آیین نامه جدید رانندگی

 از آنجایی که گلابی اصلا به اینجانب ربطی نداشته و ندارد و بنده اعلام می کنم که گران خریدن گلابی مشکل شخصی و مادرزادی بنده بوده و دوست دارم پول یامفت بدهم به میوه فروش محترم محل و از آنجایی که در تمدن پارس ترافیک نبود که فرهنگش باشد و فکر کنم در این یک مورد همه به بی فرهنگی خود معترفیم و چون مساله ی فرهنگ ترافیک به اهمیت گلابی نیست، بر آن شدم سوالات چهار گزینه ای ترافیک را ارائه دهم، با آرزوی سلامت و بهروزی برای گلابی ها و سیب زمینی ها و شلغم ها و چغندرهای عزیز در چند روز آینده:

1. خط ممتد یعنی:

الف. بیا از روی من دور بزن.

ب. بیا از روی من دور بزن و به کسانی که اعتراض دارند فحش مادر بده.

ج. در صورتی که چراغ راهنما بزنی دور زدن و فحش مادر دادن مجاز است، اما برای یاد کردن از عمه ی طرف باید دست ات را هم از پنجره بیرون بیاوری.

د. همان خط غیرممتد است، بی خیال!

2. خط عابر چه مفهومی دارد؟

الف. در صورت نزدیک شدن به آن باید سرعت را افزایش دهید تا عابر بترسد و وارد خیابان نشود و به این شکل آمار تلفات خیابانی کاهش یابد و ما در زمینه نرخ کاهش له شدن عابر به مقام اول دست پیدا کنیم.

ب. می توان روی آن پارک کرد اما با احتیاط.

ج. خط عابر به عابران می گوید بیا از روی من عبور کن ولی با مسوولیت خودت.

د. خط عابر مفاهیم عمیقی دارد که دانشمندان جوان کشور مشغول بررسی آن هستند.

3. چراغ زرد یعنی:

الف. بگاز، بگاز که ممکنه دیر به سفارتخانه برسی و تمامی کارهای کرات آسمانی که در دست توست عقب بیفتند. اگر از این چراغ رد نشوی دیر به خانه می رسی و دیر پیژامه را به پا می کنی و دیر می نشینی به پای سریالهای مهم دنیا و دیر می شود آروغ زدن ات بعد از خوردن دو کیلو پیاز و دیر می شود خوابیدنت و خواب مدونا دیدنت.

ب. قرمز و سبز نیست.

ج. برزیلته.

د. تمام موارد فوق.

4. در کوچه ای که هر لحظه امکان پریدن یک بچه به داخل آن وجود دارد:

الف. اگر صدای دوپس دوپس ماشین تان از آستانه ی دردناکی گذشته می توانید با صد کیلومتر در ساعت از این کوچه عبور کنید.

ب. سرعت ماشین تان بستگی به حجم سیلندرهایتان دارد نه عرض معبر.

ج. روی پدال گاز فشار دهید. ماشین دو میلیونی را ده میلیون نخریده اید که به فکر بچه ی مردم باشید.

د. ماشین شما بیمه است. دیه را کس دیگری می دهد. اصلا گیرم این بچه نرفت زیر ماشین، بزرگ شد بیست سال دیگر رفت آن یک میلیون تومانی را که به حسابش ریخته اند گرفت، با آن یک خانه در جوردن و ویلایی در رامسر خرید، یک لگسوز هم انداخت زیر پاش. با بقیه ی پول هم مواد روانگردان! خرید و از زور خوشی معتاد شد افتاد تو جوب آب و موش ها آمدند رویش لی لی بازی کردند. این خوبه؟ واقعا پدر و مادر کودک باید ممنون شما هم باشند که فرزند دلبندشان را از اعتیاد و هزار کوفت و زهرمار دیگر نجات دادید.

5. بوق به چه منظور روی خودروی شما نصب شده؟

الف. سلام اصغر آقا!

ب. سلام اکبر آقا!

ج. برو جلو حیوون! می خوام در زمان قرمز گردش به راست کنم.

د. غنچه بیارید، لاله بکارید می ره به حجله شادوماد! لالالا لالالا لالالا لا! (دوبار) (شاید هم خنچه بیارید.)

6. در هوای برفی شما در اتوبان همت مشغول رانندگی هستید فاصله ی مطمئنه از خودروی جلویی چقدر باید باشد؟

الف. ده سانت.

ب. جوری که اگزوز جلویی رفته تو فلان ماشین شما.

ج. اگه حتا بین ما فاصله ی مطمئنه یک نفسه، نفس منو بگیر.

د. بعد از قرنی یک برف اومده پا شدی رفتی اتوبان همت که چی؟ دنبال دردسری؟ برو شیخ فضل ا... نوری، نیایش، رسالت. عمله های جوان کشور اینهمه بزرگراه واست ساختن.

7. سرعت ایمن در بزرگراه های خارج شهر 120 کیلومتر تعیین شده. یعنی:

الف. تا دویست جا داره.

ب. گه خورده هرکی گفته.

ج. می خواید بگید من فوتبالیست هم باید با یک کارمند سرعتم یکی باشه؟ این عدالته؟

د. برو پشت سر هرکی سرعتش 120 بود چراغ بزن. اگه نرفت کنار بوق بزن، اگه نرفت از سمت راست سبقت بگیر، شیشه رو بکش پایین، خوار مادرشو یاد کن. اگه طرف بهت محل نگذاشت بپیچ جلوش. بکش اش تو شونه خاکی. با قفل فرمون بزن تو مخش، مغزشو بپاچ به آسفالت، رو مغزش رقص سامبا بکن، گوشت شو با دندونات بکن، استخوناشو بده به کفتارها، آدرس خونه شو پیدا کن، خونواده شو با شات گان نابود کن، تمام دوستان، آشنایان، کسبه ی محل و بستگان دور و نزدیک رو بعد برو خونه سریالت دیر نشه، برو از بقالی قسمت جدیدشو بخر به همه هم توصیه کن خودشون بخرند و به کسی امانت ندهند. درست نیست، اخیرا معلوم شده از انسانیت به دوره.

8. پل عابر پیاده را ساخته اند:

الف. برای قشنگی.

ب. برای اینکه پیمانکار عزیز و زحمتکش بتونه یک لقمه نون حلال ببره برای زن و بچه اش یک درصدی هم بده به اون طفلکی که کارو جور کرده براش. آخی! جیگرم کباب شد. همه بیاین بوس بدین به عمو.

ج. تا ماشین ها از زیرش رد شوند. اگر پل نبود ماشین ها از زیر چی رد می شدن؟

د. تا رویش قیافه ی هنرپیشه ها را بزنند که بشود بچه را با آن ترساند یا درس اخلاق بدهند مثل این: پدری گفت که ای دختر با اخلاقم/ زلف برباد مده تا ندهی بربادم.

9. پیرزنی می خواهد از عرض خیابان فاطمی عبور کند. کدام بیت زیر به این عمل پیرزن اشاره دارد؟

الف. اینکه در خاک خفته مادر ماست/ مادر مهربان چون زر ماست.

ب. مادر! چراغ خانه ی ما بودی/ روشنای دل و جان ما بودی (!)  

ج. ماااااااااااااااادر! بی تو تنها و غریبم!

د. پیرزن گفت که پیرم/ پیرمرد گفت به ک...

10. شما راننده ی یک هجده چرخ هستید. ترمز می گیرید نمی ایستد، ریتاردر و ترمز دستی می کشید نمی ایستد، خواهش تمنا می کنید نمی ایستد، در یک سمت یک الاغ دارد علف می خورد در سمت دیگر یک خانواده ی ده نفره صبحانه می خورند. چه می کنید؟

الف. به الاغ می زنید. صاحب الاغ با بیل به کله تان می زند. می میرید و از دادن باقی اقساط ماشین خلاص می شوید.

ب. از روی خانواده عبور می کنید، کارشناسان چینی اعلام می کنند خانواده از زیر شما عبور کرده.

ج. از روی طراح سوال رد می شوید و جهانی را آسوده می کنید.

د. بال در می آورید و پرواز می کنید. ردبول به شما بال داده. (با همین گزینه ی آخر هزینه های ما برای فرستادن مدارک به سفارت کانادا هم درآمد.)

پایان  

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧
تگ ها :

.

به صفرهای گلابی نگاه کن

و باز هم لبخند بزن.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥
تگ ها :

معرفی یک شاعر فراموش شده

 ابونصر بیهقی (642- 695؟) شاعر طنزپرداز قرن هفتم در شلوغی شعرای این قرن گم و گور شد و هم نام بودنش با بزرگمرد آن دیار بیل خاک دیگری بر نام او ریخت و ابونصر چنان در صفحات غم انگیز یورش مغول ناپدید شد که انگار نه خانی آمد و نه خانی رفت. از این شاعر طناز که به عقیده ی بسیاری، از طلایه داران طنز تلخ این مرز و بوم است بیش از سی قطعه شعر باقی نمانده است که آن هم با وجود زیر و زبر شدن خاک آن دیار به معجزه می ماند و بی گمان سینه به سینه نقل شده که شاید در سینه ی مردمان نقش کردن ماندگارتر از سینه ی کوه باشد. به! به!

قطعه شعر زیر از این شاعر خسته از سایه ی سنگین مغول نقل می شود:   

 

ایام رفت و هیچ ز غم کم نداشتیم

جز جنگ و درد و جور و ستم غم نداشتیم

آنقدر درد ریخت به هر استخوان که ما

دیگر نیاز هیچ به مرهم نداشتیم

شکر خدا! که عمر همان شد که خواستیم

یک قطره کاستی که ز ماتم نداشتیم

در این سرا که فقر و نداری چو ثروت است

یارب سپاس! زان که دمادم نداشتیم

بسیار دلخوشیم که چون سرو بی ثمر

در زیر بار عمر کمر خم نداشتیم

ما را که نیست غصه ی بی آب و نان شدن

چون از ازل که چشمه و زمزم نداشتیم

در قلب ما به دیدن دژخیم ترس نیست

از نعمت نداشته سر هم نداشتیم

از بیهقی شنو که در این ملک سبزوار

جز سیل اشک و رحمت نم نم نداشتیم.

ابونصر بیهقی

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱
تگ ها :

چرا از این که یوسا نوبل گرفته ناراحتم.

نمی دانم. ولی از وقتی فهمیدم یوسا نوبل گرفته ناراحتم. باید خودم را، احساس خودم را تحلیل کنم تا به حقیقتی برسم، شاید.

  1. شاید ناراحتم چون حس می کنم یوسا را می شناسم. چون چندتا از کتابهایش را خوانده ام فکر می کنم او به من بدهکار است. مثلا پارسال که هرتا مولر جایزه را برد اصلا برایم مهم نبود، اون یارو لکلزیو که اصلا. چون در موردشان بیق بیق بودم، یا بیغ بیغ. ولی حالا دوست دارم بروم بالای پشت بام و هوار بزنم این من بودم که هفت سال پیش عصر قهرمان را خواندم که بعدها اسم اش شد سالهای سگی یا یک چیزی تو همین مایه ها. خب که چی؟ خیلی ها همه ی کتاب های یوسا را خوانده اند. این چه افتخاریست! انگار رفته ای با طرف خودتان را در یک وان شسته اید. نمی دانم. ولی فکر می کنم با این وضع باید خوشحال باشم که یکی از رفقا (رفیق؟ یافت می شود یا می نشود؟) نوبل نگرفته. صدای یکی از همان رفقا در گوشم می پیچد: تو چشم دیدن چاپ شدن کتاب هیچکدام از دوستانت را نداری. چقدر به خودم فشار آوردم و در پله فرار اداره به بینهایت خیره شدم و حرص خوردم وقتی این حرف را شنیدم. شاید رفقا حق داشته اند.
  2. شاید ناراحتم چون زنی سالها پیش جلوی چشمان مبارک من قربان صدقه ی عکس یوسا رفت و گفت که کجا نویسنده ای به این خوش تیپی پیدا می شود؟ یعنی می گویید از آن روز به بعد باز هم باید ارزش های ادبی یوسا را روی سرم می گذاشتم و حلوا حلوا می کردم. بابا! من هم آدم ام!
  3. شاید ناراحتم چون خواندم وقتی یوسا خبر را شنیده گفته: پس حقیقت داره، ها! ها! این ها! ها! روی مخم راه می رود. یادم رفته بود نویسنده ها هم می توانند از طریق تلفن خبرهای خوب بشنوند و فکر نمی کردم هنوز در دنیا نویسنده ای پیدا شود که پشت تلفن بگوید ها! ها! فکر می کردم پشت تلفن فقط می شود غر زد و غر شنید.
  4. شاید ناراحتم چون اصلا دوست نداشتم یوسا برای گرفتن جایزه خوشحال شود حال می خواهد آن جایزه روزی روزگاری باشد یا نوبل.
  5. شاید چون هروقت چیزی در مورد نویسنده های خارجی می شنوم لجم در می آید که آنها در چه خیالند و ...
  6. شاید چون حرف جایزه که پیش می آید یاد جوایز ادبی خودمان می افتم که قبلش همه دارند از هم تشکر می کنند و بعدش یک نفر تشکر می کند و بقیه فحش می دهند. اگر کسی از جایزه ای کناره گیری کند فحش می خورد، اگر نکند فحش می خورد، اگر انتقاد کند فحش می خورد، اگر تعریف کند فحش می خورد،‌ اگر آن سال جایزه را برگزار کنند فحش می خورند،‌ اگر نکنند فحش می خورند، اگر جایزه را به نشر چشمه بدهند فحش می خورند،‌ اگر ندهند خیلی فحش می خورند،‌ اگر یک نفر بگوزد فحش می خورد،‌ نگوزد و گوزیدن را محکوم کند فحش می خورد. خلاصه از مهر تا اسفند همه فحش می خورند.  
  7. شاید چون دوست دارم همه در زندگی شکست بخورند جز من.
  8. شاید چون فکر می کنم جایزه نگرفتن شکست است و گرفتن اش پیروزیست و چون می دانم نوبل را نخواهم برد خودم را شکست خورده می دانم و یوسا را پیروز.
  9. شاید من در اعماق وجودم یک کشتی گیرم.

 

با تمام این حرف ها دارم به خودم دلداری می دهم. فکر می کنم باید خوشحال باشم که جایزه ی نوبل را داده اند به یوسا و نداده اند به بهاره رهنما یا الناز شاکردوست یا حاجیلو یا میلاد میداوودی که تک به تک را هم بلد نیست گل کند.

ولی باز هم ناراحتم.

حامد

       

 

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧
تگ ها :

.

غروبی نیست

که مرا آرام

به شب عادت دهد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳
تگ ها :

فراخوان شرکت در اولین دوره اقرار به دزدیهای کوچک و بزرگ با عنوان " من یک دزدم."

از آنجایی که انگار همه به حق مولف علاقه داریم و آن را می ستاییم ولی معلوم نیست چرا هیچکدام مان (جز برای سریال آن شازده) به روی مبارک مان نمی آوریم، اینجانب به عنوان سوسک کوچکی از اجتماع بر آن شدم اولین فراخوان اقرار به کپی هایی که از روی سی دی های فیلم یا موسیقی یا نرم افزار کرده ایم که اصلش در بازار موجود بوده را پایه گذاری کنم. من هنوز به بیسوادی و تنبلی فرهنگی و هنری تاریخی مان ایمان دارم و در صورت موفقیت این طرح و خوددزدشناسی عزیزان هموطن، به زودی فراخوان های " من یک بیسوادم." ، " من یک ک...ن گشادم." و " من یک دروغگوی پستم." و غیره نیز اعلام خواهد شد. برای شرکت در این فراخوان به موارد زیر توجه فرمایید:

١. هرکس می تواند در سایت یا وبلاگ یا دفترچه یادداشت یا روی بازویش یا روی جعبه ی دستمال کاغذی مواردی را که به جای خرید محصول فرهنگی یا نرم افزاری موجود در بازار آن را از دوست یا رفیق یا دخترعمو گرفته و کپی کرده یادداشت کند. اصلا می تواند یادداشت نکند و در حال قضای حاجت یا گوشه ی حمام یا زیر لحاف فقط به آن موارد فکر کند.

٢. سی دی ها یا دی وی دی ها باید محصولات فرهنگی یا نرم افزاری ایرانی باشند. خارجی ها که خون شان هم مباح است!!

٣. هرکس دلش خواست، برود اصل جنس دزدی را بخرد، اگر دوست نداشت هم نخرد. بیچاره مال باخته ها که ادعایی ندارند و دست شان هم که جز به عضو شریف دوستعلی به جایی بند نیست.

۴. شعار فراخوان این است: همه دزدیم، شما چطور؟

۵. همین.

و اما اقرارهای من به ترتیب از شترمرغ دزدی تا قالپاق دزدی:

١. تمامی آلبوم های استاد شجریان:

آقا! تو رو خدا صورتم رو که سهله همه جامو شطرنجی کنید. واقعا کسی نمی تواند عمق شرمندگی مرا متر کند. آقایان! خانم ها! من یک دزدم و واقعا نمی توانم خودم را توجیه کنم. هرچه فکر می کنم می بینم اصلا جمع موارد زیر با هم جور در نمی آید:

الف. من برای این مرد بزرگ بسیار احترام قائلم.  ب. اصلا به نظر من واژه ی استاد هم نمی تواند میزان علاقه و احترام مرا به شجریان نشان بدهد. ج. برای کنسرت اش با رضا و رغبت کلی پول می دهم. د. آنوقت آلبوم هایش را از دوستان می گیرم کپی می کنم.

نتیجه: معتاد مریض است مجرم نیست.

٢. آلبوم ری را (سهیل نفیسی):

چه بگویم که زبان قاصر است! تنها خواننده ی ایرانی زنده ای که حسرت دیدن اجرای زنده اش را دارم (منظورم این نیست که کنسرت های بقیه ی خواننده های زنده ی ایرانی مثل امید و ابی و کامران و هومن را رفته ام، فکرش را بکنید، امید!!)

آقای نفیسی مرا ببخش. آلبوم ترانه های جنوب ات را خریدم. (آن را هم نخریدم و یکی برایم خرید.) به هرحال ببخش. من یک دزدم ولی دزد نخواهم ماند. پشیمانم.

٣. آلبوم ترنج (نامجو)

تنبلی کردم و چون از اینترنت گرفته بودم نرفتم بخرم. نامجو که جانش را برداشت و رفت، بیایید آلبوم های سهیل نفیسی را بخریم تا اسم اش تو لاتاری درنیامده که آن وقت پشیمانی سودی ندارد.

۴. فیلم تهران انار ندارد.

خواستم 1500 تومان صرفه جویی کرده باشم و با این صرفه جویی ها بتوانم در رامسر کاخ بخرم. از آن طرف 2000 تومان می دهم می پرم ترک موتور که یک وقت به وزارتخانه ام دیر نرسم، می رویم فست فود، پیتزا شاهدونه می خوریم و 10000 تومان سبک می شویم، می رویم سرزمین عجایب 20000 تومان خالی می شویم، می رویم سینما فیلم خدا نصیب گرگ بیابان نکند نفری 4000 تومان می ریزیم تو دخل امثال...  و و و (ببینم کسی دفاعی از ... نداره؟)

۵. علی سنتوری (مهرجویی)

بعله. دیدمش. گاهی بین اش می رفتم از اتاق بیرون که عذاب وجدان نگیرم، مثل این فیلم هایی که صدا و سیما هر 20 دقیقه یک بار الکی قطع می کنه و زندگینامه ی سیاهی لشگرهایش را پخش می کنه که مال حروم به خورد ملت نداده باشه یک وقت خدای نکرده!

بدیهی است فهرست دزدی های من بیش از این هاست و با کمی فکر کردن این سیاهه کامل خواهد شد.

پایان

    

 

 

 

 

 

 

 

   

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱
تگ ها :

در سرزمین مهران مدیری ها همه چیز بر مدار صفر می گردد.

 

(( چنان به نظر می رسد که پارسیان، جز هنر زندگی هیچ هنری به فرزندان خود نمی آموخته اند. ادبیات در نظر ایشان همچون تجملی بود که کمتر به آن نیازمند بودند و علوم را همچون کالایی می دانستند که وارد کردن آنها از بابل امکانپذیر بود، گرچه تمایلی به شعر و افسانه های خیالی داشتند این کار را بر عهده ی مزدوران و طبقات پست اجتماع می گذاشتند و لذت سخن گفتن و نکته پردازی و لطیفه گویی در گفت و شنود را برتر از لذت خاموشی و تنهایی و مطالعه و خواندن کتاب می شمردند. شعر را بیش از آنکه از روی نوشته بخوانند از راه آوازخوانی می شنیدند. با مردن خنیاگران شعر نیز از میان می رفت.))

تاریخ تمدن/جلد اول/ مشرق زمین گاهواره ی تمدن

 

١. درست است که دنیا همه ی تمدن و پیشرفت اش – حتا رفتن به کره ی ماه- را مدیون ماست ولی باید باور کنیم که ملت بیسوادی بوده ایم و هستیم، از کاغذ، مدادتراش و فکر کردن گریزانیم و به هیچ هنری جز هنر آشپزی و گوپلن آراسته نیستیم. خواهش می کنم سعدی و حافظ و کمال الملک و باربد را چماق نکرده و توی مخم نزنید. به نظر من تعداد هنرمندها اگر اهمیتی نداشته باشد دستکم تاثیر آنها بر زندگی مردم اهمیت دارد. چیزی که در این سرزمین اصلا دیده نمی شود. چون تصویر هنرمند در ذهن مردم فرد بیکاره ایست که در عوالم مالیخولیایی سیر می کند و دو دو تا چهارتا را بلد نیست، بلد نیست نان به نرخ روز بخورد، به هر خزعبلی بخندد، توی صف از بقیه جلو بزند، بازی های لیگ برتر برایش از بی هویتی و پوسیدن روابط انسانی مهم تر نیست.

٢. شاهان باستانی ما که این روزها کم کم دارند از صفحه ی روزگار محو می شوند خوب می دانستند رمز ماندگاری یک نوشته در این مملکت چیست. باید آن را بر روی کوه کند وگرنه در جایی که کسی علاقه به خواندن و نوشتن ندارد و تفریح ملت جک درست کردن برای این قوم و آن طایفه است نوشته ای باقی نمی ماند حتا اگر شاه باشی و در سرزمین ات خورشید غروب نکند.

٣. بعید می دانم شاعران بزرگ مان هم در زمان خود دارای ارج و قربی بوده باشند، اصلا فکر می کنم این ملت، سعدی و حافظ را هم در زمان خودشان دست می انداخته اند و اگر هم آنها را به محفلی دعوت می کرده اند برای این بوده که هر دوی این عزیزان طنازهای زبردستی بوده اند و عوامِ دربند شکم را سر سفره به خنده می انداخته اند و اشتهایشان را باز می کرده اند و دمی آنها را در نبود تلویزیون و برنامه های جذابش سرگرم می کرده اند. اصلا می توانید تصور کنید مردمان بی سواد آن زمان اشعار حافظ را چون زر روی دست می برده اند؟ شاید به قول آن عزیز آلمانی ارزشی که امروزه برای این بزرگان قائلند سرپوشی بر عذاب وجدان تاریخی این ملت باشد و بازگشت معنویت پس از دوره ی طولانی طرد آن. هرچند این بازگشت خلاصه شود به غزل های حافظی که شب یلدا می خوانند تا ببینند آیا امسال بخت شان باز می شود یا نه (انگار حافظ بنده ی خدا ادعای کف بینی و رمالی داشته) و اشعار شیخ اجلی که اصلا نمی خوانند مگر برای نصیحت اطفال گریزپا.

۴. بیایید باور کنیم کتاب و نوشته برای مان فحش است و اگر ساعت ها کنترل به دست کانالهای تلویزیون را در جستجوی چیزی که خود نمی دانیم چیست عوض کنیم، عمر گرانمایه را در صف های نان بربری صرف کنیم و به حرکت دست های شاطر خیره شویم و دل توی دلمان نباشد که این تنور کفاف ما را خواهد داد یا نه، بی هدف در پاساژها قدم بزنیم، به تماشای فیلم هایی برویم که فقط آب دهان به سر و کله ی بیننده پرت نمی کنند از خود و زندگی راضی تریم.

۵. نقالی چیست؟ مگر غیر از این است که یک بنده ی خدا شاهنامه را برای یک مشت تنبل بیسواد قهوه خانه نشین تعریف می کند و با نقاشی های روی پرده ماجراهای هیجان انگیزی را شرح می دهد که چند لحظه ای جماعت عشق قلیان و چای قند پهلو را سرگرم کند. اشتغال زایی یعنی این. یک نفر کتاب بخواند و برود قصه اش را برای ملتی تعریف کند که لای هرچیزی را حاضرند باز کنند جز لای کتاب.

۶. اینکه هنرمند قدر ببیند و بر صدر نشیند به چه درد هنرمند می خورد! هنرمند اگر می خواست قدر ببیند و بر صدر نشیند که می رفت تو بازار کار می کرد. آنجایی بهشت هنرمند است که وقتی حرفی بدیهی می زند چهار نفر حرف اش را بشنوند. سالها جعفر پناهی، داریوش مهرجویی، نامجو و خیلی ها گلوی خود را پاره کردند که سی دی های غیرمجاز ما را نخرید، برای هم کپی نکنید، ما هم انسانیم می خواهیم دو زار درآوریم و نان بخوریم هیچکس گوش نداد و اکثریت آنقدر به کار خلاف خود ادامه دادند که اهالی هنر از رو رفتند و بهمن قبادی گفت بابا! کپی کنید، دم تان هم گرم. حالا مهران مدیری این لمپن خوش سیما، این سمبل هفت هزار سال خلاقیت و هنر، این کپی کار سریال های موفق خارجی، این انسان زرنگ از مردم می خواهد که سی دی اش را کپی نکنند و خلایق حرف ایشان را به گوش جان می نیوشند. شنیده ام زنی لوح فشرده ای! را که شوهرش از همکارش امانت گرفته بوده شکسته تا درس عبرتی شود برای هر دو طرف! خیانت در امانت برای پرهیز از خیانت به مهران مدیری! آفرین! اگر این تمرین، قدم اولی باشد برای رعایت حق مولف شایسته ی تقدیر است اما زنگوله ای را در گوش انسان به صدا در می آورد که: مردم ما حرف حساب را از که می پذیرند، نه از هنرمند واقعی و نه از روشنفکر، از امثال مهران مدیری. خواهش می کنم برای مهران مدیری حنجره ندرانید. بحث تحقیر شخص نیست، بحث، نشان دادن خلق و خوی یک جامعه است، یک ملت است که ریشه در تاریخ دارد تاریخی که بردیا را دروغین می داند و داریوش را کبیر.

٧. به بحث کتاب برگردیم. حتا دانشجویان هم از کتاب های غیر درسی خواندن روگردانند. در کلاس زبانی که من می روم اکثر بچه های کلاس دانشجویان دانشگاه های معروف کشورند هروقت استاد بحثی از آلبر کامو یا امیل زولا یا پروست یا هرکس دیگر می کند همه هاج و واج به هم نگاه می کنند و حتا این اسم ها را نشنیده اند. اصلا مساله این نیست که همه باید کتابخوان باشند، کسی انتظار ندارد صاحب فلان حرفه (جرات نام بردن ندارم) کتابخوان باشد. اما قشر دانشجو یا تحصیل کرده نباید حداقلی از فرهنگ و هنر و علوم اجتماعی بداند؟ همین چند ماه پیش یکی از آشنایان تحصیل کرده با اشاره به تندیس جایزه ی گلشیری پرسید: این چیه؟ گفتم: تندیس جایزه ی گلشیری. گفت: گلشیری کیه؟!

٨. چه کسانی از این کشور مهاجرت می کنند؟ می شود به این سوال یک جواب داد: نه امثال مهران مدیری. اینجا بهشت امثال مهران مدیری است. اینجا سرزمین ایشان است. ایشان رگ خواب ملت را در دست دارند. ایشان با چند کلمه حرف می توانند جلوی یک دزدی تاریخی و ملی را بگیرند. خوشا به سعادت شان! و بدا به حال آنانی که از تتمه ی تمدن پارس انتظاری جز این دارند.

٩. خاطره: عزیزی روزگاری دوست دخترش را به کافه نادری برد. همچنان که بر پشت میز نشسته بودند و در انتظار شیرکاکائو خسته، عزیز محض افه چس در کردن به دوست دختر گرانمایه گفت: اونجا رو می بینی؟ و اشاره کرد به میزی کنار پنجره. دوست دختر گفت: آری. عزیز گفت: صادق هدایت آنجا می نشسته؟ دوست دختر نگاهی به میز کرده و پرسید: حالا کجا می شینه؟

پایان  

  

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸
تگ ها :

.

                                                                                                       برای جواد

                                                                                 که دو هفته اش تمام شد.

دوباره بی خداحافظی رفتی

و رهایی برای ما

دوباره شد

سیگاری که بی دوست می کشیم

رنجی که...

-----------------------

...و اولین باران پاییزی باید همین امشب ببارد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧
تگ ها :

.

زندگی شاید

خاراندن پشت کودکی باشد

آنجا

که دست اش نمی رسد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢
تگ ها :