.
بچه ها می دوند.
گذشته ای ندارند
چیزی از سه سالگی یادشان نیست
غروب با همه ی سنگینی اش روی دوشم افتاده
بچه ها می دوند
و کوچه ها موج برمی دارند
در من درخت بیدی
در نسیم می لرزد
دارد خواب موریانه می بیند.
در من
ماهی زیبایی
دارد آرام جان می دهد
بچه ها می دوند
و چوب آب نبات
چیزی را به یادشان نمی آورد
شاید تو راست می گفتی
هر برگ محکوم به افتادن است
و ماسه ها نام مان را جاودانه نمی کنند
بوسه
چیست جز نزدیکی دو لب
آغوش
برای تن مرده ی من
جز برگ گمشده ای از تاریخ
بچه ها می دوند
و کسی دستم را نمی گیرد
تا وداعی باشکوه داشته باشم
با کودکی که از جیبم
به جوی آب می افتد.
به اندازه ی تمام نیامدگان درد می کشم
و غروب به تعداد تقسیم نمی شود.
.
تاریک، روشن است
روشن تاریک
نگاتیو شده ایم
موهای تو دیگر سیاه نیست
موهای من هم
و می توان
از شیشه ی بدن هامان
خطوط مبهم یک تخت منهدم رادید.
گلستان بعدی
حکایت
حکیمی را پرسیدند: دلت در انتقال بی علت و دستوری تیم ها به ایالت چون باشد؟ گفت: خون باشد. که قدما گفته اند:
دستور را سزاست بر جمله ی ستور تا زور قافیه ست با یک قبیله مور
چو گویندت که برتر باشدت تیم مشو مغرور تیم ات افتد امسال
چو گیری حال درویشان این خاک شود فردای تو ناخوش تر از حال
حکایت
نامرد ملکی از ملوک شام را درویشی گذر افتاد، درویش، نامرد را گفت: جمله خلایق بهر چه کشی؟ گفت: بهر خوشی که از پدر نصیحت به من رسید که بر ملوک شرط عقل است بودن خود و بریدن سر آنان که می کنند قدقد تا دیگرات حساب کار بدانند و فرمانش برند و دم نزنند:
پدرم گفت کش که کشته نشی نشود خون به دیده ی تو خوشی
درویش آن نامرد پدر نامرد را گفت:
آن شنیدی که کشت یک رهزن صد و هفتاد مرد و کودک و زن
چون که تیم اش به دسته دوم رفت لذت عمر و دولتش گم رفت
نامرد، درویش را پرسید: بچه ی خراسانی که چنین سخن می رانی؟
درویش تف بر آستان انداخت و گفـت: بچه ی خراسانم و مدیکالم را به سفارت فرستاده ام و منتظر ویزای کانادایم.
ملک بچه ی نامرد این شنید و بسوخت و بساخت.
حکایت
درویشی مستجاب الدعوه را پرسیدند: بهر ارزانی دعایی نکنی؟ آه از دل برآورد و گفت: نقل است از از ابوخمار قظفی که ارزانی ارزانی آنان باد که خویش را ارزان نفروختند و بهر صدقه جیبی ندوختند که:
اکثر الملّه یاکل الطعام القلّه اقل الخلایق قریب الانفجار بی علّه
آن گدایی که پیش پایش دید خورد سر بر ستون و رسوا شد
آن که ترسید از پریدن جوب عاقبت جر بخورد، دلش وا شد
درویش این بگفت و به دیدن فارسی وان اش ادامه بداد.
حکایت
شاهدی را گفتند: اجلاس اپک چون دیدی؟ گفت: از جمله ی مردان تهی و جمله ی حاضران را نشیمنگاه گهی که گفته اند:
مگس چون خانه سازد در نوک کوه عقابان را نماند آشیانه
چو سقف از خانه ای برکند طوفان دگر ویرانه خوانندش نه خانه
حکایت
سالی چند باران رحمت بی حسابش بر شهر بی حساب ما نبارید و کس محصولی جز دروغ و دلالی نکارید. گروهی را بدیدم بار بسته و خسته روی بر دروازه ی شهر دارند و لرزان گام برمی دارند و می زارند*، ندا دادم که مهاجرت می فرمایید و دیگر به این شهر در نمی آیید؟ جمله پاسخ دادند: به مهاجرت نمی رویم و دعای باران به بیابان می بریم. گفتم: یاللعحب! مگر بیابان به جز اینجا باشد؟ :
شهریست شهر ما که در و پیکریش نیست بر دزد و راهزن که به اینجا دریش نیست
اینها که گفته ام همه جمع اند در کویر حز اینکه قاطعان طریق هر وریش نیست.
این شهر بدون می و مطرب شهر است؟ با هرچه خوشی ست شهرمان در قهر است.
* زاری می کنند.
حکایت
رفیقی دیدم به خون نشسته و دست و پا شکسته. گفتم اش: به زیر پیل رفتی یا به زیر دسته بیل خفتی؟ گفت:
به سرم زد ز خانه دربروم یا اگر شد کمی سفر بروم
خاک بر سر شدم که خواست دلم یک دمی بی زنم ددر بروم
گفتم: در مسیر تایلند اسیر راهزنان هار گشتی که به چنین حال زار دچار گشتی؟ گفت: تا قصد سفر از فکرم گذر کرد، جانم روی به خطر کرد که گفته اند هرکه کارش با زنان افتد باید دست از جان شستد:
کسی را که خواهد بگیرد زنی بگو عقل داری تو چون ارزنی
اگر خسته ای، مرگ خواهی بخواه که یوسف یکی بود، مانی به چاه
حکایت
رازمیک نامی بود ترسا که پر می کرد مر بطری را از دیازپام و آب و می فروخت به خلایق به جای می ناب. روزی داغ در پایتخت دو قطره باران عین عن دماغ همی بارید و چون تمام جوب ها شده بود خط بی آر تی الاغ سیل شدیدی جارید. یکی از زخم خوردگان کبدمند از بالای بام رازمیک را بدید که دست و پا زنان به قعر آب می سرید. فریاد زد:
ز عهد آب و دیازپام هیچ یادت هست؟ ز آب بطری می هیچ فریادت هست؟
انگشت مکن فرو به کس، هان! تا کس نکند فروت انگشت
آلت چو فرو کنی به آلوش آید به گریپ فروت انگشت
حکایت
ادیبی را دیدند نشسته گوشه ای آب در هاون می کوبد. گفتند: حال که هیچ نمی نویسی، پس چه کنی؟ گفت: نان ممیزان آجر می کنم.
چاه کن تشنه ی آب، شنا کند ارباب غذای چوبدار نان و خان گشنه، کباب
پایان
کارشناس پاسخ می دهد.
از آنجایی که بد نیست هر چند وقت یک بار کارشناسی بیاید به سوالهای علاقمندان پاسخ دهد که عزیزان ندانسته از دنیا نروند از کارشناس تمامی علوم و فنون دعوت کردیم تا به سوالهای شما پاسخ بدهد:
١. دوست عزیزی از پالان دره تماس گرفتند و گفتند بعد از افزایش قیمت نان به قدری کیفیت نان ها خوب شده که ما نان خالی می دهیم به بچه ها بخورند. چه کنیم؟
کارشناس: متاسفانه حق با این شهروند محترمه و به قدری کیفیت نان خوب شده که صنایع دیگر مانند ماست چکیده و خرده پنیر رو تحت الشعاع قرار داده و صنعت کره (بر وزن خره) را مدتی نابود کرد. بنده از همین جا از نانواهای محترم می خوام که کمی سنگ و کلوخ یا پودر دمپایی داخل نان ها کنند که خدای نکرده کیفیت خوب نان باعث ضربه زدن به صنایع دیگه نشه.
٢. خواننده ای از چاقال بچه ی علیا پرسیدند بخش اول نام سرمربی تیم ملی آیا همانست که رسانه ها می نویسند یا آن است که مردم به هم حواله می دهند؟
کارشناس: نام صحیح ایشان کی روش بر وزن نی منش است ولی پیشنهاد بنده این است که ایشان را کارلوس کوروش صدا کنیم که هم یادی از حماسه ی منشور حقوق بشر کرده باشیم و هم یاد و خاطره ی عزیزان هخامنش را زنده نگه داریم.
٣. بازنشسته ای دلسوخته تماس گرفتند و اظهار کردند بنده یک هزار تومانی دادم به نوه ام که برود چند تا بستنی بخرد. وقتی برگشت یک بستنی خریده بود هفتصد تومن. سیصد تومن باقی پول هم آنقدر پاره پوره بود که فقط پانصد تومن رویش چسب زدیم و حالا هم کسی ازمان قبول نمی کند. چه کنیم؟
کارشناس: شما می توانید از تاریکی شب استفاده کنید و آن را به کسی بیندازید. یا آن را با تراولهایی که معمولا در جیب و کنار کارت منزلت تان می گذارید قاطی کرده و رد کنید برود.
۴. عزیزی از تبت تماس گرفتند و پرسیدند این موج کی به تبت می رسد؟ خسته شدیم از بس منتظر ماندیم.
کارشناس: دوست عزیز! رفتی نوک کوه می خوای موج هم بهت برسه؟ اونجا سونامی هم بهت نمی رسه بلادل. با اون شرایط آب و هوایی که محل شما داره شاید به جای موج، برف شادی بهتون برسه.
۵. هموطنی از خوزستان تماس گرفتند و پرسیدند آیا از نظر علمی ثابت شده که برگزاری نشست باعث کاهش ریزگردها می شود یا چی؟
کارشناس: صددرصد. ببینید نشست همانطور که از نامش پیداست برای نشست ریزگردها تشکیل می شود و به خصوص اگر نشست در همان بیابانهایی که ریزگرد تولید می کنند تشکیل شود تاثیر بیشتری دارد چون حتما قبل از نشست آنجا را آب و جارو می کنند و دیگر ریزگردی باقی نمی ماند. در ضمن دوست عزیز سعی کن همیشه نیمه ی پر از دوغ لیوان را ببینی.
۶. گرامی خواننده ای از بوتسوآنا تماس گرفتند و اعلام کردند در پاسخ به پیشنهاد ایجاد مسابقه ادبی توسط ایرانیان خارج از کشور گروهی از هموطنان مقیم بوتسوآنا تصمیم گرفتند مسابقه ی ادبی خرخاسک طلایی بوتسوآنا را برای فارسی زبانان به راه بیندازند و از همین جا از کلیه نویسندگان، نویسنده نماها، ویراستاران، علاف ها، ریویوگر ها، صحاف ها، صفحه بندها، هیزم کش ها، شایعه سازان و سنگ اندازان ادبی، صنف محترم لیتوگراف و ریستوگراف، آن عزیزی که کف این ادبیات را ت می کشد و مافیای ادبی جهت شرکت در این مسابقه دعوت می کنند.
کارشناس: جای تشکر دارد، فقط این دوست عزیز لطف کنند و جای این کشور را روی کره ی جغرافیا نشان دهند که برای برندگان مشکلی پیش نیاید.
٧. دوست عزیزی تماس گرفتند و گفتند برگزارکنندگان جایزه ی خارخاسک طلایی بوتسوآنا دست از رفیق بازی بردارند و اینقدر حق کشی نکنند. شما باعث شدید من نوشتن را کنار بگذارم. اوف بر شما!
کارشناس: دوست عزیز! این مسابقه که هنوز برگزار نشده.
٨. عزیزی تماس گرفتند و اظهار کردند آقای کارشناس! خوا....ده! بگو، اعتراف کن خودت را چند به مافیای ادبی فروختی؟
کارشناس: عزیز من! مگر در این ادبیات کسی پول دارد که بخواهد دوزار خرج من کند؟
٩. شخصی با نام یک دوست تماس گرفتند و گفته اند: آقای کارشناس! مادرتو!
کارشناس: مادرمو چی؟
١٠. عزیزی پرسیده اند من نگرانم که با ریشه کن شدن فقر تکلیف نهادهایی مثل سازمان نصب صندوق صدقات چه می شود؟
کارشناس: نگرانی بسیار به جاییست. ولی من فکر می کنم این قبیل موسسات با تغییر نام به موسسات مالی و اعتباری تغییر کاربری دهند و به زودی بانک شوند تا هم کمبود بانک کشور مرتفع شود، هم ثروتمندان (فقرای سابق) بتوانند در این بانک ها سرمایه گذاری کنند و هم این دوست عزیز از نگرانی بیرون بیاید.
١١. دوست عزیزی از چپلستان تماس گرفتند و پرسیدند چطور تورم بیست درصد اعلام شده ولی قیمت شتر صددرصد افزایش پیدا کرده که می گویند دیه باید دو برابر شود؟
کارشناس: دوست عزیز! خودت می گی شتر. حیوان حیوانه، درصد و آمار نمی فهمه. شما خودتو آزار نده. در ضمن مثل اینکه خبر نداری یک شبه قیمت اش نصف شد. شتره دیگه، حالیش نیست.
١٢. خواننده ی عزیزی پرسیدند این که رسانه ی ملی اعلام کرده سریال تلخ دیگر نمی سازیم یعنی قراره دیگه کلا سریال پخش نشه یا چی؟
کارشناس: به نظر من همان رسانه ای که این دوست عزیز گفت به جای خرج کردن برای ساخت سریالهای شاد بهتره یک عده را استخدام کنه بفرسته در خونه ی مردم که مردم رو قلقلک بدن. هم دردسرش کمتره هم بهنوش بختیاریش، با اون قیافه اش.
١٣. حافظ نامی از رکن آباد تماس گرفتند و گفتند آخه ما درد دلمون رو به کی بگیم. چاپ هفت هزارم کتاب بنده غیر قابل چاپ شناخته شده و اعلام کردند فقط در صورت جایگزینی کلمه ی قاچاقچی به جای ساقی قابل بررسی خواهد بود. این انصاف نیست. ول می کنم ادبیاتو می رم تو کار دلالی ارز ها. ببینید من کی گفتم.
کارشناس: دوست عزیز! شما نفرمودید کتابتون چیه؛ رمانه، نمایشنامه اس، خدای نکرده شعره، معره، مروره، خاطره اس، بررسی کارهای خانم گلی ترقیه، چیه وگرنه بنده راه حلش رو تقدیم می کردم.
١۴. راننده ای چهل و پنج ساله گفتند من هرچی از این حساب یارانه هام پول می کشم بیرون و خرج می کنم تموم نمی شه. الان افسرده شدم، کی پاسخگوئه؟
کارشناس: راه حل مشکل شما در دستان منه. همین الان پولهاتو فرانک کن. برو دم سفارت سوییس. یک لنگه پا وایستا. ده بیست سال دیگه بهت ویزای دو ماهه می دن چون ایرانی هرجا رود قدر بیند و بر صدر نشیند. بعد برو تو یکی از آسایشگاه های سوییس تو دامنه ی آلپ بستری شو. افسردگیت درمان می شه. هرکی این کارو کرده جواب گرفته.
١۵. خواننده ای زیرزمینی تماس گرفته اند و گفته اند طفلم را می خواهم بگذارم پیش مهدکودک. پیش مهدکودک از ما مبلغ چهار میلیون تومان خواسته و امتحان ورودی و مصاحبه هم دارد. می خواستم ببینم آیا بچه های فقرا حق ادامه ی تحصیل دارند یا ادامه ی حیات یا چی؟
کارشناس: من واقعا تاسف می خورم وقتی می بینم دوست عزیزی از واژه ی منحط و غربی فقرا استفاده می کند. وقتی ما در زبان پارسی واژه های زیبایی چون جامعه ی شاد یا بچه های بامعرفت جنوب شهر داریم شما همچنان به فرهنگ غرب خودتو بفروش. بچه ات رو هم بگذار مدرسه ی غربی ها، پیتزا هم براش بخر.
١۶. دوست عزیزی تماس گرفتند و اعلام کردند جهت رفاه حال هموطنان آژانس مهر و محبت تور یک هفته ای اپک برگزار می کند. این تور شامل: بلیت هواپیما، ترانسفر فرودگاهی، شرکت رایگان در اجلاس اپک، قایق سواری در امواج خروشان به همراه اعضای اپک و یک وعده غذای گرم رایگان است. تور شاد شاد شاد اپک فقط تا پایان تابستان 90
کارشناس: ببخشید توی تورهاتون تور اسپانیا به هم نمی رسه؟ می خوام برم زندگی سخت اونها رو ببینم قدر زندگی مو بدونم.
١٧. ادیبی از شهر خیلی قدیم هشتگرد تماس گرفتند و گفتند من یک ورق کاغذ سفید فرستادم بهارستان هشت مورد اصلاحی بهش خورده. چه کنم؟
کارشناس: نفرست. یا شهرتو عوض کن. از من به شما نصیحت اصلا برای خرید هم نرو طرف بهارستان. از پیراشکی خسروی آن طرف تر نرو.
پایان
.
هوا
چه بی رحم است
با ماهی ها !
تو
در بودن ات
با من
.
دکل های برقیم
در جان دادن غروب
رو به هم
آغوش گشوده ایم
در تماشای هم غرقیم
.
دیگر کنار می ایستم
دیگر کنار
از گذر سنگین قطار
از دستمالی که تو تکان می دهی هربار
از به زمین رسیدن آرام توت ها
دیگر کنار می ایستم
تا تمام برگ ها عبور کنند
تا تمام شهاب سنگ ها
کنار می ایستم
تا بوی موهایت...
تا پچ پچ واژگانت...
دیگر از همهمه خسته ام
دیگر از واهمه خسته ام
دیگر کنار می ایستم
دیگر کنار
از تق تق سنگفرش ها به زیر پاشنه هایت
از عبور صدها کوچه دیوار
از گذر سرانگشتانت
که با آنها برایم
از دریای رنگ
موج می آوردی.
دیگر کنار می ایستم.
غزلیاوه
به روزهای پر از خون و خاک و خلسه درود
که سهم ما به جز این روزها نخواهد بود
اگر گذشته چو گل رفت و مرد و پرپر شد
چه غم! که لذت پرواز می رسد به فرود
چو گرم شد بدنم از لهیب آتش دوست
چه جای غم که شود چشمخانه ام پر دود
سکوت سرد شبانگاه نوش جانم باد
که کام برده ام از عیش و حال و شور و سرود
بسوز در تب هرروز و لب بدوز به هم
مگر که شعله شود بی حوای خود نابود
برو ز شهر به آتش بکش منازل دشت
چنان بخوان که در این روز و حال کس نسرود
چنان بزن به زمین شیشه های ناله و آه
که از غم تو بلرزد جهان ز عمق وجود
مشور چهره از این مست بازی و خوش باش
مکن به جایگه عاقلان مرده ورود
بخند بر غم ایام، خنده روزی توست
(( شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود))
ز التهاب دلم یاوه شد تمام غزل
چه خوب بود اگر شاعرت چنین می بود.
..
سرانگشتانت
شانه ی موهای من اند
و لبانت
لبانم را رنگ می زنند
با تو
زیبا شده ام.
.
بر ابرها
ناخن کشیده کسی
در دوردست دارد باران می بارد
من بر زمین خشک راه می روم.
بر پوست من
ناخن کشیده کسی
بی آن که ببارم.
درد حلال زادگی
رهایم نمی کند.
.
چرا به سر نمی رسد، شبم در این سرای بد
بگو که تا به کی کنم ستاره های غم رصد
چه سالهاست مانده ام بر آستان در ولی
صدای زنگ کاروان به گوش من نمی رسد
در این شبی که هست شب کجا امید باشدم
که دست غیب آیدم ز چاه شب برون برد
دلم گرفته روز من، بیا مرا ز شب ببر
از این شبی که خواب هم به من نمی دهد مدد
تمام عمر، شام ما گناه بود و خودخوری
بیا بگو ز عمر من نمانده از هزار صد
نظرات ()


