تاریخ تمدن
استقرار و آرامش هر جامعه با نرخ تنزیل در آن رابطه معکوس دارد.
ویل دورانت/ تاریخ تمدن/ جلد اول
به راستی این اثر سترگ تمام شدنی نیست و هر بار که آن را می خوانی شگفت زده می شوی از نظرات این مرد بزرگ. اگر ده یک ما تاریخ تمدن را خوانده بودیم اینجا جای بهتری می شد.
هر روز
هر روزمان به دنبال آرم گذشت
هر روزمان به تعویض کارت معافی
هر روزمان در انتظار معاینه ی فنی
هر روزمان در صف ...اینده های به قدر کافی
هر روزمان به بحث دلار و ملار گذشت
هر روزمان به سکه ی بهار آزادی
هر روزمان به ترس عقب افتادن
در دوی چهار در صد متر امدادی
هر روزمان به شوق ناهار و شام گذشت
در قحطی هرگونه تفریحات مجاز
هر روزمان به امید دوشنبه های نود
در سراب لذتی غلط انداز
هر روزمان به تنظیم دیش و ریش گذشت
هر روزمان به تنظیم جهت پشت بام
هر روزمان به انتظار شب گذشت
هر شب مان به تماشای بفرمایید شام
هر روزمان به خیال مهاجرت گذشت
هر روزمان به امید اقامت در خراب شده ای
هر روزمان به نفله کردن آن روز
بستن دل به بستنی آب شده ای
هر روزمان به وحشت از سرطان گذشت
هر روزمان به حصبه ی اختاپوس
یا به خناق کبک و آنفولانزای طیور
یا اراجیف نوستراداموس
هر روزمان به خبرهای مرگ و میر گذشت
هر روزمان به زندگانی اجساد
هر روزمان به جای عزرائیل
به فلان زنده باد و زنده مباد
...
خسته شد جان من از این هر روز
روزهای عجیب یاس انگیز
روزهای شب آمد از پی شب
روزهای سیاه عمر ستیز
سکوت 5
امروز چیزی در من زیادی است
یک روز بوده ام و کسی نفهمیده است
یک بوسه ربوده ام و کسی نفهمیده است
یا شاید
دیشب که خواب بودم
دستی پتویی به رویم کشیده است
حتا اگر پتو واژه ای شاعرانه نباشد
و است ها زیادی باشند
باز هم
امروز چیزی در من زیادی است
سکوت 4
بادبادک ات می شوم
بریده نخ
دیگر هر نقطه در آسمان
برای ات
منم
سکوت 3
چه حیف
که خواب بودی
وقتی من ساده بودم
چه حیف
که نشسته بودی
وقتی من ایستاده بودم
چه حیف
که ایستاده بودی
وقتی من افتاده بودم
چه حیف آن دم نبودی
که من چرند نه...شعر می سرودم
سکوت 2
چه کیفی دارد
نشستن میان پشت بام ها
زیر یک آسمان، رنگ آبی
در روزی که باد بر لباس های دختر همسایه می وزد
و ظهر جمعه بی آن که بخواهد
مدام کش می آید
سکوت 1
کاش ایده ای برای عشق داشتم
تندیسی شاید
یا درختی
و در باغچه می کاشتم
اینگونه شاید
بر می خاستم
و پرده را کنار می زدم
نوشتن نوشتن را می کشد یا حالا به همه حق می دهم.
نوشتن یک شور عاشقانه است یا همچین چیزی بود که خسرو شکیبایی در یکی از آخرین فیلم های قابل دیدن مهرجویی گفت. حالا به خودت نگاه می کنی و می بینی از اولی تنها مزه ای زیر زبانت مانده از دومی خاطره ای.
خودت را گول می زنی فکر می کنی هر نوشتن یا هر کار در ارتباط با ادبیات تو را زنده نگه می دارد در زمانه ای که داستان ها معلوم نیست به سرانجامی برسد می خواهی باشی و خودت را به کشتن می دهی و چاهت را می خشکانی، برای هر ماهنامه و هفته نامه و روزنامه ای می نویسی، انتشارات می زنی و کتاب عامه پسند چاپ می کنی، مسوول صفحه ی ادبی می شوی و تو که پدیده ی داستان نویسی بودی و همه ی جایزه ها را درو کرده بودی خاموش می شوی، تله فیلم می نویسی و آدم با دیدن نامت بر روی جلد فیلم در بقالی مات می ماند، کلاس داستان نویسی بر پا می کنی، داور ادبی می شوی، ویراستاری می کنی، ترجمه می کنی و دست آخر یک چیز در تو می میرد، نوشتن.
زندگی خرج دارد اما نویسنده هایی که این کارها را می کنند ( از جمله خودم) هدف شان پول نیست که اگر این کاغذپاره های چرک را برای شان جلوه ای بود این گروه به این راه نمی آمدند. هدف بودن است، ثابت کردن است که نوشتن کار ماست که خواست ماست که بدون آن حال مان بد است اما چقدر می توان نوشت و نوشت و حرف شنید و کاری نکرد. نویسنده به اطراف نگاه می کند. نمی تواند دلار بخرد و بفروشد. نمی تواند کارهای چرت مهندسی کند. نمی تواند بقالی یا فست فود بزند و اولین نیاز بشری را برآورده کند و شرافتمندانه ترین راه را کارهای مربوط به ادبیات می داند و در سیکل باطل نابودی می افتد.
تک کتاب خوب کم نخوانده ایم که معلوم نیست نویسنده اش چه شده، حالا می فهمم چه شده. بریده. زده خودش را نابود کرده. فقط همین.
در صحنه ای از فیلم تاریخ جهان مل بروکس در اوج فقر در پاریس کسی ایستاده در بازار و هیج می فروشد. هیچ می فروشیم و ناگهان می بینیم هیچ شده ایم.
به عنوان کسی که فکر می کرد هر نوع نوشتن نوشتن است تنها می توانم بر استقامت و بزرگی انسانهایی چون دولت آبادی، گلشیری، احمد محمود، نیما و ... درود بفرستم و به احترام رنج هایی که کشیده اند و زخم زبان هایی که شنیده اند مدتی سکوت کنم.
------------------------
پوزش: مجله ی تجربه مطلبی از این حقیر که از گزیده شدن درس نمی گیرم را به عنوان داستان چاپ کرده از طرف خودم از تمام دوستداران داستان و آن هایی که داستان برای شان محترم است پوزش می خواهم. آن مطلب تنها یک مطلب طنز است که از من خواسته بودند و متاسفانه آقایان فرق داستان و مطلب و مقاله را نمی دانند.
اندر دور تسلسل جفنگیات
یک نفر آن سر دنیا از گرما لباس اش را در می آورد، هموطنان عزیز در اقصی نقاط این کره ی خاکی خواب زمستانی از سرشان می پرد:
نفر اول: گه خوردی گرمته! پس حالا که اینطوره بپر تو استخر آبروی هفت هزار ساله ی یک قوم را به باد بده.
نفر دوم: تو که می گی گه خوردی، تو اصلا چیزی از آزادی فردی می دونی؟ گه خوردی که نمی دونی!
نفر سوم: شما دو نفر چه گهی دارین می خورین؟ جای این کارها بیاین عکس ها رو دانلود کنیم تا فیلِ کلمه ی (( گُل )) را تر نکرده اند. اصلا حالا که اینطور شد من شاکی ام. به من ظلم شده. از حالا به بعد واژه هایی که در آنها کلمات گ.ل، شیف.تگی و غیره باشد را نمی شود سرچ کرد. اصلا من همین الان دوست داشتم قائم مقام ف.راه.ان.ی را سرچ کنم تا از خدمات این مرد بزرگ آگاه شوم. حالا چه خاکی به سرم بریزم! خانوم محترم چرا اون موقع که گرمت بود به ما بدبخت ها فکر نکردی؟ حالا به فکر ما نبودی لااقل مراعات کسوت قائم مقام رو می کردی؟ دست کم دلت برای امیرکبیر می سوخت.
نفر چهارم: ای نفر سوم! تو از همان هایی هستی که آن سال فیلم آن خانوم هنرپیشه را دانلود کردی؟ خاک بر سرت که دلت به آن فیلم بی کیفیت خوش بود؟ تازه صدا هم نداشت!
نفر پنجم: همه خفه!
نفر ششم: من خفه نمی شم. این...این زن، این آقا، فک و فامیلاشون دست به یکی کردن که من این خانومو طلاق بدم. این زن ( خودتو بپوشون)حق منه، سهم منه، عشق منه. طلاق نمی دم. نمی دم.
نفر هفتم: وایستا منم میام. آهای! مردم حق نشناس! من دارم از اینجا می رم. شماره ی پروازم 714 است و سه شنبه ساعت بیست و دو و پانزده دقیقه پرواز دارم. سی کیلو هم می تونم با خودم بار ببرم. تو رو خدا نیاین فرودگاه بدرقه ام کنین که تصمیم ام عوض نمی شه. گز و باقلوا و پشمک هم نیارین که ازشون متنفرم. تا خرخره هم کوبیده می خورم که دیگه هیچ حسرتی نداشته باشم. من رفتم. ای کسانی که قدر مرا ندانستید! دارم می رم! یعنی اگر بتوانم این چمدان لعنتی را ببندم می رم. بدرود. هیچ حسرتی هم ندارم. از درکه و دربند هم بدم میاد.
نفر هشتم: ای نفر هفتم! خیلی بی ذوقی! این همه ور زدی چرا اشاره ای به بی لباس بودن اون خانوم هنرپیشه نکردی؟
نفر نهم: خب من اشاره می کنم. به عنوان یک نفر ساکن منظومه ی شمسی الان دوست دارم برم زیر گل.
نفر دهم: خب، برو. کسی جلوتو نگرفته. آزادی یعنی همین.
نفر یازدهم، دوازدهم و سیزدهم: شماها از آزادی چی می دونین؟ اولین نفری که می دونست من بودم، آخرین نفر هم من بودم، وسطی هم من بودم. برای همین هم سه نفرم.
نفر چهاردهم: باعث و بانی گرانی و بی ثباتی نرخ ارز همین خانومه. تف به روت بیاد! با اون هیکل ریغونه ات! نون نخوردی تو!
نفر پانزدهم: خودشیفته جان! دستت درد نکند کاری کردی که موضوع خانه ی سینما شد آخرین خبر سینمایی، اگر فرهادی هنگام دریافت جایزه ی گولدن گلاب با پیمان معادی و م.دونا رو سن وسطی بازی می کرد نمی توانست اینطور تیتر یک بشود.
نفر عباس معروفی ام: من با تمام طول و عرض و ارتفاع و ضخامت و وتر و قطر و شعاع و عمقم در کنارت ایستاده ام.
نفر شانزدهم: عباس آقا! با تمام احترامی که برای طول و عرض و ارتفاع و ضخامت شما قائلم باید بگم دروغ نگو. من کنارش وایستادم.
نفر هفدهم: نخیر. اونی که ایستاده منم.
نفر هجدهم: منم اسپارتاکوس.
نفر نوزدهم:....
.
.
.
راوی: هیچ دقت کردید قحطی تیغ ژیلت شده و کم کم داریم شبیه انسان های اولیه می شیم. بنده از همین جا اعلام می کنم هرکس خواست لباس بپوشد بپوشد، هرکس خواست دربیاورد بیاورد، هرکس خواست دامن بپوشد بعد روی دستهایش راه برود برود، هرکس خواست عکس دل و روده اش را از یک بالون تبلیغاتی آویزان کند بکند، اصلا آزاد است م..ایو دو تیکه بپوشد سر ظهر برود وسط وال استریت عربده بزند یا به عضو شریفش ساعت ببندد بعد عکس اش را بگذارد توی صفحه ی فیس بوکش. فقط اگر خواست بیاید این طرف قربون دستش یک بسته چهارتایی تیغ ژیلت سوغاتی بیاورد تا یک عمر دعایش کنم.
پایان
نظرات ()


