری نکردم. من بیعرضه ترین حلیم خور امشبم. چه خوب که نیستی جواد!
نظرات ()


