.

در من دو خط موازی به جایی نمی رسند

ژلوفن هایم را پس بده

در خاورمیانه ژلوفن یک ضرورت است

در این زمانه ژلوفن یک ضرورت است

ژلوفن هایم را پس بده

و نگاهت را

که باورکردنی ترین دروغ این سیاره بود

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳
تگ ها :

منشور طنازی یا نمی دانم چی

از آنجایی که برای هر کاری منشوری داریم و اگر منشور جواب ندهد ژن اش را پیدا می کنند می ترکانند بر آن شدیم قبل از این که با پا بروند روی ژن مان خودمان دست به کار تهیه ی منشور شویم که مشکلی پیش نیاید:

 

بند 1- باید با هم بخندیم نه به هم. یعنی هرکس می خواهد دیگران را بخنداند باید حداقل ده نفر پیدا کند و دسته جمعی به ترک سقف بخندند که به کسی برنخورد.

بند 2- مطرح کردن یک لطیفه، اس ام اس یا نقل قول از ادبا و فضلا در صورتی که خنده دار باشد ممنوع است چون آنها خیلی جدی هستند، سیبیل دارند، استادند و از همه مهم تر سر سفره ی آن مرحوم نان و پنیر و بوقلمون خورده اند.

بند 3- شوخی با بازیگر درجه سه و نویسنده ی درجه یک آخر و عاقبت به نتیجه ی واحدی ختم می شود. بازیگر درجه سه و نویسنده ی درجه یک مجازند به تهدید و خط و نشان کشیدن و چنگ و دندان نشان دادن و پیغام پسغام فرستادن.

بند 4- شوخی با مسایل اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، هنری، ورزشی، نرمشی، حمل و نقل همگانی و نجوم ممنوع است.     

بند 5- طناز تنها می تواند مسایل روز را به نحوی مطرح کند که خنده دار نباشد.

تبصره 1: اگر خواننده ای به مطلب طنزی خندید طناز باید پاسخگو باشد.

تبصره 2: تبصره ی 1 شامل رییس فدراسیون فوتبال نمی شود.

بند 6- در مطلب طنز اسامی اعضای بدن، مدفوع و قاروره ممنوع است و باعث بی تربیت شدن نوزادهایی می شود که به اعضای بدن می گویند پشتم و به مدفوع می گویند پی پی.

بند 7- استفاده از الفاظ رکیک (فحش سابق) در مطلب طنز سلامت جامعه ای را به خطر می اندازد که در آن مردم از گل بالاتر به هم نمی گویند. طناز فحاش در صورت ثابت شدن استفاده از الفاظ رکیک به اشد مجازات یعنی شش ماه حضور در استادیوم آزادی و تمرینات تیم پرسپولیس محکوم می شود.

بند 8- طنز باید سازنده باشد. یعنی اگر مطلب طنز را بگذاری روی یک استانبولی ماسه و سیمان قابلیت بتن ریزی داشته باشد.

بند 9- طنز باید باید باید اَه.... خیلی خسته ام بروم لاتاری پر کنم دارد وقتش می گذرد، لاتاری پر کنم که چه! هرجا روی آسمان به همین رنگ گهیست، چون تمام دردهایت را با خودت می کشی می بری و به آنها اضافه بار هم نمی خورد، شاید باید ریق رحمت را سر کشید و خلاص شد، شاید باید رفت توی جنگل، جایی دور از انسان ها، دور از آدم های جدی، کت و شلواری، دوستان سرزنش کننده و موجودات کرنش کننده. باید رفت، چیزی آرام آرام خفه ام می کند، انگار پرنده ای دارد در گلویم آشیانه می سازد...

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩
تگ ها :

مرثیه برای خرگوشی که از دویدن خاطره ای نداشت

خرگوش ها ساده می میرند

بی صدا

مثل ماهی ها

آنقدر ساده می میرند

که ما را چند قدم آن سوتر بیدار نمی کنند

چه سخت است با گوش هایی چنان بلند

کسی صدایت را نشنیده باشد

چه سخت است بخواهی بدوی

و میله ها...

این را همه می دانند.

 

چه سخت است زندانبانت نوازش ات کند

چه سخت است یک ریز بجوی

و ناگهان مرگ...

فقط مرگ از میله ها عبور می کند

 

چه سخت زندگی می کنند

خرگوش ها

و چه ساده می میرند

 

کشتن کشتن است

و من در این بامداد بارانی

با همین دست های کاهویی

کشنده ی خرگوشم

انگار آن چند گلوله را به سرهنگ من شلیک کرده باشم

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥
تگ ها :

.

هنوز خرگوشی در من زنده است

می جود

می جود

تا

شاید

فراموش کند

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳
تگ ها :