من عمه ام را که از سر راه نیاورده ام.
مصاحبه با زینگ بینگ چو نویسنده ی بودایی
چو نویسنده ایست پرکار که کم می نویسد و بیشتر حرف می زند. او تا کنون جوایز بسیاری از جمله جایزه سوم دومین دوره ی تندیس برادرزاده ی مائو تسه تسونگ جایزه ی اول هشتاد سال با اقدس و جایزه ی ویژه ی مسابقه داستانهای دو کلمه ای را از آن خود کرده است. چو اولین کتابش را در سال 75 به چاپ رساند و یک سال بعد داستان نویسی را در کارگاه های داستان نویسی معابد تبت آغاز کرد. او یک سال بعد مجموعه ی نقدهایش درمورد همه چیز را به چاپ رساند. یک ماه بعد او رمانش را روانه ی بازار کرد و یک هفته بعد مجموعه داستان دومش را با عنوان ((پایت را از کفش من درآر فکر نکن من خواهرت را کشتم این تو بودی که نمردی و فقط خواستی ادای خودکشی را در بیاوری و جایش بارانیت را درآوردی.ضمنا اگر وقت کردی به من تلفن کن تا به تو بگویم وقتی از خواهرت حرف می زنیم از چه حرف می زنیم، در ضمن من عمه ام را که از سر راه نیاورده ام.)). وقتی پای صحبتش نشستیم نمی دانستیم پای صحبت چه کسی نشستیم وقتی برخاستیم فهمیدیم از پای صحبت چه کسی برخاستیم. به هرحال حرف های او در زمینه ی ادبیات شنیدنیست. این مصاحبه را ما در جایی انجام دادیم که می شد انجام نشود.

س: خب آقای چو کمی از خودتان، سن و سال و سابقه تان در ادبیات برای ما بگویید و اینکه از چه سالی نویسندگی را آغاز کردید؟
ج: بله. من اول بگویم که همانطور که دیر ادبیات را شروع کردم زود پیشرفت کردم و به مدارج بالا رسیدم البته اگر ملاک تعداد صفحات چاپ شده از من باشد. من در سال 76  با خرید یک دفتر شصت برگ کاهی کار نوشتن را آغاز کردم. البته یک مدت هم تابستان ها بچه که بودم مادرم مرا در یک کارگاه تراشکاری می گذاشت و آنجا هم کار کارگاهی کردم ولی شکوفایی من بر می گردد به سال 75 که یکی از دوستان در معبد به من پیشنهاد کرد که مجموعه داستانم را در بیاورم که بتوانیم عقاید خودمان را ارائه کنیم و با پول حق التالیف آن در بهشت خانه ای در همسایگی سیذارتا بخریم که در آوردیم و شد و ناشر خیلی استقبال کرد و کتاب به چاپ هجدهم رسید چون معنوی بود و مردم عاشق معنویت اند و بعد عاشق کتاب خواندن.
س: بعد هم که برنده ی جایزه ی برادرزاده ی مائو تسه تسونگ شدید...
ج: بله. این مساله برای من هم خیلی تکان دهنده بود و مرا به ادامه ی راهم تشویق کرد و به من فهماند که راهم را درست انتخاب کرده ام و امداد غیبی پشت من است و برای همین من تشویق شدم چون من اصلا در آن مسابقه شرکت نکرده بودم. هرچند جایزه اصولا با متر و معیارهای من جور در نمی آید و من کلا عقیده دارم نویسنده باید جایزه اش را از نیروانا بگیرد و بس.
س: شما در مجموعه داستان اولتان با نام (( نردبان نردبان بالا برو و روی ماه را اگر مونث نباشد ببوس!)) چقدر به بیان ایدئولوژی تان در قالب داستانی نزدیک شدید؟
ج: صددرصد. یعنی صددرصد نشدم. کلا من عقیده دارم ایدئولوژی ها به خصوص از جنس من باید از دور مورد بررسی و مداقه قرار گیرد و نزدیکی را تحت هر شرایطی رد می کنم که در این زمینه بزرگان ما مانند چونگ و کنفوسیوس هم سخت گیریهایی داشته اند و من از شما خیلی تشکر می کنم که چنین نظری داشتید. چون من تا به حال از این دید به قضیه نگاه نکرده بودم.
س: اما شما در مجموعه نقدهایتان نشان دادید به نقد اجتماعی بیشتر علاقه مندید، اینطور نیست؟
ج: نه!
س: تلاش شما در نوآوری های سنتی در قالبهای بدیع قهقرایانه ی موتیف شناسانه ی ضد کاریزماتیک در رمان تان نشان از بلوغ زودرس نویسنده ای دارد که سعی می کند با نهایت صداقت و پرده پوشی نظرات خود را با قیف به حلق مخاطب بریزد...
ج: تکبیر!
س: شخصیت بودارتا در رمان شما با عنوان (( دلم نمی خواد شاختو بچینم ولی اگر می خوای خب می چینم ولی اونوقت به من نگی بیا با هم برقصیم که خیلی بد می شود و مگرنه؟ )) آیا اشاره ای به بوداست؟
ج: به هیچوجه صحیح می فرمایید. اصلا اگر دقت فرمایید متوجه می شوید که من با انتخاب زیرکانه ی اسم شخصیت که بودارتا هست سعی دارم جنبه ی بودایی او را بالا ببرم که این موضوع در پایان که با بال در آوردن شخصیت همراه می شود جنبه ی معنوی دو چندانی پیدا می کند. که خوشحال شدم شما به این مطلب اشاره کردید و از این جنبه هم به آن نگریستیدید.
س: مدتی ست یک تقسیم بندی در ادبیات مشاهده می شود گروهی را نویسنده های بودایی می نامند و گروهی را غیر بودایی. نظر شما در مورد این تقسیم بندی ها چیست؟
ج: به نظر من این تقسیم بندی ها باید باشد اما ملاک نباید این چیزها باشد. یعنی اگر یک نویسنده اسم کتابش را گذاشت خدایا! روی ماهت را بیاور جلو تا من ببوسم! دلیل نمی شود که او بودایی است و اگر اسم کتابش بود بربادرفته اثر اوژنی گرانده ما بگوییم که او بودایی نیست که هست و خوب هم هست اصلا خانم گرانده خیلی هم بودایییست و بوداییت همین طور از کتابش می ریزد. مثلا مگر کت استیونس نویسنده ی کتاب مادام دو آربانویل نبود که خیلی هم بودایی بود و آنقدر بودایی بود که رفت همه ی کتاب هایش را داد بسوزانند و تا چهل روز جورابش را درنیاورد بشورد. پس این تقسیم بندی ها با این که وجودشان لازم است ولی صحیح نیست.
س: از جلسات کارگاهی تان بگویید و نقشی که در نویسندگی شما داشتند؟
ج: کارگاه ها اصولا خوب هستند و من از دولت جمهوری چین و شخص آقای رییس جمهور منتخب تقاضا دارم کمی بیشتر به تولید و کارگاه های تولیدی که نقش مهمی در اشتغال زایی دارند توجه بفرمایند و لااقل آقای رییس جمهور که این همه جا رفتند و افطاری خوردند یک تک پا هم به کارگاه ها سری بزنند و توجه بفرمایند و رسیدگی کنند و لااقل برای حمایت از کارگاه های تولیدی کوچک هم که شده اجازه ی ورود محصولات ایرانی را به چین ندهند و اینطوری حمایت کنند. ما هم در کارگاه هر کار موردی خورد و اوستا گفت انجام دادیم تا مدرسه ها باز شد و نشد ادامه دهیم ولی خیلی موثر بود.
س: به نظر شما موانع در راه جهانی شدن ادبیات ما چه چیزهایی است؟
ج: هیچ. مگر همین آقای الف. چونگداد نبودند که چند سال قبل از به هلاکت رسیدنشان دریوزه گر نوبل شدند. پس می بینید که ما هم می توانیم. حالا درست است که آقای الف. چونگداد جزو بدنه ی بودایی نویسندگان نبودند ولی به هرحال تبتی که بودند نپالی که بودند پس ما می توانیم. فقط از اعضای آکادمی نوبل همین جا به زبان خوش تقاضا دارم زمان اهدای جوایزشان را که هر سال در ماه های سوگواری ما می افتد تغییر دهند که بچه های بودایی هم بتوانند شرکت کنند و جوایزشان را بگیرند و ضمنا اگر ممکن است جوایز نقدی را به یوان به این بچه ها بپردازند که دست شان به ارزهای خارجی که در فرهنگ ما محدودیت هایی دارد نخورد.
س: نظر شما در مورد مرحوم هوشنگ گلشیری چیست؟
ج: سوال بسیار به جایی بود. من به گمانم اگر خانه ی آقای هوشنگ یک دویست سیصد متری بزرگتر بود الان خاور میانه اینطور از کمبود نویسنده رنج نمی برد. به هرحال اگر برادرها و خواهرهایی که پای سفره ی ایشان نشستند و الان هرکدام برای خود کارگردانی نویسنده ای ژورنالیستی پروستی ایشی گورویی چیزی شدند قدری همت می کردند و تنگ تر و مهربان تر می نشستند که تعداد بیشتری اهل ادب در منزل استاد جا می شد الان خاور میانه به مرز صادرات عالم و دانشمند و ادیب رسیده بود که متاسفانه میسر نشد. هرچند استاد هم از بدنه ی بودایی نبودند و الان طبق اخباری که بنده دارم در طبقه ی منفی هفتم جهنم مشغول عرق ریختن می باشند.
س: اینروز ها بحث هایی بر سر شدت گرفتن نظارت بر آثار ادبی در برخی محافل به گوش می رسد. نظر شما در مورد سانسور چیست؟
ج:من با مقوله ی سانسور به شدت صددرصدم. یعنی حتا بیشتر. که بحمدلله با پیشرفت هایی که صورت گرفته از چاپ افست و سانسور نشده ی کتاب های ممنوع یک چندرغازی گیر نوادگان ایرج میرزا و فروغ و صادق و پزشکزاد آمده که جا دارد از برادران وزارت راهنمایی و رانندگی کمال تشکر را مبذول دارم. فقط به نظر من نکته ای هست و آن اینکه در این مورد حق آقای رجبعلی اعتمادی پایمال شده که خلاف اصول جوانمردی و پوریای ولی و بودایی است. و من واقعا از برادران راهنمایی رانندگی تعجب کردم که کتاب های ایشان را بلا مانع دانستند و تجدید چاپ کردند.
س: چون روزنامه ی ما تنها روزنامه ی ورزشی _ روشنفکری خاور دور است گاهی سوالات بدیعی هم به ذهنمان می رسد که می پرسیم : بدترین مجموعه داستانی که در سال گذشته خواندید چه بود؟
ج: بگذریم...لطفا سوال بعد.
س: حالا که بحث به اینجا رسید بفرمایید اگر از شما بخواهند که یک داستان از مجموعه های داستان تان را انتخاب کنید کدام را انتخاب می کنید؟
ج: البته جواب دادن به این سوال غیر ممکن است و من نمی توانم بین بچه های خودم تبعیضی قایل شوم و من داستان (( من پاک نیستم برای همین است که پاره پاره می آیم.)) را از مجموعه داستان دومم که خواهش می کنم از بردن اسمش مرا معذور دارید انتخاب می کنم.
س: این روزها بحث جوایز ادبی و رشد قارچ گونه ی آن و اثرات مثبت و منفی آن بر ادبیات مطرح است نظر شما در این مورد چیست؟
ج: صددرصد. و من بسیار خوشحالم که قدیم به این شکل بود که ناشران معروف پشتیبان چنین جوایزی می شدند و بعد جایزه به معروفیت ناشر می شد ولی این روزها یک عده اول یک جایزه ی معروف درست می کنند و بعد انتشارات می زنند و کتاب چاپ می کنند و کتاب می فروشند که این خیلی خوب است.
س: در مورد رسوایی سال گذشته ی جایزه ی ادبی برادرزاده ی مائو تسه تسونگ چه نظری دارید؟
ج: بسیار موافقم. به خصوص با آن قسمتش که هیات داوران اعلام کردند هیچ اثری را شایسته ی برنده شدن ندانستند و بعد نفر اول را اعلام کردند. و آن قسمتش که گفتند به دلیل غمناک بودن فضای آثار از اهدای جایزه معذورند که به نظر من کاملا درست بود. شما نگاه کن الان در کشور پهناور ما اصلا دلایلی برای غم و اندوه می بینی؟ نه! یک عده بودایی دارند در اوج شادی و مسرت پایکوبی می کنند. نویسنده باید نویسنده ی زمانه ی خود باشد این را که می گوید یک ضد بودایی ولی حرف درستیست. پس نویسندگان آثار غمناک بهتر است در مسابقات داستان های تخیلی شرکت کنند مثل هری پاتر.
س: نظر شما در مورد افزایش تعداد نویسندگان زن و به طور کلی رونق نقش زنان در ادبیات چیست؟
ج: مخالفم چرا که به نظر من زن مرده و زنده اش ده یوان. اما در مورد نقش زنان در ادبیات موافقم. من اصلا از آن جمله اعضای کانون بودم که پای برگه ی پیشنهاد طرح ممنوعیت نوشتن داستان از زبان راوی زن توسط مرد را امضاء کردم. آخر درست هم نیست. زن باید داستان زنانه بگوید مرد مردانه. ولی وقتی نقش زنان در فمینیست زیاد شود آن زمان می شود به اجرای این قانون امیدوار بود و از اختلاط زن و مرد در ادبیات جلوگیری نمود. پس از این نظر موافقم. اما اداره ی راهنمایی رانندگی باید دقت کند که نویسندگان زن رضایت نامه ی شوهران شان را در صفحه ی اول پیوست کرده باشند که انشاالله مشکلی گریبانگیر خانواده ها نشود و سلامت جامعه به خطر نیفتد.
س: کلا وضعیت نویسندگی را در کشور چگونه می بینید؟
ج: بگذارید من جواب این سوالتان را با روایتی از کنفوسیوس بدهم. یک روزی کنفوسیوس در راهی می رفت. یک برادر قزوینی به او رسید و گفت: ای کنی!! بیا این یک یوان را بگیر و عصر بیا بالای کوه فوجی تا بنده یک صفای مبسوطی با ماتحت شما بکنم. کنفوسیوس قدری فکر کرد و گفت: آخر به راه نزدیکت یا به پول زیادت یا به اخلاق خوشت!!! سوال بعدی لطفا.
س: و در مورد وضعیت تیراژ؟
ج: اگر منظورتان شمارگان است که صد در صد مخالفم. الان تیراژ کتاب برای یک میلیارد بودایی دو یا سه هزار است که خیلی زیاد است و در آینده اثرات این کار را که دولت های قبلی آغازکننده اش بودند می بینید و روزی می رسد که ما دیگر کتاب نایاب نداشته باشیم. چرا که کتابی که از آن سه هزار نسخه در کشور باشد هیچوقت نایاب نمی شود چون سه هزار نسخه اش هست. با کاهش تیراژ ولع برای خریدن کتاب بالا می رود و شان و منزلت کتاب به عنوان کالایی تجملی حفظ می شود و دیگر کسی با آن توی سر مگس نمی زند و زیر پایه ی میز نمی گذارد و به جای زیر دستی استفاده نمی کند.
س: کار جدیدی در دست ندارید؟
ج: چرا اتفاقا همین الان یک رمان به طور کامل به ذهنم رسید که می روم بنویسم. که اگر مشکلی پیش نیاید و بودا مدد کند از فردا روانه ی پیشخوان کتابفروشی ها خواهد شد.
متشکریم آقای چو که وقت گذاشتید و به سوالات ما پاسخ گفتید.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱
تگ ها :