سکوت 2

چه کیفی دارد

نشستن میان پشت بام ها

زیر یک آسمان، رنگ آبی

در روزی که باد بر لباس های دختر همسایه می وزد

و ظهر جمعه بی آن که بخواهد

مدام کش می آید

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
تگ ها :

سکوت 1

کاش ایده ای برای عشق داشتم

تندیسی شاید

یا درختی

و در باغچه می کاشتم

 

اینگونه شاید

بر می خاستم

و پرده را کنار می زدم

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
تگ ها :

نوشتن نوشتن را می کشد یا حالا به همه حق می دهم.

نوشتن یک شور عاشقانه است یا همچین چیزی بود که خسرو شکیبایی در یکی از آخرین فیلم های قابل دیدن مهرجویی گفت. حالا به خودت نگاه می کنی و می بینی از اولی تنها مزه ای زیر زبانت مانده از دومی خاطره ای.

خودت را گول می زنی فکر می کنی هر نوشتن یا هر کار در ارتباط با ادبیات تو را زنده نگه می دارد در زمانه ای که داستان ها معلوم نیست به سرانجامی برسد می خواهی باشی و خودت را به کشتن می دهی و چاهت را می خشکانی، برای هر ماهنامه و هفته نامه و روزنامه ای می نویسی، انتشارات می زنی و کتاب عامه پسند چاپ می کنی، مسوول صفحه ی ادبی می شوی و تو که پدیده ی داستان نویسی بودی و همه ی جایزه ها را درو کرده بودی خاموش می شوی، تله فیلم می نویسی و آدم با دیدن نامت بر روی جلد فیلم در بقالی مات می ماند، کلاس داستان نویسی بر پا می کنی، داور ادبی می شوی، ویراستاری می کنی، ترجمه می کنی و دست آخر یک چیز در تو می میرد، نوشتن.

زندگی خرج دارد اما نویسنده هایی که این کارها را می کنند ( از جمله خودم) هدف شان پول نیست که اگر این کاغذپاره های چرک را برای شان جلوه ای بود این گروه به این راه نمی آمدند. هدف بودن است، ثابت کردن است که نوشتن کار ماست که خواست ماست که بدون آن حال مان بد است اما چقدر می توان نوشت و نوشت و حرف شنید و کاری نکرد. نویسنده به اطراف نگاه می کند. نمی تواند دلار بخرد و بفروشد. نمی تواند کارهای چرت مهندسی کند. نمی تواند بقالی یا فست فود بزند و اولین نیاز بشری را برآورده کند و شرافتمندانه ترین راه را کارهای مربوط به ادبیات می داند و در سیکل باطل نابودی می افتد.

تک کتاب خوب کم نخوانده ایم که معلوم نیست نویسنده اش چه شده، حالا می فهمم چه شده. بریده. زده خودش را نابود کرده. فقط همین.

در صحنه ای از فیلم تاریخ جهان مل بروکس در اوج فقر در پاریس کسی ایستاده در بازار و هیج می فروشد. هیچ می فروشیم و ناگهان می بینیم هیچ شده ایم.

به عنوان کسی که فکر می کرد هر نوع نوشتن نوشتن است تنها می توانم بر استقامت و بزرگی انسانهایی چون دولت آبادی، گلشیری، احمد محمود، نیما و ... درود بفرستم و به احترام رنج هایی که کشیده اند و زخم زبان هایی که شنیده اند مدتی سکوت کنم.

------------------------

پوزش: مجله ی تجربه مطلبی از این حقیر که از گزیده شدن درس نمی گیرم را به عنوان داستان چاپ کرده از طرف خودم از تمام دوستداران داستان و آن هایی که داستان برای شان محترم است پوزش می خواهم. آن مطلب تنها یک مطلب طنز است که از من خواسته بودند و متاسفانه آقایان فرق داستان و مطلب و مقاله را نمی دانند.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤
تگ ها :

اندر دور تسلسل جفنگیات

یک نفر آن سر دنیا از گرما لباس اش را در می آورد، هموطنان عزیز در اقصی نقاط این کره ی خاکی خواب زمستانی از سرشان می پرد:

نفر اول: گه خوردی گرمته! پس حالا که اینطوره بپر تو استخر آبروی هفت هزار ساله ی یک قوم را به باد بده.

نفر دوم: تو که می گی گه خوردی، تو اصلا چیزی از آزادی فردی می دونی؟ گه خوردی که نمی دونی!

نفر سوم: شما دو نفر چه گهی دارین می خورین؟ جای این کارها بیاین عکس ها رو دانلود کنیم تا فیلِ کلمه ی (( گُل )) را تر نکرده اند. اصلا حالا که اینطور شد من شاکی ام. به من ظلم شده. از حالا به بعد واژه هایی که در آنها کلمات گ.ل، شیف.تگی و غیره باشد را نمی شود سرچ کرد. اصلا من همین الان دوست داشتم قائم مقام ف.راه.ان.ی را سرچ کنم تا از خدمات این مرد بزرگ آگاه شوم. حالا چه خاکی به سرم بریزم! خانوم محترم چرا اون موقع که گرمت بود به ما بدبخت ها فکر نکردی؟ حالا به فکر ما نبودی لااقل مراعات کسوت قائم مقام رو می کردی؟ دست کم دلت برای امیرکبیر می سوخت. 

نفر چهارم: ای نفر سوم! تو از همان هایی هستی که آن سال فیلم آن خانوم هنرپیشه را دانلود کردی؟ خاک بر سرت که دلت به آن فیلم بی کیفیت خوش بود؟ تازه صدا هم نداشت!

نفر پنجم: همه خفه!

نفر ششم: من خفه نمی شم. این...این زن، این آقا، فک و فامیلاشون دست به یکی کردن که من این خانومو طلاق بدم. این زن ( خودتو بپوشون)حق منه، سهم منه، عشق منه. طلاق نمی دم. نمی دم.

نفر هفتم: وایستا منم میام. آهای! مردم حق نشناس! من دارم از اینجا می رم. شماره ی پروازم 714 است و سه شنبه ساعت بیست و دو و پانزده دقیقه پرواز دارم. سی کیلو هم می تونم با خودم بار ببرم. تو رو خدا نیاین فرودگاه بدرقه ام کنین که تصمیم ام عوض نمی شه. گز و باقلوا و پشمک هم نیارین که ازشون متنفرم. تا خرخره هم کوبیده می خورم که دیگه هیچ حسرتی نداشته باشم. من رفتم. ای کسانی که قدر مرا ندانستید! دارم می رم! یعنی اگر بتوانم این چمدان لعنتی را ببندم می رم. بدرود. هیچ حسرتی هم ندارم. از درکه و دربند هم بدم میاد.

نفر هشتم: ای نفر هفتم! خیلی بی ذوقی! این همه ور زدی چرا اشاره ای به بی لباس بودن اون خانوم هنرپیشه نکردی؟

نفر نهم: خب من اشاره می کنم. به عنوان یک نفر ساکن منظومه ی شمسی الان دوست دارم برم زیر گل.

نفر دهم: خب، برو. کسی جلوتو نگرفته. آزادی یعنی همین.

نفر یازدهم، دوازدهم و سیزدهم: شماها از آزادی چی می دونین؟ اولین نفری که می دونست من بودم، آخرین نفر هم من بودم، وسطی هم من بودم. برای همین هم سه نفرم.

نفر چهاردهم: باعث و بانی گرانی و بی ثباتی نرخ ارز همین خانومه. تف به روت بیاد! با اون هیکل ریغونه ات! نون نخوردی تو!

نفر پانزدهم: خودشیفته جان! دستت درد نکند کاری کردی که موضوع خانه ی سینما شد آخرین خبر سینمایی، اگر فرهادی هنگام دریافت جایزه ی گولدن گلاب با پیمان معادی و م.دونا رو سن وسطی بازی می کرد نمی توانست اینطور تیتر یک بشود.  

نفر عباس معروفی ام: من با تمام طول و عرض و ارتفاع و ضخامت و وتر و قطر و شعاع و عمقم در کنارت ایستاده ام.

نفر شانزدهم: عباس آقا! با تمام احترامی که برای طول و عرض و ارتفاع و ضخامت شما قائلم باید بگم دروغ نگو. من کنارش وایستادم.

نفر هفدهم: نخیر. اونی که ایستاده منم.

نفر هجدهم: منم اسپارتاکوس.

نفر نوزدهم:....

.

.

.

راوی: هیچ دقت کردید قحطی تیغ ژیلت شده و کم کم داریم شبیه انسان های اولیه می شیم. بنده از همین جا اعلام می کنم هرکس خواست لباس بپوشد بپوشد، هرکس خواست دربیاورد بیاورد، هرکس خواست دامن بپوشد بعد روی دستهایش راه برود برود، هرکس خواست عکس دل و روده اش را از یک بالون تبلیغاتی آویزان کند بکند، اصلا آزاد است م..ایو دو تیکه بپوشد سر ظهر برود وسط وال استریت عربده بزند یا به عضو شریفش ساعت ببندد بعد عکس اش را بگذارد توی صفحه ی فیس بوکش. فقط اگر خواست بیاید این طرف قربون دستش یک بسته چهارتایی تیغ ژیلت سوغاتی بیاورد تا یک عمر دعایش کنم.

پایان

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢
تگ ها :

مرگ دادزن ها

نمی خواستم حرفی در مورد مطلب ((خاطرات یک دادزن)) همشهری داستان بزنم. اما ای میل ها و کامنت ها وادارم کرد برای آگاهی کسانی که خاطرات آن چند دادزن را دنبال می کردند بنویسم که مسوولان مجله (همشهری داستان) مرگ آنها را خواسته بودند. وقتی تازه شخصیت ها جمع شده بودند و خواننده ها آنها را شناخته بودند با یک ای میل ساده از من خواستند که در شماره آینده بساطم را از مجله وزین شان جمع کنم. من هم که در مقابل ارباب خرسی ها کاری از دستم ساخته نبود اطاعت کردم. خیلی احساساتی می شود ولی اشک ریختم و قسمت آخر را نوشتم و برای ارباب ها فرستادم. حالا هم...این روزها که دو ماهی گذشته باید اعتراف کنم گاهی دلم برای آنتوان تنگ می شود.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
تگ ها :

← صفحه بعد صفحه قبل →