گزارش جلسه ی بررسی این که آیا نویسنده از کارگاه بیرون می آید یا از شکم مادرش.

در ابتدای جلسه، بزرگ مافیای ادبی (بی ام آ) اعلام کردند: بنده تمام کتاب های چاپ شده ی سال گذشته را بررسی کردم و دیدم سه هزارم درصد از آنها را نویسنده های کارگاه ادبی بنده نوشته اند که عدد قابل عرضی نیست و بنده کوچیک همه ام، چسبیده ام به کف دمپایی های همه تون. وی در ادامه فاش کرد: اما از میان کتاب های منتشر شده فقط برای ده درصد کتاب ها قیل و قال و بگیرید ببندید و ((چرخ گاری گذشت، تاریخ ادبیات به دو نیم تقسیم شد)) و کارناوال شادی به راه افتاد که تمامش از کارگاه بنده بود یا رفقای بنده یا همشهری های بنده یا کسانی که یک بار از کنار بنده رد شده اند و من امیدوارم روزی برسد من خودم درس بدهم، خودم بنویسم، خودم سوار موتور شوم بروم چاپخانه دستگاه را روشن کنم، خودم کتاب ها را پخش کنم، بفروشم، نقد کنم، نقدم را نقد کنم، خودم را افشا کنم، افشاگری های خودم را تکذیب کنم، جایزه بدهم، بگیرم، کف بزنم، سوت بلبلی بزنم و آخر سر هم کف سالن برگزاری مراسم را ت بزنم.

در ادامه ی جلسه جناب رکن آباد وارد بحث شد و گفت: به قول مرحوم گلشیری سلام. مرحوم هرجا وارد می شد اول سلام می کرد به ما هم می گفت سلام کنید.

سپس سه الف؛ نویسنده، منتقد و متخصص پرتاب کیسه ی عن به صورت دیگران اعلام کرد: چرا مزخرف می گی؟ وی ادامه داد: من نمی دونم چی تو این کارگاه ها یاد می دن؟ نمی خوام هم بدونم. الان هم فقط اومدم اینجا برینم بهتون.

در ادامه سین که چرت اش پاره شده بود وارد بحث شد و گفت: ما باید عینهو کشورهای پیشرفته باشیم که همه چیزمان به همه چیزمان بیاید. آنجا در کارگاه داستان نویسی مداد را می دهند دست نویسنده و از سواد خواندن و نوشتن شروع می کنند تا برسند به طریقه ی پپسی باز کردن برای رفقای ادبی و زیتون گذاشتن جلوی منتقد. متاسفانه الان کارگاه های ما اینجوری نیست برای همین هم نویسنده های ما نه سواد خواندن و نوشتن دارند نه لااقل فرق زیتون خوب با تلخ را می فهمند.

رکن آباد در تایید حرف های سین گفت: دقیقا.

وی سپس اضافه کرد: مرحوم گلشیری به من سرمشق می داد، ولی من رج می زدم، اون مرحوم هم با خط کش سیاه و کبودم می کرد. من همینجوری تکنیک خواندن و نوشتن رو یاد گرفتم باقیش رو هم که یاد نگرفتم به خاطر این بود که خط کش استاد شکست.

سه الف گفت: باز تو مزخرف گفتی؟ حتما باید با کیسه ی عن بزنم تو صورتت؟

در اینجا بی ام آ که داشت تلفنی یکی از شاگردانش را که توی رمانش گیر کرده بود به طریق اورژانسی راهنمایی می کرد گوشی را گذاشت و وارد بحث شد و گفت: اینها سه تاست ولی یکیست؛ پاتوق ادبی، دار و دسته ی ادبی و مافیای ادبی. اگر ما با پاتوق ادبی به نتیجه ی دلخواه مان می رسیدیم و یک ماهه کتاب را می نوشتیم و جایزه می دادیم و قیل و قال می کردیم و صد تا نقد درباره اش چاپ می کردیم که اصلا نیازی به تشکیل مافیا و زحمت دادن به دون کورلئونه نبود. این همه بگیر و ببند و مافیا راه بنداز برای این بود که ما با دار و دسته و گَنگ و دو به دو با هم می رویم بیرون به جایی نرسیدیم و ...

در اینجا مستمع آزاد که تا حالا زیر میز بود سرش را بیرون آورد و گفت: یک زمانی علاقمندان می رفتند خانه ی اساتید می چریدند حالا برعکس شده، گذشت اون دوره که عزیزم دهنتو باز کن لقمه بگیرم برات...

در ادامه رکن آباد پرید وسط حرف مستمع آزاد و گفت: گفتید لقمه یادم افتاد یک بار مرحوم گلشیری گفت داری میای سر راهت یه نون بربری بگیر بیار، کلاس داستان نویسی زدم سفره خونه ی سنتی که نیست اینجا. یادش بخیر. با من خیلی قاطی بود. می گفت رُکی! بعد از من نری بشینی این ور اون ور چرت و پرت بگی، بگی فلانی گفت. هی! هی!

سه الف گفت: یعنی تو اگه خونه ی اون مرحوم غذا نمی خوردی نویسنده نمی شدی؟

رکن آباد پاسخ داد یعنی سوال کرد: پس به عقیده ی حضرتعالی به جای دستپخت خانوم اون مرحوم باید خاک صحنه خورد تا نویسنده شد؟

سه الف چشم اش را گشاد کرد و گفت: پس نه!

رکن آباد پاسخ داد: نه و نگمه!

سه الف بلند شد و گفت: هه ته ته!

رکن آباد زد رو میز و گفت: به قول اون مرحوم: ر ته ته! 

در اینجای جلسه که بحث داشت از حالت تئوریک به کار کارگاهی کشیده می شد سرکار خانوم شین منتقد و داور تمام مسابقات کهکشان راه شیری از جا بلند شد، خمیازه ای کشید، کیف اش را برداشت و از جلسه بیرون رفت. شاهدان عینی هنوز نمی دانند ایشان قهر کرد که پا شد رفت، دیگر خوابش نمی آمد، خریدی چیزی داشت، تازه یادش افتاده بود طبقه را اشتباه آمده یا چی.

پایان

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
تگ ها :

.

می گریزیم

چون برگ های پاییز بر زمین می ریزیم

خش...

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٤
تگ ها :

روایت های کهن: چوپان دروغگو

در روزگاران گذشته چوپانی بود که خیلی خیلی دروغگو بود ولی چون بنگاه مسکن و بانک تو داهاتشون نبود چوپان شده بود. یک روز که این چوپان نشسته بود زیر درخت و دورش گوسفندها حلقه زده بودند چون مدتی بود نه توپولوفی سقوط کرده بود و نه مدیرعامل استقلال مصاحبه ای کرده بود حوصله اش سر رفت، بلند شد و فریاد زد: گرگ! گرگ! ولی کسی از روستایی ها به سراغش نیامد، بلندتر داد زد: گرگ! گرگ! خبری از کسی نشد. چوپان دروغگو با خودش گفت: نکنه اهالی روستا فرار مغزها کرده اند و کسی توی ده نمانده؟ این بود که دوید و دوید تا رسید به ده. دید اهالی دور یک نفر که روزنامه دستش گرفته جمع شده اند و دارند دسته جمعی فکر می کنند. چوپان گفت: نشنیدین؟ می گم گرگ به گله زده. یکی از اهالی که داشت با انگشتهاش حساب می کرد گفت: گرگ رو ولش! تو می دونی سه هزار میلیارد چند تا صفر داره؟ چوپان گفت: من چه بدونم؟ من که بابام سالی دو میلیون نداشت منو بذاره پیش دبستانی، برای همین کور و بیسوات موندم. هرکدام از اهالی چیزی می گفت. یکی می گفت ده تا یکی دیگر می گفت دوازده تا. خلاصه همه مشغول محاسبه بودند. چوپان برگشت پیش گله ولی مدتی که گذشت چون دیش اش را که سر درخت گذاشته بود و فارسی وان می دید جمع کرده بودند و دیدن میزگرد و شنیدن نصیحت را دوست نداشت حوصله اش سر رفت این بود که بلند شد و رو به ده فریاد زد: گرگ! گرگ! باز دید خبری نشد. کمی فکر کرد و فریاد زد: آهای! اهالی محترم روستا! به زودی در این مکان تخم مرغ چینی از تولید به مصرف عرضه خواهد شد. یک دفعه از در و دیوار اهالی ریختند وسط چراگاه و سراغ تخم مرغ ها را گرفتند و مهلت نمی دادند چوپان دروغگو حرف بزند. از آن طرف در این فاصله که آنها چوپان را دوره کرده بودند گرگ خدمت گوسفندها رسید بعد دور دهانش را پاک کرد و در حالی که چشم های بادومی اش را چپ می کرد گفت: اهالی محترم! اینجوری خر تو خر از تخم مرغ خبری نیست. صف ببندید. همه صف بستند. بعد آقا گرگه گفت: از آنجایی که تعداد شونه های تخم مرغ محدوده و یکیه من یه معما طرح می کنم هرکی حلش کرد برنده ی خوشبخت اون شونه تخم مرغ می شه. همه سراپا گوش ایستادند. گرگه رفت بالای یک تخته سنگ و گفـت: چطوری می شه یه تیم فوتبال تو لیگ قهرمانان آسیا بازی های رفت و برگشت رو ببره ولی باز هم حذف بشه؟ همه انگشت به دهان ماندند. در این موقع یکی از جوان های روستا به نام ادیپقلی جمعیت را کنار زد و گفت: گرگ محترم! حالا من یه معما برات طرح می کنم. چه جوری می شه چند سال برای یه تیم المپیک خرج کنن ولی ندونن کی تو اون تیم کارت زرد گرفته؟ گرگ سرفه ای کرد و گفت: جوان! تو خیلی باهوش به نظر میای، فرار مغزها نمی خوای بکنی؟ ادیپقلی گفت: نه. مگه من مدیرعامل بانکم که فرار کنم؟ در همین موقع مردم به سمت شونه ی تخم مرغ حمله بردند و ادیپقلی زیر دست و پا له و لورده شد. وقتی همه آنقدر شانه ی تخم مرغ را کشیدند که همه ی تخم مرغ ها املت شد و اهالی با لب و لوچه ی آویزون رفتند سریال ببینند ادیپقلی به زحمت از روی زمین بلند شد و خودش را تکاند و نالید: ننه! آخه تو چی می دونی؟ دو بار که آفتاب بیفته رو این دیفال و خروس بخونه اینها یادشون می ره که ما کی بودیم و واس چی مردیم. بعد که دید خبری از ننه نیست نگاهی به اطراف کرد و دید فقط یک نفر تو چراگاه مونده که نشسته رو تخته سنگ و داره فرم پر می کنه، او هم کسی نبود جز چوپان دروغگو. ادیپقلی بهش گفت: چی می نویسی؟ چوپان دروغگو گفت: اینجا دیگه جای من نیست. می خوام تا جاب لیست چوپان دروغگوها پر نشده مهاجرت کنم کانادا. ادیپقلی آستین پیراهنش را که کنده شده بود از روی زمین برداشت و گفت: ببین معما حل کنی، پدر کشی، آدم عقده ای ای چیزی نمی خوان؟ چوپان دروغگو نگاهی به سرتاپای ادیپقلی کرد و پوزخندی زد و گفـت: عقده ای ای!! آخه نفله! تو حرف زدن بلد نیستی کجا می خوای بری؟ همین جا بمون هیچی هیچی که نشی سرمربی یه تیم فوتبال که می شی. بعد هم راهش را کشید و رفت مدارک اش را دی اچ ال کند.

پایان   

----------------

1. این سایت را لطفا ببینید: http://www.hamdelan.org

و در همین سایت:

http://www.hamdelan.org/index.php?option=com_content&view=article&id=189

2. راستی آن کتاب ها که قرار بود به زباله دان تاریخ سپرده شوند با تلاش ها و محبت سرکار خانم فقیهی و دوستان خیر و بی مانندشان در زمان اندکی به فروش رفت و مبلغ تهیه شده صرف خرید اسلحه و مهمات و مین ضد نفر و موشک زمین به زمین برای مردم قحطی زده ی سومالی شد.     

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٢
تگ ها :

.

روزی ساده می خواهم

لغزیده از لا به لای تقویم

به روی میزم

شهری ساده می خواهم

گنجشک ها

و یک پیاده رو

و خودم

لاک غلط گیری باشم

ریخته بر زمینه ای سپید

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧
تگ ها :

اعلام برائتی بی حاصل

برادر آقای داداشی اعلام کرده اند که با قصاص قاتل، برادرشان زنده نمی شوند ولی این خواست مردم است.

اینجانب به عنوان یک هفتاد میلیونیم مردم این کشور اعلام می کنم آویزان کردن یک نوجوان از جرثقیل و هشت دقیقه جان کندن اش و چهل و پنج دقیقه آویزان ماندن پسری در برابر چشم پدرش در پای جرثقیل خواست من نبوده، نیست و نخواهد بود.

پی نوشت: چه سود!

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦
تگ ها :