ناشر شعرم آرزوست...

از آنجایی که خواننده ی عزیزی از این حقیر سراپا تقصیر خواسته اند ناشری برای شعر معرفی کنم و از آنجایی که تخم چنین مخلوقی را ملخ خورده و ما با چراغ کم مصرف همی گردیم گرد شهر و نمی یابیم، مجبور شدیم برای یافتن اثری از آثار ناشر درخواستی تاریخ را زیر و رو کنیم:

 

-     در محبل الشعرا آورده اند که حافظ نامی به درگاه ناشری رفت و دیوان بر زمین کوبید و فریاد کشید: یا کتابم چاپ کنید یا خود را بر درگاه شما حلق آویز می کنم. ناشر پوزخندی زد، دیوان بر سر حافظ کوبید و گفت: راه خود گیر و جای دیگر بمیر.

-     شاعری از بلاد باریس درخواست مهاجرت به سرزمین شعر و گل و بلبل داد. پرسیدند: چونست که باریس را به عشق سرزمین واریس رها می کنی؟ پاسخ داد: در سرزمین باریس بابت شعر پول می دهند و پول شاعر را گمراه و آینده اش را تباه و کله اش را پر از کاه می کند. اما در سرزمین واریس شاعران گرسنه اند و به ناچار وارسته. بیت:

گرسنه باشم و وارسته به باشد/ حتا اگر شاعر ده باشم

-         حکیمی در جریده این آگهی بدید و خندید؛

                                      (( وام کم بهره به شعرا جهت چاپ کتاب شعر.))

پرسیدند: از بهر چه می خندی؟ گفت: به تحولات منطقه می خندم.

-      روباهی داشت دست خالی از بقالی برمی گشت. در راه کلاغی دید بنشسته بر درخت و قالب 100 گرمی کره ی پاستوریزه به منقار گرفته. روباه با چرب زبانی گفت: به به! چه سری! چه دمی! عجب کره ای! در همان وقت صدای کلاغ را از روی درخت دیگری شنید که می گفت: خودت را خسته نکن. آن کلاغ و کره ماکت است جهت تنظیم بازار. روباه سری تکان داد و پرسید: ربط این حکایت با شعر و شاعری چه باشد؟ کلاغ پر کشید و زیر لب خواند

بیت:

کره ای نیست که مالم عسلم را رویش/ عسلم را کره ای نیست که زیرش باشد.

 

-     در اطعام الشعرا آورده اند شاعری جوان را کتابهای شعر چاپ اندر چاپ می شد. علت را پرسیدند. جوان به جیب مبارک اشاره کرد و گفت: چرا چاپ نشود که نواشر تا توانند ما را می چاپند.

-     در تذکره الشعرا والمساکین و الگرسنگان آورده اند: شاعری بی خبر از همه جا دیوان به ناشر سپرد. از قضا ناشر را اشعار او خوش آمد. او را بخواست و قول چاپ داد. شاعر گیج احوال و ندیده مال و منال مر او را سپاس گفت و پرسید: حق التالیف اینجانب چقدر باشد؟ ناشر از این حرف چنان در عجب شد که قلبش بگرفت و سکته بزد و یکراست به بهشت نواشر و صنف چاپخانه داران و تعمیرکاران دستگاه زیراکس سرازیر شد.

-    نوپرداز شاعر مالیده دری را پرسیدند: هفتاد صفحه کاغذ سفید چاپیده ای که چه؟ پاسخ داد:‌ مجموعه ام هزار کلمه بود که هزار و پانصد اصلاحی خورد و مجبور شدم دفتر مشق بچه را هم اصلاح کنم تا چاپ شود.

-     گویند اسکندر مقدونی چون بر دروازه ی شهری رسید بزرگی دید با خدم و حشم که بر تخت روانش بردندی و با پر طاووس بادش بزدندی و او دست بر شال برده زر و سیم و یارانه بر مردم می ریزیدندی. اسکندر پرسید: این صاحب جاه که باشدندی؟ پاسخ دادندی: ایشان شاعرست. اسکندر دست بر پیشانی زدندی و گفتندی: وای بر ما! که در سرزمینی که شاعرش را چنین بزرگ داشته اند حکومت نتوانیم کردندی. پاسخ دادندی: فقط نامش شاعرست و از شعر و شاعری آنچنان دورست که شاعر فرموده: نگار من به لهاورد و من به نیشابور. اسکندر را این حرف خوش آمدندی و بشکن زنان جمله شاباش جمع کنان را از دم تیغ گذراندندی.

-     در عبرت الشعرا حکایت کرده اند که شاعر زاده ای گریان به خانه آمد و پدر را که سر در جیب مراقبت فرو برده بود با انبر سر از جیب مراقبت بیرون کشید و گفت: پدر! در مکتب، بچه ها به من می خندند که چطور پدرت شاعرست و مجموعه شعری نچاپیده؟ شاعر آهی کشید که به دود دل درویش گفته بود برو ته صف بوق بزن. بعد دستی به سر پسربچه کشید و گفت: آن که می چاپد شاعر نیست.

آسمان از این حرف چنان ترک خورد که پیمانکاران زحمتکش شهرداری را تعمیرش هزار روز طول کشید و هزار نفر از قبل آن بار خود بستندی و در چشم کودکان خود سوپرمن شدندی و هنوز هستندی.  

-     ناشری را پرسیدند: شعر از بهر چه چاپ کنی که جمله خلایق سرگرم فارسی وان و فیس بوک و لیگ برتر عربده کش ها هستند؟ ناشر پاسخ داد: نفرین پدر باشد که در جوانی مرا گفت روزی شود که هرچه بکاری نخواهند و هرچه بچاپی نخوانند.

-     شوریده شاعر نخستینی بر دیوار غار شعر نوشتندی. مامور زحمتکش بهارستان مچش گرفتندی که چه غلطها کردندی؟ شاعر گفتندی: برای خفاش ها غزلواره تحریر کردندی. زحمتکش ممیز نخستین گفتندی: دیوار غارت برای ما ارسال کردندی که اگر نکردندی ماموت برایت ارسال کردندی.  

-     ابن شلغم در کتاب (( الشاعر الپژمرده فی بلاد الشعر والگل و البلبل کمی تا قسمتی جر خورده)) حکایت کرده که تی اس الیوت را ناشری با اردنگی به خیابان انقلاب انداخت. گروهی علاف به گرد او جمع گشتند و حکایت را جویا شدند. الیوت بلند شد و گفت: ناشر به من گفت خودت نباش و از من خواست چون مریم حیدرزاده باشم. من هم برایش خواندم که:

تمام جان نحیفم فدای روی تو باد/ گشادی سر قیفم فدای روی تو باد

زبان بیا و کتابم به دست چاپ بده/ که طول عضو شریفم فدای روی تو باد

 

پایان

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸
تگ ها :

2.

نیمکتی بی خاطره می خواهم

سالیانی بی تاریخ

مسیحی

خندان بر چهار میخ.

درد و رنج کافیست.

نگاهی می خواهم

که از بخار شیشه بگذرد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱
تگ ها :

1.

ماهی - فیلسوف غمگین قرمزرنگ من -

حرف هایش را در آب ریخت

خودش را به سطح رساند

و ساکت ماند.

تنگ

لبریز از واژه شد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱
تگ ها :

.

هر خیسی خشک می شود

نیازی به آفتاب نیست

هیچ راهی به جایی نمی رسد

نیازی به سراب نیست.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱
تگ ها :

.

فکر می کردی

هیچگاه تنها نخواهی ماند؟

برگ خشکیده ی درخت چنار!

فکر می کردی

همیشه صدای زنگوله ها آرامت خواهد کرد؟

بره ی گمشده ی خوش خیال!

دیگر کسی نیست

که با او بفهمی

هنوز زنده ای. 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧
تگ ها :