.

از تو

جز بخار سپید یخ زده ای بر آسمان

چیزی باقی نمانده

که آن را هم آفتاب

آرام

آرام

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧
تگ ها :

و در آغاز کلمه بود.

در ستایش رفقام

آقایان! خانم ها! من خیلی با رفقام حال می کنم از آنهایی که دمپایی ابری پاشون می کنن تا اونهایی که دمپایی پلاستیکی. ما بطری بطری خون دل می خوردیم آن زمان ها. چه فلافل ها خوردیم. اگر این رفقا نبودند اگر فلافل فروشی سر کوچه ی کامبیزینا نبود الان مافیایی نبود که مایه ی فخر من باشد. مافیایی نبود که دست جوان شهرستانی را بگیرد ببرد خیابان سیدجمال الدین اسد آبادی بچرخاند. مافیایی نبود که یک سالن پر از آدم را دست پر بفرستد خانه، توقع دارید ما با دشمنامون شبکه بزنیم؟ خب چهار تا رفیق جمع شدیم یک کلاس و نشر و روزنومه و هفت هشت ده تا جایزه رو می چرخونیم، مواد که قاچاق نمی کنیم. پنهان هم نمی کنیم. می ریم سر کوچه داد می زنیم: آهای! ایهاالناس! ما مافیاییم. در پایان لازمه اشاره کنم ادبیات را فراموش نکنید دوستان!

نقدی بر در ستایش رفقام

آقایی که می گی ما مافیاییم شما فرق مافیا رو با مافیها می دونی که می گی؟ چند نفر از داورای جایزه ی منتقدان مطبوعات در سال گذشته نقد ادبی نوشتند؟ خب بابا! اسم جایزه رو عوض کنین بذارین جایزه ی مافیای مطبوعات. خلاص. اصلا حالا که قراره رودرواسی رو بذاریم کنار و پته ی این ادبیات جهانی رو بریزیم رو آب به من بگین: چرا پارسال بهم جایزه ندادین؟ چرا کتابهای من به چاپ پنجم نمی رسه تو یک هفته؟ چرا؟ آخه چرا؟ و در پایان: نوشتن یک شور عاشقانه است، آن را دریابید.

نوشته ای بر نقدی بر در ستایش رفقام

دوست عزیز شهرستانی!

من در زندگیم دو تا کتاب خوندم که خیلی هم حال نکردم ولی ده بیست ساله داورم. به شما می گم باید به رای داورها که برآورد رای گروهی است که دور هم جمع شده اند احترام بگذارید. تا جایزه نگرفتید نگید اینا کی ان داور شدن؟ مگه همه ی داورای فوتبال خودشون فوتبالیست بودن؟ مگه قراره ما به تو جایزه بدیم؟ جایزه می خوای بگو ولیت بخره فردا بیاره بده دفتر مدرسه. مگه تو همین جایزه ی امسال که ارزیاب ها ممد و حسن و قادر و جعفر و قلی و تقی و اکبر و جاسم و کاظم و قاسم و نیروانا بودن کتاب "تابستان گند ورنون" جایزه گرفت. خوب شد یادم افتاد. آهای! ممد و حسن و قادر و جعفر و قلی و تقی و اکبر و جاسم و کاظم و قاسم و نیروانا! شرم بر شما باد! چرا به کتاب این بچه جایزه ندادید؟ بزنم؟....بزنم؟ خاک بر سرتان! اسم خودتان را هم گذاشتید ارزیاب؟ شماها ارزیاب دارایی هم نیستین؟ ارزیاب مستراح هم نیستین؟ عن بر شما باد! و اما حال که می خواهم قلم بر زمین نهم آخرین توصیه ی من این است که ادبیات خالص را فراموش نکنید. نگذارید حاشیه ها شما را از متن دور کند.

جوابیه ای بر نوشته ای بر نقدی بر در ستایش رفقام  

زرشک!

پاسخی به جوابیه ای بر نوشته ای بر نقدی بر در ستایش رفقام

گرامی!

آخه تو که تازه از ترمینال جنوب اومدی چی میگی؟ فکر کردی شاهکار نوشتی؟ شاهکار من می نویسم. به هرکی هم بخوام جایزه می دم. جایزه مال بابام که نیست، مال خودمه. خون دل خوردم تا این جایزه شده جایزه. اصلا چو جایزه ی ادبی نباشد سر من مباد! از این گذشته جوایز ادبی سنگ بنای محک فروش در افزایش جذب مخاطب گریزپا به عالم ادبیات در پرتو عنایات نشر باتلاق گاو خونی و استمرار مباحث علمی و عملی در بوته ی تعارضات جایگاهی نسل هشت و نیم ادبی و احیانا سوءتفاهم هایی که جریان تماشاگرنما و کتابخوان نما و نویسنده نما و شبه منتقد قلم در مبال به انگیزه های پر کردن کیسه های شن از تنور داغ ادبیات این مرز و بوم وقس علی هذا. امیدوارم شعله ی ادبیات ظلمت شب یلدا را فلان و از یاد مبر ای نازنین! تنها ادبیات است که می ماند.

شرحی بر پاسخی به جوابیه ای بر نوشته ای بر نقدی بر در ستایش رفقام

من قرن هاست که دارم در فضای ادبیات امروز نفس می کشم. امروز خواننده های وبلاگم به نهصد نفر رسیدند و از این بابت دارم با دمم گردو می شکنم امیدوارم با تمرینات مستمر و اردوهای داخلی و خارجی و بازی های تدارکاتی مناسب بتوانم به مرز هزار خواننده برسم و رکارد بزنم و بتوانم با دمم چیزهای دیگری هم بشکنم. امروز لازم دیدم چند کتابی را که خوانده ام معرفی کنم شاید عزیزان ادب دوست را شمعی باشم که هی می سوزد و آب می شود:

اولین کتابی که می خوام معرفی کنم دیوان حافظ است که با کمی تورق خواننده درمی یابد کتاب شعر است. سراپا شعرهایی در مدح باده گساری که شاعر خواسته یاس انسان صنعتی معاصر را به رخ خواننده بکشد. در مجموع می توان آینده ی روشنی را برای شاعر پیش بینی کرد. کتاب فوق را نشر عرعر چاپ کرده با جلد نفیس و روی کاغذ.

دومین کتابی که می خواهم نقد و معرفی کنم کتاب علوم دوم دبستان است. سراپا شور و احساس که نویسنده رئالیست ساختارگرای پساپدرخوانده ای را در ذره ذره ی صفحات کتاب وارد کرده و در کل کتاب خوبیست. در پایان لازم می دانم از دوستان خوبم تشکر کنم.

پی نوشت: تیتر مطلبم را برای این انتخاب کردم که در جریان ادبی معاصر باشم و خواننده های وبلاگم را بتوانم به مرز هزار برسانم. وگرنه من بعد از ماجرای واترگیت تصمیم گرفتم از حاشیه به دور باشم. وا! حاشیه! ولم کن!

پایان

 ..................................

اول اینکه به این سایت سر بزنید اگر خواستید

 http://golhaieaftabgardan.blogfa.com/ 

دوم اینکه برای بچه های کار می توانید کتاب کودک بخرید بگذارید توی باشگاه کتاب اگر که به دست آنها برسانند. باشگاه کتاب اگر: بولوار کشاورز- خ ١۶ آذر- ک شهید عبدی نژاد

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٧
تگ ها :

DIEGO! GO HOME

1. در خبرها آمده بود استانداری می خواهد با هواپیما روی تهران آب بپاشد بلکه آلودگی هوا برطرف شود. البته من فکر می کنم این ایده ی متخصصان جوان کشور باشد که خواسته اند ریا نشود از زبان استانداری گفته اند. ولی از این مساله که بگذریم این سوال پیش می آید که استانداری، شهر تهران را با چه چیزی اشتباه گرفته؟ با باغچه ای در لواسون؟ با یک سنگ قبر؟ با مزرعه ای در فیلم شمال از شمال غربی؟ و سوال دوم اینکه آیا هواپیماهایی که برای این کار در نظر گرفته اند از نوع توپولوف هستند یا سی صد و سی که اگر از هرکدام باشند باید پیشاپیش به عزیزان آتش نشانی و امداد خسته نباشید گفت. و اما سوال سوم: آب کجا بود که روی شهر بپاشند؟

پیشنهاد اول: یک لوله از دریای خزر آب را بیاورد دم عوارضی، از دم عوارضی آب را با ففاره بپاشند روی شهر. یک مقدار ففاره اش بلند می شود که ایرادی ندارد.

پیشنهاد دوم: یک لوله آب را از خلیج همیشگی فارس بیاورد دم عوارضی. از دم عوارضی آب را با ففاره بپاشند روی شهر. یک مقدار لوله اش بلند می شود که ایرادی ندارد.

پیشنهاد سوم: یک مقدار ابر بیاورند روی شهر. یک وقتی که همه خوابند ابرها را باردار کنند.

پیشنهاد چهارم: همه ی مردم تهران بروند بام تهران نفری یک تف بیندازند روی شهر. آلودگی برطرف می شود.

پیشنهاد پنجم: اصلا حالا که دارند هواپیما به آن عظمت را بلند می کنند یک کاری کنند برف بریزد روی شهر بلکه این بچه های مادرمرده یک برف بازی حسابی بکنند. ثواب دارد به خدا.

پیشنهاد ششم: توی دهانه ی دماوند آب بریزند بعد عین پلنگ صورتی آتشفشان را فعال کنند، آبها بریزد روی شهر.

پیشنهاد هفتم: اصلا دماوند را فعال کنند باران خاکستر و مواد مذاب بریزد روی شهر. خلاص

 

2. در خبرها آمده بود که دیگو مارادونا قرارست مربی تیم ملی فوتبال شود. واقعا فدراسیون کفاشیان که با باخت قاطع تیم های نوجوانان و جوانان و امید برای شکست در مسابقات بزرگسالان دورخیز کرده جای امثال مارادونا هم هست. مارادونایی که با یک دوجین ستاره در جام جهانی کاری کرد که حتا از کادر فنی استیل آذین هم برنمی آمد.

پیشنهاد اول: برای اینکه کلکسیون نیمکت تیم ملی تکمیل شود مارادونا بشود سرمربی، میثاقیان و علی شلغم هم بشوند کمک هایش. اون داداش کوچیکه ی پیروانی ها هم بشود مسوول کلمن. برای مصاحبه ها هم امیر ژنرال را بفرستند هی تف تف کند توی میکروفون.

پیشنهاد دوم: مارادونا در اولین مصاحبه ی مطبوعاتی اش بگوید: حتا اگر مثل سگ هم ببازیم چیزی از ارزشهای ما کم نخواهد شد.

پیشنهاد سوم: مارادونا هروقت می رود مرخصی کشورش و برمی گردد دو مثقال کوکائین هم با خودش وارد مملکت کند چون انگار ضررش از شیشه و کرک کمتر است، کلی هم کلاس دارد. خیر ببینی دیگو!

پیشنهاد چهارم: مارادونا یک بازی تدارکاتی با تیم ملی جیم آرژانتین جور کند، بازی به دلیل باران بی وقفه ی هواپیمایی به جای تهران در منامه برگزار شود، مسوولان سماور هیات های فوتبال بخشداری ها را به این سفر تشویقی ببرند و در این بازی کریم باقری با زندگی خداحافظی کند.

پایان

..................................

اول اینکه به این سایت سر بزنید اگر خواستید

 http://golhaieaftabgardan.blogfa.com/ 

دوم اینکه برای بچه های کار می توانید کتاب کودک بخرید بگذارید توی باشگاه کتاب اگر که به دست آنها برسانند. باشگاه کتاب اگر: بولوار کشاورز- خ ١۶ آذر- ک شهید عبدی نژاد

سوم اینکه مجموعه شعر پرسه را گذاشته ام توی کتابفروشی اگر. عتیقه است. جان می دهد برای جمعه بازار. البته مثل همه ی کتابها با آن می شود توی سر مگس زد و زیر قابلمه گذاشت یا ورق ورق و مچاله کرد فرو نمود توی لوله بخاری. برای آتش روشن کردن در شهرستانک یا جنگل ابر هم امتحان کرده اند جواب داده.همین

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦
تگ ها :

2.

چون کاج

خاطره ات راست ایستاده

در انبوه زردها.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۳
تگ ها :

1.

همیشه از لمس ترسیده ام

ترسیده ام فشار دستم خوابت را بیاشوبد

و ترسیده ام همیشه

که در خواب رفته باشی

به سرزمینی که شاید...

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۳
تگ ها :

چرا نمی توان مطلب طنز نوشت.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۸
تگ ها :

.

زن درمان نیست

زن درد است

مرد درمان نیست

مرد درد است

این آلودگی از هوا نیست

...ونمان گهیست

تاریخ مان همیشه یکیست

عصاره ی انار با شهد لجن

معجون ترس و نکبت و پاکدامنی با کمی گلپر

مونوکسید کربن مان جهان شما را هم گرم تر خواهد کرد

شما

رفقایی که زیرزیرکی در رفتید

و در گودبای پارتی های لجن درمال تان تازه خبر رفتن تان را گفتید

- ایرانی بازی از نوع چشم مان نزنند-

مرده شور منشورش را ببرند!

من

اگزوز پاره ی یک خاور حمل آرد بی سوبسیدم

که فردا به مقصد خواهد رسید

فردا که نانوایی ها تعطیل است

فردا که دکان گدایی ها تعطیل است

فردا که کسی برایم استخوان پرت نخواهد کرد

و در خیابان های بی خنده

در خیابان های آکنده

از ته سیگار و بسته های خالی قرص پروپرانول

قدم خواهم زد

و نفسی عمیق خواهم کشید

آنقدر عمیق که یک سی و دو ساله ی لجن درمال می تواند

آنقدر عمیق که یک سی و دو ساله ی لبریز از اسهال می تواند

آنقدر عمیق که یک سی و دو ساله ی ساکن زمان حال می تواند

آنقدر عمیق که یک سی و دو ساله ی رو به اضمحلال می تواند

و وارونگی را به درونم میهمان می کنم

شاید همه چیز وارونه شود

شاید همه چیز آنگونه شود

که زندگی یک شعر واقعی باشد

به گرمی صدای بامداد

به بی خیالی یک گل کوچیک با توپ دو لایه ی شقایق

به شوق دیدن دوستی که از سر کوچه می گذرد

و به تپشی که نگاه دختر همسایه هدیه می داد به یک عصر نحس جمعه.

حامد 

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳
تگ ها :

.

بوسه ای بی هوا

از لبی در پیاده رو

دلگرمی کوچکی

برای رهگذران خسته در بامداد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱
تگ ها :