خشابی پر از ته سیگار
مجموعه اشعار باد. زی. هنینگز
برگردان: حامد حبیبی
باد هنینگز را خیلی ها به عنوان شاعر نمی شناسند، حتا زنش که در 1968 غرق شد هم او را شاعر نمی دانست چون تا آن زمان باد هنوز یک شعر هم به چاپ نرسانده بود و با اخلاقی که داشت بعید است برای زنش هم شعری خوانده باشد. بعد از مرگ زن هم باد شعری به چاپ نرساند. او گمنام ماند تا پس از مرگش در 1979 وقتی ماموران مصادره ی منزلش داشتند اسباب و اثاثیه اش را جمع می کردند که بسوزانند دست نوشته هایش در سبد رخت چرک ها پیدا شد و یک سال بعد خیلی ها باد هنینگز شاعر را شناختند.
باد در 1938 در خانواده ای متوسط در ویرجینیا به دنیا آمد، پدرش نجار بود و مادرش خانه دار تا قافیه جور دربیاید. از برادرها و خواهرهایش اطلاعات کمی در دست است گویا برادر بزرگش در جنگ جهانی دوم پایش را در نورماندی جا گذاشته و به خاطر این فراموشی به دریافت مدال درجه دوم لیاقت نائل شده.
باد با روحیه ی ناآرامی که داشت در زندگی اش تمام مشاغل را از شانه کردن کاکل ذرت تا درآوردن صدای روباه برای افزایش تخم گذاری مرغ ها امتحان کرده و در نهایت در شهر زادگاهش (سنت) به عنوان مسوول دست تکان دادن برای توریست هایی که از دالاس عازم سانفرانسیسکو بودند انتخاب می شود و تا زمان مرگ این شغل را ادامه می دهد.
باد هنینگز را می توان تنها شاعری دانست که در مصاحبه هایش جفنگ نگفته چون در طول زندگی اش جز برای استخدام کسی با او مصاحبه نکرده است.
نگاه ساده ی او به زندگی، سیگار، عشق و گناه را می توان در تک تک اشعار تنها مجموعه شعرش دید.
1.
خوش دارم
به ایستگاه که برسم
دو تا زن زیبا اونجا نباشن
که گوشواره هاشون دلنگ دلنگ
بخوره به گردناشون
چون اینجوری وقتی اتوبوس بیاد
در می مونم
که با اون برم یا با این بمونم
2.
صبح ها که نور و شیر با هم از پنجره می ریزن تو
چطوری خواب تو چشمات نیس؟
انگاری همه ی دیشبو بیدار بودی
که قبل از قهوه بهم صبح به خیر بگی
3.
ته سیگارهامو نگه دار
یه روزی به کارت میان
وقتی بخوای اونا رو شلیک کنی
تو صورت نفر بعدی
و بهش بگی
ببین، آدمهایی بودن که برام آه می کشیدن
4.
دیگه می خوام خودمو ببخشم
مثه سگ مادام باترتون
که خودشو بخشیده.
انگار نه انگار تا دیروز
سه تا بچه گربه ی کوچولو کوچه رو گذاشته بودن رو سرشون
5.
شبهایی که خوابم نمی بره
فکر می کنم می سی سی پی آبش بالا اومده
و قاهره رو آب برده
زنم – یا همینی که کنارم خوابیده-
می گه بگیر بخواب خره! قاهره از می سی سی پی خیلی دورتره.
می گم باشه
ولی باز هم می ترسم
که قاهره رو آب ببره.
6.
بچه واکسی
آستین شو کشید رو پوتین هام و پرسید:
(( سرکار! هفت تیرتون باباهارم می کشه؟))
بچه واکسی خیلی شبیه اون یارو فرویده بود
اگه ریش داشت
و یه صبحونه ی حسابی خورده بود.
7.
کی می گه وقتی نفس بکشی
بیخ گوشم
من خوابم می بره
یا وقتی اون جور تو خواب
شکل دختربچه ها بشی
8.
یه لیوان پر از یخ چارگوش اگه برام بیاری
می ذارم تا خود صبح غر بزنی
بعد اگه خواستی
می ذارم اثر انگشتام رو تن ات بمونه
که پلیسا بتونن
زودتر برم گردونن خونه.
9.
زمینو ببین
خیسه
فکر نکنی این نقطه ها بارونن
اینا خونن
که از تن آدمایی می ریزن که دارن سر کار می رن
حالا اگه قرمز نیس
اون یه بحث دیگه اس.
10.
می گم بیا بی خیال همه چی بشیم
بریم جایی که خیابوناش
پر از کادیلاک مدل نوزده شصت و هشت باشه
و پر باشه از آدمای خل و چل
که تو حسابای بانکی شون
یه گوله برف گنده داره آب می شه.
11.
می خوای بدونی من از چی بیشتر از همه چی می ترسم
عنکبوت ته بطری؟
یا یه زاک هشتصد پوندی که تو سرازیری جرج استریت ترمز بریده باشه؟
نه بابا! از این می ترسم
که وقتی دارم باهات حرف می زنم
رعد و برق بزنه؛
تو تلف بشی
خرج یه تلفن هم بمونه رو دسم.
12.
بزن درست وسط صورتم
حرفو می گم.
گلوله چیه؟
خشابتو خالی کن
من مثلن رفیقتم
13.
دنیس رو یادته؟
همون مو طلاییه
که پاک کن می خورد
می گفتن یه بار هم گوشه ی نیمکتو خورده
آره! همون!... حالا مرده.
دیروز پیداش کردن، داغون و خیس
به اندازه ی یه فشنگ سنگین تر
چی؟ تراش لوسی؟
نه! اونو من ورداشتم
انداختمش گردن دنیس.
14.
کاش همه ی معلمامونو می بردن پرل هاربر
برای گردش
فکرشو بکن؛
باربکیو، یه عالمه حرف های بی سر و ته، مرغ های دریایی
و یه نگاه به آسمون.
15.
دیروز یه زنبور منو نیش زد
بعد افتاد و جون داد
یه دستی گذاشتمش تو یه قوطی کبریت زاتکس
بعد با احترام خاکش کردم
درست مثه یه سامورایی
که هواپیماشو می کوبه به یه ناو آمریکایی
16.
فکر می کنی
فردا که آفتاب بریزه تو
نگاهت همینجوری می مونه
یا پتو رو کنار می زنی
ژاکت کشباف ات رو می پوشی
پول ها رو از رو زمین جمع می کنی
و
تق
تق
تق
بعدشم صدای در خونه.
17.
یه جورایی هنوز بوی تو رو می دم
فقط خودم می فهمم
به کسی هم نمی گم
بذار بچه های کافه ی گری بگن
باد آخرین حمومی که رفته
سال نوزده هفتاد و دو بوده
که یه هفته بی وقفه می باریده.
18.
سیگار که می کشی
انگار خود خود خودشی
جان وینو نمی گم
اون دختره
که پارسال تابستون
از کنارم رد شد.
19.
چرا دستامون که می خورن به هم
صدای ناقوس نمی دن؟
چرا تختخوابمون شکل یه تابوت دو نفره نیست
که گذاشته باشندش دم پنجره
رو به یه چیز تکراری
مثلن...
یه منظره.
20.
باد هنینگز رو یادت می آد؟
آره بابا! خودمو می گم
بگو، بگو برام
اون وقتا
چه شکلی بودم؟
21.
دیروز رفتم ساحل
اصلن اون شکلی نبود
که اون یارو فرانسویه می گفت
سه مرغ دریایی بعد
یکی رد شد
موهاش افق رو آتیش زد
ساحل شد همونجوری که اون یارو فرانسویه می گفت.
22.
بطری رو رد کن بیاد
جوونیمو که نمی تونی بهم پس بدی!
23.
عمرمو دارم تقسیم می کنم
به تیکه های کوچیک
به درازی یه نخ سیگار
اینجوری تموم کردنش راحت تره
باور کن
این لقمه خیلی بزرگتر از دهنه.
24.
نوزده پنجاه و نه
تو رو یاد چیزی نمی اندازه؟
آوریلش رو می گم
که داشتیم از ایست استریت رد می شدیم
و تو ناگهان آرنجمو گرفتی
یا نه، این نبود
یکی که ترمز بریده بود زد هفت نفرو کشت.
25.
دیروز بابامو دیدم
وقتی دربه در داشتم دنبال یه سطل آشغال می گشتم
سیگار برگشو تکون داد رو آسفالت
و از کنار یه پیرزن رفت اون طرف
بهش افتخار می کنم
دنیاش مال خودشه.
26.
وقتی نیستی هم
نگاهت اینجاست
و داره از تو شومینه
زیر خاکسترا
بهم گرما می ده
چه کنم
می خواستی چوب ها رو چه جوری آتیش بزنم؟
27.
کی می دونه
شب ها که خوابم
چه شکلی ام
وقتی صبح
بوی قهوه تو اتاق نپیچیده
و انگشت های کسی از تو موهام
شبو فراری نمی ده
28.
بیا قدم بزنیم
مثلن امروز عصر یکشنبه اس
مثلن اینجا ساحل نخل هاس
مثلن باد می زنه تو دامن ات
مثلن کسی حواس اش به ما نیس
مثلن تو هستی پیشم
مثلن منم می تونم از جام بلند شم.
پایان
.
حس شعرم پرید
چون استن
که ریخت روی فرش
و به سرخی سرانگشتانت نرسید
حس شعرم پرید
مانند سار که می پرد از قفس
و نمی داند
قفس چقدر تنها می ماند
حس شعرم که پرید
دوباره شدم
یک دست لباس - پیراهنی،شلواری-
که گیج در کوچه ها پرسه می زند.
یک جلسه ی معمولی
برای بهرام صادقی و طنز جاودانه اش
صبح یکی از روزهای هفته این خبر در صفحه ی ادبی روزنامه ی فخیمه در ستون کناری آگهی مزایده فروش چدن آلات چاپ شده بود: ساعت 5 عصر دوشنبه جلسه فحاشی به نون پ قاف نویسنده و شاعر معاصر در سالن اجتماعات انتشارات فلان برگزار می شود. شرکت برای عموم علاقمندان آزاد می باشد.
و کمی پایین تر این جمله با قلمی ریزتر نوشته شده بود: از پرتاب سنگ، چوب و لنگه کفش با سایز بالای چهل و دو ممانعت به عمل می آید.
راس ساعت مقرر جلسه در محل مذکور برگزار شد. در ابتدای جلسه مجری مراسم با خواندن چند بیتی در رثای شلغم یکی از لیدرهای تیم محبوب پایتخت به مهمانان خوش آمد گفت وی در پایان ابیات که در بحر مذبذب مقرنس مغظوظ سروده شده بود از حضار خواست تلفن های همراه خود را خاموش کنند تا خدای نکرده فحشی بد شنیده و از آن سوء تعبیر نشود.
سپس نویسنده و شاعر معاصر نون پ قاف در میان تشویق حضار از پله های سن بالا رفت و دست به سینه روی صندلی نشست. بعد از فروکش کردن ابراز احساسات حضار اولین فحاش، مردی سبیلو، سی و پنج ساله دارای چندین مقاله با عنوان نقش کشت شترمرغ در ادبیات معاصر در جایگاه حاضر شد. وی که از روی نوشته می خواند گفت: حال سوال این است این شخص بیسواد که در دوران کودکی سابقه ی مالیدن عن دماغ به زیر نیمکت دارد آن هم در کلاس فارسی دوم دبستان چگونه می تواند ادبیات را یک گام جلو ببرد؟ نه، نمی تواند. نمی توانی. بچه مزلف! سوسول! ...نی! خ....ییدم! می خوای ادبیاتو جلو ببری؟ بی یه! و با نشان دادن انگشت میانی اش همزمان با خروج لفظ بی یه از دهان در میان تشویق حضار مقاله اش را تمام کرد. دومین فحاش بانو موبرنتابیان محقق، منجم و مجسس معاصر با سابقه نوشتن یک مقاله نیمه کاره با عنوان صور فلکی، پروست و قوقولی قوقو سحر شد با حضور در جایگاه پیش از شروع سخنان خود گفت که اگر کسی از حضار سابقه ی بیماری قلبی دارد لطفا محل سالن را ترک کند. در اینجا متاسفانه چون راوی داستان سابقه بیماری قلبی داشته، روزی یک بسته سیگار با 10 میلی گرم تار و 0.8 میلی گرم نیکوتین می کشد و از خویشاوندانش آنهایی که از گرسنگی نمرده اند حتما بر اثر سکته ی قلبی دار فانی را وداع کرده اند مجبور به ترک سالن شد و سخنان بانو موبرنتابیان را نشنید ولی از صداهای پر شور و حالی که از جمع به گوش می رسید معلوم بود صحبت در مورد برخی ویژگی های جسمی نویسنده و شاعر معاصر نون پ قاف است. فحاش بعدی پیرمرد اتوکشیده و مودبی بود که پس از حضور در جایگاه به حضار تعظیمی کرد و رو به نون پ قاف با صدای رسایی گفت: پفیوز! وی پس از ادای این کلمه یک بار دیگر به حضار تعظیم کرد و به صندلی خود برگشت. نفر بعدی جوانک مو بلندی بود که ابتدا با ارائه ی یک پاورپوینت معنای واژه ها را در قاموس اش مشخص کرد. بر این اساس ((دوست عزیز)) به معنای جاکش دوران، ((در آثار ایشان)) به معنای در گه های زیادی که ایشان خورده اند، ((کهن الگوهای به کار رفته)) به معنای گوزهای گنده ای که ایشان داده اند، ((درکل اثر خوب و قابل تاملیست)) به معنای ریدی بو می دی و غیره به کار می روند. وی سپس سخنان خود را ایراد کرد که در آن سی و سه بار از ترکیب دوست عزیز، دوازده بار از کهن الگو و هفده بار از لفظ قابل تامل استفاده کرده بودند. فحاش بعدی کودک شش ساله ای بود که پس از معرفی خود و نشان دادن نقاشی اش اعلام کرد چون پدرش در همان زمان در جلسه ی دیگری مشغول فحاشی به ارواح نسل اول نویسندگان کشور است او به نمایندگی از طرف پدرش در این جلسه حاضر شده، وی سپس با نامادری سیندرلا خواندن نویسنده و شاعر معاصر نون پ قاف وی را بد و بی ادب خواند که چون شب ها دندان هایش را مسواک نمی زند در آنها موش لانه کرده.
شرکت کننده ی بعدی با خم شدن، بالا زدن کت خود و درآوردن صدای ناهنجار رو به دهان نویسنده و شاعر معاصر سخنان خود را آغاز کرد، وی که قسم خورده بود تا پایان سخنرانی اش در همان وضعیت بماند گفت: تو که همه ی ما می دونیم از باسن فلانی و فلانی می خوردی و از آلت فلانی و فلانی بالا می رفتی و سر می خوردی پایین، واسه ی ما قدقد نکن بیا برو این تو که نچای!
سخنران بعدی مبدع، مبلغ، مدرس و مشوق مافیای ادبی بودند، ایشان در ابتدای سخنان شان و پس از پرتاب تعداد معتنابهی گوجه گندیده کیلویی هشتصد تومان به سمت نویسنده و شاعر معاصر نون پ قاف که به هدف اصابت کرد و آب گوجه به اطراف پاشید اعلام کردند: امروز آنچه باعث رونق جلساتی این چنین به منظور تخلیه احساسات منفی و رواج تحمل عقیده ی مخالف در داخل یک قوطی ساردین است مافیای ادبی و تعهد اعضایی است که به دمپایی ابری وفادارند. در ادامه وی با بیان اینکه نویسنده و شاعر معاصر نون پ قاف را حتا لایق فحش هم نمی داند چه برسد به گلوله با بیان این جمله از فیلم تاراج سخنانش را به پایان رساند: تو حتا لایق سم هم نیستی!
در پایان، جمعی از حضار اقدام به پرتاب اشیاء، میوه جات و کیسه های عن به سمت نویسنده و شاعر معاصر نون پ قاف کردند که بدون هیچ واکنشی بر روی صندلی نشسته بود و فقط صورتش با برخورد اشیاء کمی به عقب منحرف می شد.
پس از اتمام اشیای قابل پرتاب کردن و آب و جارو کردن سن مراسم در فضایی مثبت و عاری از بغض و کینه و تظاهر به پایان رسید و از حضار با شیرینی دانمارکی و چای تی بگ پذیرایی به عمل آمد.
پایان
5.
هر بامداد
شبی ست که می میرد
هر بامداد
پایان مردیست
که لمس نمی داند...
4.
ماهی نگاهت
بر ماسه ها
سخت
سخت دارد جان می دهد.
3.
انگشت هایم سرد است
لمس را کسی از من دزدیده
کوری، شاید
که دارد تن ات را
سطر به سطر
واژه به واژه
می خواند.
2.
از لمس ترسیدم
و تنها
در کنار زیبای خفته خوابیدم
در خواب به انتهای داستان رسیدم.
1.
ته سیگارهای رنگی ات پیدایشان نیست
چگونه بیابمت
گرتل!
در این روزهای خاکستری
در این دور باطل
.
روزی از شاتوت ها گذر خواهم کرد
بی عذاب
و سنگینی فرزند تو بودن را بر زمین خواهم نهاد
روزی
به چشم اندازها فرصت تماشا خواهم داد.
روایت های کهن: سه بچه خوک
یکی بود یکی نبود. در روزگاران گذشته سه بچه خوک بودند که آنقدر بی ادب بودند که بچه خوک بودند در صورتی که می توانستند بچه ی غاز یا آهو باشند. خلاصه یک روز مادرشان گفت: عزیزان من! دیگه گه اش را در آورده اید. دو زار به عنوان یارانه ی شما می گیرم باید روزی دو هزار تومان پول لجن بدهم کوفت کنید. حالا که قیمت مسکن ده درصد کاهش پیدا کرده برید سر خونه و زندگی خودتون. خوک کاری گفت: ننه! نمیگی قیمت مسکن دو سال پیش سیصد درصد افزایش پیدا کرده بود؟ حالا فوقش شده دویست و نود درصد افزایش. ما چه جوری خونه بخریم؟ ننه خوکی گفت: برید خودتون کارآفرینی کنید و خانه هایتان را خودتان بسازید.
بچه خوک ها که عاشق کارآفرینی بودند خوشحال و خندان رفتند وسط کویر لوت یک قطعه زمین ارزان پیدا کردند و شروع کردند به ساختن خانه. خوک فلوت زن خانه اش را از علف چینی ساخت و راحت لم داد و مشغول دیدن فارسی وان شد، خوک ویلون زن خانه اش را از چوب های چینی ساخت و راحت لم داد و مشغول دیدن تکرار بفرمایید شام شد. خوک کاری چون دیش اش را باد انداخته بود وقت زیاد داشت سر حوصله رفت سر کوچه چند تا عمله ی گردن کلفت عقب وانتش سوار کرد و خانه اش را از سنگ و آجر ساخت.
خلاصه، چند روز گذشت و خبری از گرگ بد گنده نشد. خوک فلوت زن با خودش گفت: بابا ورم کردم از بس این سریال نقاب آنالیا رو دیدم! چرا آقا گرگه نمیاد منو بخوره راحت شم؟
بلند شد رفت پیش داداش ویلون زن اش. خوک ویلون زن گفت: از بس شام خوردن و ریاکاری این جماعتو دیدم ریقم زد بیرون. حالا نگران آقا گرگه ام. همیشه تا الان می اومد. نکنه سوار مترو شده بهش تج.اوزی چیزی کردن؟ خوک فلوت زن گفت: وا! خاک عالم! دهنتو آب بکش. تج.اوز چیه؟ نکنه می خوای فیلهامونو تر کنن؟
بعد دو تایی بلند شدن رفتن خانه ی خوک کاری. دیدند ای دل غافل! خوک کاری خانه را نیمه کاره پیش فروش کرده به چند مادرمرده و متواری شده. داشتند قایمکی از بین جماعت مالباخته ی عصبانی فلنگ را می بستند که یک مالباخته ی ریقونه ی لاغر و دراز زد رو شانه ی خوک فلوت زن.
بعله بچه ها! حتما حدس زدید که اون مالباخته ی ریقونه کسی نبود جز گرگ بد گنده. خوک فلوت زن گفت: گرگ بد گنده، خودتی؟ گرگ گفت: بد چیه؟ گنده کدومه؟ با گوشت کیلویی بیست هزار تومان کی گنده می شه؟ اما در مورد بد بودن؛ من می خواستم فقط شماها رو بخورم ولی اخوی تون منو از هستی ساقط کرد. پولی رو که من با هزار مصیبت و مسافرکشی و چاپ کتاب شعر برای سینه چاکان هنر و زوزه کشیدن نمایشی در آورده بودم بالا کشید و هاپولی کرد. خوک ویلون زن گفت: حالا به تلافی اون می خوای ما رو بخوری؟ گرگ گفـت: بخورم؟ من یه دندون سالم ندارم. عصب کشی سیصد هزار تومنه تازه اگه دکترش آدم منصف و باخدایی باشه. الان مدتیه غذام شده فرنی، استارتر هم فقط آب مرغ می خورم. خوک فلوت زن که دلش سوخته بود گفت: برای دسر تشریف بیارید منزل ما. گرگ بد گنده گفت: دوست دارم ولی دورکاری گرفتم باید برم خونه انجامش بدم.
بعد از آنها خداحافظی کرد و لنگ لنگان به سمت خورشیدی که داشت غروب می کرد به راه افتاد. خوک فلوت زن رو کرد به خوک ویلون زن و گفت: الان حتما داداش کاری رفته اون ور آب داره عشق می کنه. خاک بر سر ما که کاری هم نشدیم!
اما خوک کاری نرفته بود اون ور آب، چون اون ور آب باید مالیات می داد و به قوانین رانندگی احترام می گذاشت. درست در همان لحظه خوک کاری این ور آب سوار یک تاکسی بود و داشت به مسافر بغل دستی می گفت: عرض می کردم خدمتتون، همه دزد شدن، دیگه آدم به برادر خودش هم اعتماد نداره. مسافر بغل دستی هم با تکان دادن سر حرفهایش را تایید می کرد.
پایان
.
انگار شبیه کشتن بود
وقتی خودم را خالی کردم
انگار کشتن قابیل
انگار کشتن خودم.
نشر ماموت یا چه شد که شدم ناشر سه متر و نیم کتاب.
الف.
روزگاری عزیزی به من گفت فلانی! نرو سمت نشر، بذار نشر بیاد سمت تو. ولی من جوانی بودم چهل و سه ساله و کله ام پر از باد بود و تازه کتاب چهاردهم ام را درباره ی زادگاهم نوشته بودم و آنجا تازه داشت وارد ادبیات داستانی قرن بیست و یکم می شد. جوری که آن عزیز نشنود گفتم زرشک! گفت نکن این کارو. غرق می شی ها! جوری که نشنود گفتم سیکتیر! گفت: روی آب که نمی تونی راه بری، شنای پروانه هم که بلد نیستی،غرق می شی ها! نکن. دیدم سمعک به گوش دارد بلند گفتم: ریدی، بو می دی! سمعک را از گوشش در آورد دیدم رویش نوشته:سمعک صرفا تزئینی است.
ب.
عزیزی از کتابهای انتشارات ما دیدن می کرد. وقتی سیاهه ی کتاب های ما را دید دهانش باز ماند، بعد از آن هرچه دوا درمان کرد فایده نداشت تا یک معجون هندی به حلقش ریختیم و دهانش بسته شد. بعد از آن دهانش بسته ماند تا یک روز اشتباهی به جای زین دوچرخه نشست روی پونز و دهانش باز شد. بعله! بد صنعتیست صنعت نشر در سرزمین شیخ ابودلقک کمانچه کش فوری!
ج.
عزیزی آمد کتاب های ما را متر کند از کت و کول افتاد. برگشت سمت ام و یک چشم اشک، یک چشم خون و تحسین گفت: عامه پسند چاپ می کنی؟ اومدم با سیبیل بزنم تو صورتش که گفتم اول گفتمان بعد تنبیه. گفتم: عامه یعنی مردم، پسند هم یعنی خاطرخواه. یعنی مردم خاطرخواهشن مثل قیصر که خاطرخواه اعظم شده بود. گفـت: ولی عامه از عوام میاد و عوام لزوما به معنای مردم نیست و... با سیبیل زدم تو صورتش.
د.
حالا به خودم می گم کاش ناشر نشده بودم همون داستان می نوشتم و زادگاهم رو به مردم دنیا معرفی می کردم شاید یک روز در مصلای زادگاه من هم نمایشگاه کتاب تهران افتتاح می شد. ببخشید دیگه نمی تونم بنویسم نویسنده ی یکی از کتابهای نشرم اومده دم در. کتاب کلید اسرار زندگی. طفلک درسته کلید اسرار زندگی تو مشتشه ولی در اینجا رو که نمی تونه باز کنه. تق تق تق ( صدای پا) ای وای! کلید خودم کو؟ ممد! درو چه جوری باز کنم؟ نمی دونی؟ ببین ممد! تو ناسلامتی نویسنده ی کتاب کلید اسرار زندگی هستی اونوقت نمی دونی در بسته رو چه جوری می شه باز کرد؟ فقط دعا کن در باز نشه. که بیام بیرون با سیبیلهام همچین می زنمت که قفل و کلیدت یکی بشه...
پایان
.
مگر می توان خود را با یک گلوله راحت کرد؟
آن جزیره ای که می شد
خود را از تک درختش آویخت
به زیر آب رفت.
آن دسته خری که در مه فرو رفته
آنقدرها بلند نیست
که جان بگیرد.
- گفتم دسته خر! فیل ها را تر کنید که ساحت مقدس مهندسان بتن و سیمان و ترکمان به خطر افتاد -
از مرگ موش چه کاری برمی آید
از یک خاور دیازپام
از اعشارهای زلزله
در قبرستانی به دقت آسفالت شده؟
.
خون بر آسفالت نخشکیده
فصل شاتوت رسیده
ابرها نشانه ی غربت نیستند
خواب خوب تواند
دوباره عشق به این کرانه خواهد رسید
و از تکرار نامش نخواهیم ترسید
و بویی که در خیابان ها جاریست
جامانده ی عبوری بهاریست
و از اردیبهشت یک تکه جا مانده است.
.
مگر یک شب می تواند
این اندازه کوتاه باشد
که ما از کنار هم بگذریم.
.
این ساختمان ها غروب را از من گرفته اند
این ساختمان ها حیوان بودن را از من گرفته اند
آزادی آزاد بودن را از من گرفته است
پدرم نبودن را از من گرفته است
زندگی مردن را از من گرفته است
دوست داشتن یک نفر
دوست داشتن میلیون ها نفر را از من گرفته است
حاصل دوست داشتن صفر نیست
منفی ست
منفی در منفی همیشه مثبت نمی شود؛
آن را که نباید
در بدترین زمان...
این ساختمان ها غروب را از من گرفته اند
و شب دارد از میان شان می گذرد.
.
نباید خودم را به دست اردیبهشت می سپردم
همیشه چیزی برایم باقی می ماند
همیشه خودم را این اندازه سنگسار نمی کردم
که برای روزنامه هایتان
سنگ کم بیاورید.
نظرات ()


