آخرين نقطه

همه چي تموم شد. همه چي بدون اينکه اتفاقي بيفته تموم شد. از اين فکر خنده م مي گيره و خب...همين خيلي خوبه. فکر نمي کردم اينطوري باشه. فکر مي کردم با يه چيز بد، با يه حس وحشتناک، برسيم به تهش. حالا ديگه چيزي نيست. حس وحشتناک هم نيست. خالي خالي. انگار الان پريده باشم تو دنيا. دراز کشيده ام رو مبل تو هال. کم کم داره گرما مي ره زير پوستم. تو راه که مي اومدم، يه جورايي لرزم گرفته بود. حتي فکر کنم دندونام به هم مي خوردن. ولي حالا خوبم. وقتي رسيدم، کسي خونه نبود. از در که اومدم، يک راست رفتم سراغ يخچال. درش رو باز کردم و مدتي خيره شدم توش. بعد هم درش رو بستم. حالا هم که دراز کشيده ام، روتختي ام را هم انداخته ام روم و حالم سر جاس. احساس سبکي دارم. انگار رو هوا خوابيده ام.


ظهري هوا گرفته بود که از خونه زدم بيرون. از اون روزايي که ابراي سياه کيپ تا کيپ تو آسمونن و بارون، يک قطره هم نمي آد. سکه را قبلش برداشتم، گذاشتم تو جيب کوچولوي بغل جينم. مي خواستم بدم بهش. شايد همون موقع هم نمي خواستم بدم بهش. فقط برداشتمش چون بهش گفته بودم که براش ميارم. سکه اي بود قد يه ناخن. از بساط دستفروشي تو خيابون منوچهري پيداش کرده بودم، لاي کلي سکه ديگه. چيز خاصي نبود. روش يه طرح مبهم بود که نمي دونستم چيه. حتي نمي دونستم مال کدوم کشوره. بساطيه هم نمي دونست. فقط الکي گفت، مال آلبانيه. محض اينکه کم نياره. فرقي هم نمي کنه. من مي گم مال يه جاييه رو نقشه، طرفاي قطب شمال. آخرين جاييه رو نقشه که اسم داره، يه نقطه سياه. فکر اينکه تو آخرين نقطه سياه نقشه زندگي کني خيلي برام هيجان انگيزه. از اون بهتر اينه که بالاتر از اونجا ديگه بني بشري نيست. اونجا آخر دنياست. شايد هم اول دنيا. کي مي دونه!


يه مدت قاطي آشغالام گم و گورش کرده بودم. تازگي پيداش کردم و يه هويي به سرم زد بدمش به اون. هفته پيش بود. يه هوايي بود عين امروز ظهر. گفتم بدم بهش. زنگ زدم، گفتم که مي خوام ببينمش. گفت، نمي تونه بياد بيرون. گفتم: خب، نيا! بعد هم خيلي عادي باهاش خداحافظي کردم. اگه ميومد بهش ميدادم. مطمئن، بهش ميدادم. دو ساعت تو خيابونا راه مي رفتم، همين جوري. ابرهاي سياه ثابت وايستاده بودن تو آسمون. آدما عين هميشه مي اومدن و رد مي شدن. بعد اومدم خونه. سکه را از جلوي آينه برداشتم و پرتش کردم يه جايي که نبينمش يا دست کم اينقد جلو چشم نباشه.


ظهريه کلي گشتم تا از زير تخت پيداش کردم. الان که فکرش رو مي کنم مي بينم، زير تخت که دستم خورد بهش مي دونستم که نمي دمش. سه بار دستش رو دراز کرد. دو بار من سکه رو نذاشتم کف دستش، بار سوم هم اون دستمو پس زد و گفت که نمي خوادش. منم گذاشتمش تو جيب کوچولوي جينم. بعد هم خيلي عادي خداحافظي کرديم. موقعي که پشتش رو کرد بهم و رفت به يه چيز فکر مي کردم، به يقه پلوورش که ديده مي شد. رنگ مبهمي داشت ،از اين پلوور بافت درشتها که يقه بلند دارن که کيپ گردن ميشه،داشتم فکر مي کردم الان حتما قشنگ نشسته به تنش.


حالا که فکرش رو مي کنم مي بينم، در يخچال رو که باز کردم فهميدم همه چي تموم شده. ديگه هم فرقي نمي کنه. الان مهم اينه که گرم گرمم و ديگه دندونام به هم نمي خوره. اگه آروم آروم همين جوري خوابم ببره که ديگه معرکه اس.


 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۳
تگ ها :