چاپ سوم

در روزی که فکر می کنی دنیا به آخر رسیده ناشر زنگ می زند و از چاپ سوم کتاب خبر می دهد. کاش چاپ سوم با خودش فراموشی بیاورد.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩
تگ ها :

اختلاط حیا کن، تلویزیونو رها کن

داشتم در بی سوژگی مطلق و پوچی محض دست و پا می زدم که بخشنامه ی جدید صدا و سیما به دادم رسید، به بخشی از آن توجه فرمایید ( توجه: اگر بیماران قلبی و مبتلایان به ناراحتی های تنفسی خواندند مردند گردن خودشان است.): طبق بخشنامه ی جدید معاون سیما باید از اختلاط بی مورد زن و مرد در تولیدات تلویزیونی در صحنه هایی نظیر عروسی، میهمانی خانوادگی، فضاهای کاری و همچنین جشن ها اکیدا خودداری شود.

مورد اول: از اختلاط بی مورد اکیدا خودداری شود؟! یعنی اختلاط مورد دار موردی ندارد؟ (خدایا! یعنی من خواب می بینم؟)

مورد دوم: سالهاست فهمیده ایم چرا نباید در عروسی و میهمانی خانوادگی و جشن زن و مرد مختلط شوند ولی فضاهای کاری دیگه چرا ممنوعه؟ بابا! یعنی همکار زن و مرد را نمی توان در یک نما با هم نشان داد؟ یعنی اگر همکار زن یا مرد بخواهد یک نامه ی تایپ شده را بدهد دست همکار غیرهمجنس باید آن را بدهد چاپار ببرد یا ببندد به پای کبوتر نامه بر.  

مورد سوم: اصلا حالا که فکرش را می کنم آن موارد عروسی و میهمانی خانوادگی را هم من نفهمیدم. بابا! مجید جان! این فیلمه. سریاله. اینها که پارتی نیومدن. الان کارگردان کات می ده هرکی می ره سی خودش. نکنه مسوولای صدا و سیما فکر می کنن وقتی تو یه فیلم یا سریال یک سکانس عروسی نشون می دن بعد از کات هم مهمونی برقراره و همه با هم می رقصن و بشکن و بالا بنداز و... دیگه چی؟ عروس و داماد رو هم بفرستین حجله خیال همه رو راحت کنین دیگه؟ بی حیاها! بی ناموسا! بازیگرنماها! رقاص نماها! سیاهی لشگرچی ها! منتظر فرصت ها! قر تو کمر گیر کرده ها!

مورد چهارم: تو عزاداری یا بالاسر قبر متوفی که خیلی هم در سریال های تلویزیون کاربرد دارد باید چه کرد؟ چطوره مردها جمع شوند دور قبر اصلی و زن ها بروند دور یک قبر دیگه خاک بریزند روی سرشون که اختلاط پیش نیاد.

مورد پنجم: راستی!‌یک مادر می تواند در مراسم ختنه سوران پسرش شرکت کند یا تا پایان مراسم باید برود خانه ی در و همسایه ها؟

سناریوی فیلم: با اختلاط دست نده.

روز- خارجی- کوی و برزن

مرد و زن از خانه بیرون می آیند البته زن از در اصلی و مرد از پنجره. بعد می خواهند سوار ماشین شوند که نمی توانند. زن سوار ماشین می شود و مرد در بخش مردانه ی خیابان به راه می افتد، تازه پیاده روی برای سلامتی هم خوب است. تا محل کار مرد هیچ زنی را در خیابان و کوچه و کوی و برزن نمی بینیم. تخم شان را ملخ خورده. نمای درشت از ملخ تخم خوار. مرد قبل از اینکه وارد اداره اش شود در پیاده رو توسط یک بلندگوی سبزی فروشی از همکاران زنش می خواهد که هرچه سریعتر محل اداره را ترک کنند. زن ها جیغ کشان و برسر زنان خارج می شوند. مرد وارد می شود.

روز - خارجی- خیابان

زن سوار ماشین است. خیابان پر از زن است. همه زن اند، حتا گربه ها زن اند. زن با یک خودروی دیگر تصادف می کند. ماشین ها آتش می گیرند. آتش نشان ها سر می رسند، همه زن اند.

روز - داخلی – اداره

مرد تنهایی در یک اتاق نشسته. یک ماده کبوتر می نشیند روی رف. مرد سریع او را کیش می کند. تلفن زنگ می زند. یک مرد به مرد می گوید که همسرش در تصادف خاکستر شده. مرد می گوید که مرد غریبه گه می خورد اسم همسرش را بر زبان می آورد و از این گذشته اون جا که نباید مردی باشد او چه غلطی دارد می کند، نکند دارد اختلاط می کند. مرد پشت تلفن می گوید که او آنجا نیست و افسر پلیس است و همین الان همکار زنش با دود به او خبر داده که او به او بگوید که او مرده. (چون در زبان فارسی ضمایر زن و مرد ندارند اختلاط او ها در یک جمله ایرادی ندارد.)

روز - خارجی- قبرستان

مرد برای اینکه اختلاط پیش نیاید به جای شرکت در مراسم دفن همسرش در مراسم مردی غریبه شرکت می کند. خاکسترهای زن را باد می برد. یک کلاغ نر نگاهی به پایین می اندازد. کارگردان با ساچمه ای خدمتش می رسد. تصویر فیداوت می شود.

FIN

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢
تگ ها :

چگونه یاد گرفتم ممیزان بهارستان را دوست بدارم و از ممیزی سرخود ناممیزان بترسم.

شما کتاب تان را به ناشر می سپارید، ناشر آن را می فرستد ارشاد، ممیزان ارشاد یا آن را غیرقابل چاپ می دانند و یا می گویند فلان خط یا پاراگراف یا صفحه را حذف کن. این به جای خود دردناک است و جراحی یا به خاک سپاری اثری که وقت و انرژی برده و روی تک تک ویرگول هایش فکر شده ناراحت کننده است. اما نوع دیگری ممیزی وجود دارد که توسط دست اندرکاران مطبوعات انجام می شود و صابونش به تن من یکی که خورده. از آن روز می ترسم که این فرا ممیزی یا ابرممیزی ابتکاری دوستان مطبوعاتی به عزیزان بهارستان سرایت کند و آن شود که نباید.

و اما این ممیزی عجیب:

شما داستان یا مطلب تان را می دهید به روزنامه یا مجله ی وزین موردنظرتان. عزیزان آن را چاپ می کنند. شما مطلب تان را می خوانید و دو تا شاخ روی سرتان سبز می شود چون جمله یا عباراتی در آن تغییر کرده که نشان دهنده ی اوج ممیزی سرخود دوستان است و بدون اینکه به اطلاع شما برسانند بنابر سلیقه ی شخصی و ذوق بی مثال خود تغییراتی را که لازم دیده اند در مطلب شما داده اند. به چند نمونه از آنها اشاره می کنم تا آیندگان بدانند ممیزی چگونه در ما نهادینه شده که کم کم دامنه ی واژگان مان دارد تنگ و تنگ تر می شود و از این منظر شاید روز به روز کمتر و کمتر بتوان نوشت تا روزی که نوشته ها و داستان های مان به صفحات سفید و فایل های ورد صفر کیلوبایتی تبدیل شود یا مصداق آن جک معروف قلم و کاغذ و کی برد و چیزهای دیگر را بدهیم دست دوستان مطبوعاتی که هرچه می خواهند بنویسند و ما فقط نام گرانقدرمان را مثل اخ و تف بیندازیم پای مطلب:

1. چند سال پیش داستان های کوتاه می دادم به روزنامه ی تهران امروز. در یکی از داستان ها معاون وزیر در بازدید از اداره ای به همراه رییس اداره مشغول قدم زدن بودند که... دوست عزیز مسوول صفحه کلمه ی وزیر را پس از معاون در همه جا حذف کرده بود، در نتیجه شما در ادامه ی داستان با معاونی روبرو می شدید که دارد سر رییس داد می زند و رییس جرات پاسخگویی ندارد! کسانی که آن داستان را خوانده اند لابد فکر کرده اند نویسنده مطلب به عمر خود یک اداره یا سازمان را از نزدیک ندیده و از مناسبات اداری بی خبر است و تمام مدت لم داده در یک ساحل رویایی و سان شاین می خورد و چرند به هم می بافد.

2. هر ماه مطلب طنزی از این حقیر سراپا تقصیر در ماهنامه ای چاپ می شود. در یکی از قسمت ها یک نفر به دیگری می گفت ...بعد آینده ات خراب می شود، می شوی ساقی محل. در طی فرآیند چاپ، کلمه ی ساقی به قاچاقچی تغییر شکل داده بود و ترکیب قاچاقچی محل اختراع شده بود. با این وصف جای آن دارد که تمامی ساقی های خواجه حافظ با قاچاقچی که بسیار مودبانه تر و محترمانه تر است و از شان و منزلتی اجتماعی برخوردار است جایگزین شود.

3. برای یک شماره از همان مجله، مطلب طنزی با عنوان مرگ با افتخار مرتکب شده بودم که در زمان چاپ به قطعه هنرمندان تغییر نام داده بود. وقتی ماجرا را پرسیدم عزیزان گفتند عنوان مرگ با افتخار مشکل ممیزی دارد. من یک ماه است دارم به مشکل ممیزی مرگ با افتخار فکر می کنم و به نتیجه ای نرسیده ام. از کسانی که ممکن است مشکل این عبارت را بدانند خواهشمندم به من اطلاع داده و خانواده ای را از نگرانی درآورند.

4. جدیدترین مورد: برای روزنامه ی عامه پسندی که نویسنده زیر دکتر و فوق تخصص قبول نمی کند هر هفته نیم ستون مطلب می نویسم. در قسمتی از مطلب این هفته شخصیت با حالی عصبانی پشت فرمان می نشیند، سرعت غیرمجاز می رود و اعمال قانون می شود. چون عصبانی است اجازه نمی دهد اعمال قانونش کنند و در صحنه ی بعد دری باز می شود و یک کاسه لوبیا به سمت اش سر داده می شود. در ورسیون عزیز ویراستار یا مسوول صفحه ی محترم و نکته بین، آن کاسه لوبیای کذایی را همسری که از آسمان به زمین افتاده به سمت شخصیت سر می دهد. دوست عزیز تشخیص داده اند با اضافه کردن کلمه ی ((همسرتان)) فضای بازداشتگاه به کانون گرم خانواده تبدیل می شود و مشکلی پیش نمی آید. و من درست متوجه نشدم آیا اگر کسی را که با پلیس راهنمایی و رانندگی گلاویز می شود و نمی گذارد اعمال قانونش کنند بازداشت کنند یا به بازداشت متخلف اشاره ای شود کار خلافی صورت گرفته و آیا اصولا بعد از این، آدم ها فقط باید از کنار هم بگذرند و کلاهشان را به احترام هم بردارند و از بدی یا خوبی هوا صحبت کنند یا چی؟

اینها مواردی بود که من به یاد داشتم و با مواجه شدن با چنین رفتارهایی واقعا باید ممیزان بهارستان را روی سر گذاشت و حلوا حلوا کرد که تنها به حذف جمله یا کلمه یا پاراگراف یا کل داستان اکتفا می کنند و ماجراهایی از این دست مرا به وحشت می اندازد که روزی این وسواس بی دلیل، ادبیات ما را به جایی برساند که با حذف کلمه ها و جمله ها از نوشته ها ممیزی شکل نگیرد بلکه مجموعه داستان یا رمان بدون اعلام اصلاح بنا به سلیقه ی کارمند مربوطه تغییر کند و چاپ شود و نویسنده مجبور باشد برای جملات بی سر و ته جایگزین در کتابش به این و آن جواب پس بدهد. به امید آنکه عزیزان ممیز همین رویه ی فعلی خودشان را ادامه دهند و تحت تاثیر دوستان مطبوعاتی قرار نگیرند.     

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٥
تگ ها :

.

همیشه چند واژه تا بودن فاصله است

تا نبودن

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤
تگ ها :