.

بچه ها می دوند.

گذشته ای ندارند

چیزی از سه سالگی یادشان نیست

 

غروب با همه ی سنگینی اش روی دوشم افتاده

 

بچه ها می دوند

و کوچه ها موج برمی دارند

 

در من درخت بیدی

در نسیم می لرزد

دارد خواب موریانه می بیند.

در من

ماهی زیبایی

دارد آرام جان می دهد

 

بچه ها می دوند

و چوب آب نبات

چیزی را به یادشان نمی آورد

 

شاید تو راست می گفتی

هر برگ محکوم به افتادن است

و ماسه ها نام مان را جاودانه نمی کنند

 

بوسه

چیست جز نزدیکی دو لب

آغوش

برای تن مرده ی من

جز برگ گمشده ای از تاریخ

 

بچه ها می دوند

و کسی دستم را نمی گیرد

تا وداعی باشکوه داشته باشم

با کودکی که از جیبم

به جوی آب می افتد.

به اندازه ی تمام نیامدگان درد می کشم

 

و غروب به تعداد تقسیم نمی شود.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٦
تگ ها :

.

تاریک، روشن است

روشن تاریک

نگاتیو شده ایم

موهای تو دیگر سیاه نیست

موهای من هم

و می توان

از شیشه ی بدن هامان

خطوط مبهم یک تخت منهدم رادید.  

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٤
تگ ها :

گلستان بعدی

 حکایت

حکیمی را پرسیدند: دلت در انتقال بی علت و دستوری تیم ها به ایالت چون باشد؟ گفت: خون باشد. که قدما گفته اند:

دستور را سزاست بر جمله ی ستور    تا زور قافیه ست با یک قبیله مور

چو گویندت که برتر باشدت تیم    مشو مغرور تیم ات افتد امسال

چو گیری حال درویشان این خاک    شود فردای تو ناخوش تر از حال

 

 

حکایت

نامرد ملکی از ملوک شام را درویشی گذر افتاد، درویش، نامرد را گفت: جمله خلایق بهر چه کشی؟ گفت: بهر خوشی که از پدر نصیحت به من رسید که بر ملوک شرط عقل است بودن خود و بریدن سر آنان که می کنند قدقد تا دیگرات حساب کار بدانند و فرمانش برند و دم نزنند:

پدرم گفت کش که کشته نشی    نشود خون به دیده ی تو خوشی

درویش آن نامرد پدر نامرد را گفت:

آن شنیدی که کشت یک رهزن    صد و هفتاد مرد و کودک و زن

چون که تیم اش به دسته دوم رفت    لذت عمر و دولتش گم رفت

نامرد، درویش را پرسید: بچه ی خراسانی که چنین سخن می رانی؟

درویش تف بر آستان انداخت و گفـت: بچه ی خراسانم و مدیکالم را به سفارت فرستاده ام و منتظر ویزای کانادایم.

ملک بچه ی نامرد این شنید و بسوخت و بساخت.

 

حکایت

درویشی مستجاب الدعوه را پرسیدند: بهر ارزانی دعایی نکنی؟ آه از دل برآورد و گفت: نقل است از از ابوخمار قظفی که ارزانی ارزانی آنان باد که خویش را ارزان نفروختند و بهر صدقه جیبی ندوختند که:

اکثر الملّه یاکل الطعام القلّه    اقل الخلایق قریب الانفجار بی علّه

آن گدایی که پیش پایش دید    خورد سر بر ستون و رسوا شد

آن که ترسید از پریدن جوب    عاقبت جر بخورد، دلش وا شد

 

درویش این بگفت و به دیدن فارسی وان اش ادامه بداد.

 

 

حکایت

شاهدی را گفتند: اجلاس اپک چون دیدی؟ گفت: از جمله ی مردان تهی و جمله ی حاضران را نشیمنگاه گهی که گفته اند:

مگس چون خانه سازد در نوک کوه    عقابان را نماند آشیانه

چو سقف از خانه ای برکند طوفان    دگر ویرانه خوانندش نه خانه

 

 

حکایت

سالی چند باران رحمت بی حسابش بر شهر بی حساب ما نبارید و کس محصولی جز دروغ و دلالی نکارید. گروهی را بدیدم بار بسته و خسته روی بر دروازه ی شهر دارند و لرزان گام برمی دارند و می زارند*، ندا دادم که مهاجرت می فرمایید و دیگر به این شهر در نمی آیید؟ جمله پاسخ دادند: به مهاجرت نمی رویم و دعای باران به بیابان می بریم. گفتم: یاللعحب! مگر بیابان به جز اینجا باشد؟ :

شهریست شهر ما که در و پیکریش نیست    بر دزد و راهزن که به اینجا دریش نیست

اینها که گفته ام همه جمع اند در کویر    حز اینکه قاطعان طریق هر وریش نیست.

این شهر بدون می و مطرب شهر است؟    با هرچه خوشی ست شهرمان در قهر است.

 

* زاری می کنند.

 

حکایت

رفیقی دیدم به خون نشسته و دست و پا شکسته. گفتم اش: به زیر پیل رفتی یا به زیر دسته بیل خفتی؟ گفت:

به سرم زد ز خانه دربروم    یا اگر شد کمی سفر بروم

خاک بر سر شدم که خواست دلم    یک دمی بی زنم ددر بروم

 

گفتم: در مسیر تایلند اسیر راهزنان هار گشتی که به چنین حال زار دچار گشتی؟ گفت: تا قصد سفر از فکرم گذر کرد، جانم روی به خطر کرد که گفته اند هرکه کارش با زنان افتد باید دست از جان شستد:

کسی را که خواهد بگیرد زنی    بگو عقل داری تو چون ارزنی

اگر خسته ای، مرگ خواهی بخواه    که یوسف یکی بود، مانی به چاه

 

حکایت

رازمیک نامی بود ترسا که پر می کرد مر بطری را از دیازپام و آب و می فروخت به خلایق به جای می ناب. روزی داغ در پایتخت دو قطره باران عین عن دماغ همی بارید و چون تمام جوب ها شده بود خط بی آر تی الاغ سیل شدیدی جارید. یکی از زخم خوردگان کبدمند از بالای بام رازمیک را بدید که دست و پا زنان به قعر آب می سرید. فریاد زد:

ز عهد آب و دیازپام هیچ یادت هست؟    ز آب بطری می هیچ فریادت هست؟

انگشت مکن فرو به کس، هان!    تا کس نکند فروت انگشت

آلت چو فرو کنی به آلوش    آید به گریپ فروت انگشت

 

حکایت

ادیبی را دیدند نشسته گوشه ای آب در هاون می کوبد. گفتند: حال که هیچ نمی نویسی، پس چه کنی؟ گفت: نان ممیزان آجر می کنم.

چاه کن تشنه ی آب، شنا کند ارباب    غذای چوبدار نان و خان گشنه، کباب

 

پایان

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۱
تگ ها :

← صفحه بعد صفحه قبل →