اون دورها تو شب
اون دورها تو شب ،يه چراغ که سوسو می زنه تو بيابون يه جورايی منو پر می کنه از يه حس غريب . کلمه ی ديگه ای نمی تونم براش بگم حتی نمی دونم اينی هم که گفتم می رسونه حسمو يا نه .مهم هم نيس . تو شب رو جاده می رفتيم جلو . چراغ های قرمز وسط اتوبوس روشن بود . انگار رو همه خون پاشيده بود . همه خواب بودند حتی زنی که پشت سر من نشسته بودو قيافه اش شبيه جنده ها بود . بيشتر ازين توضيح نمی دم شما هر جنده ی خسته ای رو که تو زندگی ديدين مجسم کنيد ، خسته از زندگی ، از دستمالی شدن ، از دنبال مشتری حدقه گشاد کردن و چشم گردوندن . مثه همه مون . يه روز يه بابايی بهم گفت می دونی به نظر من همه ی زنا جندن فقط قيمت شون فرق داره . من می گم همه مون اينکاره ايم . مرد و زن نداره . حالام هركي بدش اومد از حرفم همين الان بي خيال خوندن شه پاشه بره دنبال اين در اون در زدن واسه يه لقمه نون ،دولا راست شدن ، هي زير همه چي رو امضاء كردن ، هي نقشه كشيدن برا پيشرفت ، برا گنده كردن خونه و ماشين و شيكم . به اونا حسوديم ميشه . اينقد حسوديم ميشه كه خفه مي شم . بدبختي ازين بالاتر نيس كه پيشرفت معنيش رو از دس بده . ببينين مي خوام يه تشبيه رديف ارائه كنم تا كيف ببرين : پيشرفت چيزي بيشتر از حركت اين اتوبوس قرمز تو دل تاريكي شب نيس، اگه سوسوي اون چراغ هاي غريب اون دوردورها نباشه انگار سر جامون وايستاديم ، جلو رفتن ديگه معني نداره . برا من تو روزهام ،اون سوسوها نيستن . چيزي نيس سوسو بزنه بگه حامد تو داري از منم رد ميشي تو داري دل كويرو ميشكافي ، شايدم هس ولي يه رشته ي طولاني سوسوئه تا بي نهايت كه همه شون عين هم اند . چش كه هم بيارم ،مثلا خوابم ببره تو اين تاريكي ،با اين نور قرمزي كه پاشيده رو سرم ،بعد يه مدت مثلا صد سال بگذره با يه تكون بيدار شم باز مي بينم سر جاي اولمم ، تاريكي دورمه تا اون دورها ،روم يه رنگ قرمز پاشيده و همه جنده ها خوابن . نگين باز اين پسر بحثو اروتيك كرد ، خواستين هم بگين . اصلا بگين اين بچه عقده ي جنسي داره . ولي فقط يه لحظه فكر كنين يه شبي باشه كه توش همه ي جنده ها خواب باشن ، فكر نكنم اون شب صبح شه ، نميشه نميشه تا يكي ، اوني كه هيچوخ نمي خوابه ، بياد لبشو بذاره پشت گوش يكيشون بگه پاشو نيگا كن ،اون دورها تو شب كلي سوسو هس كه شكل همم نيستن ، كنار هركدومشون يه حسي هس يه حس خوب ، خوب كه نميشه گفت، خوب خيلي كلمه ي بديه ، بد خيلي كلمه ي بديه . يه حسي ، مثه خوابيدن رو پاهاي دراز مامان و فشردن كف پاها به شيكمش ، مثه بوي كاهگلاي طبقه بالاي خونه ي مامان بزرگ زير عكس دايي كه تو هيجده سالگي سردرد گرفت و مرد ، مثه هر چيز خوب حتي اون ماهي قرمز كوچولوم كه بعد عيد بابا گفت انداختيمش تو حوض پارك ولي تو باغچه پيداش كردم و خاكش كردم و چمباتمه مي زدم صبح به صبح پهلوش گريه مي كردم. اولي كه پاشه همه پا ميشن و نمي دونم شايد اونوخ سوسوها اينقده غريب نمونن . حالا كه به اينجا رسيدم نمي دونم چي نوشتم و برا چي نوشتم فقط مي دونم تا اون دورها كه سوسوها هستن كلي راه هس كه من هيچوخ بهشون نمي رسم ، هيچوخ
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٧
تگ ها :
نظرات ()


