از پهلو به رويم لبخند بزن يا مرگ در خيابان بعدازظهر

دستش را به كمي مانده به پهلويش گرفته بود ، همانجايي كه معمولا اين قبيل ضربه ها در طول تاريخ فرود آمده اند . اينكه چرا اين موضع خاص انتخاب مي شود دليل واضحي دارد . چرا كه اگر ضربه به سمت چپ بدن مضروب مذكور كمي آنورتر از جناغ سينه حوالي دنده ي پنج و شش مي خورد مرگ آني ، طومار اين داستان را در همان دو سه خط اول مي بست و همين جاها من بايد خودم را براي گذاشتن نقطه ي پايان آماده مي كردم ، مگر اينكه برمي گشتم به گذشته و داستان را از سر برايتان تعريف مي كردم انگار آپاراتچي خواب آلود و سيگاري سينما حلقه ي آخر را جابه جا گذاشته باشد . فوقش هم اين مي شد كه از پنج شش تماشاچي دو نفر فكر مي كردند چه شروع كوبنده اي ! دو نفر فكر مي كردند چه كار نخ نمايي ! و آن يك يا دونفر ديگر هم اصلا فكر نمي كردند . البته يك كلك ديگر همين الان به ذهنم رسيد كه با مصرف آن مي توان در يك اقدام بي سابقه محل ضربه را به كمي آنورتر از جناغ سينه انتقال داد ، مضروب مذكور كه از اين به بعد جهت رعايت ايجاز او را دوميم مي ناميم از همان يك در يك ميليون هاييست كه قلبشان مادرزادي سمت راست بدنشان است ، چه اشكال دارد ؟ پس : دستش را به كمي آنورتر از جناغ سينه اش گرفته بود و فشار مي داد ، خون از لاي انگشتانش بيرون مي زد ، در شيب دستش سر مي خورد و از آرنجش به زمين مي چكيد . اين هم از فوايد تغيير محل ضربه چون اگر پهلويش را گرفته بود طبعا خون از دستش سربالا نمي رفت . در اينجا بايد براي پيشبرد داستان اعتراف صادقانه اي بكنم و آن اينكه من تنها همين تصوير اول را در ذهن داشتم كه دست به كار نوشتن شدم بنابراين روند ماجرا بر خودم هم پوشيده است ، اينكه اصلا بدون اينكه داستاني در كار باشد چرا مي نويسم از آنجا ناشي مي شود كه من صبح به صبح فكر مي كنم بايد بنويسم و اگر ننويسم دنيا چيزي كم خواهد داشت ، ولي اين اميد را هم مي دهم كه اين داستان كم كم سرو شكلي خواهد گرفت و ازين شلختگي و لنگ در هوايي به سلامت بيرون خواهد آمد . هرچند به نظر من اميدواري دادن كار صددرصد ابلهانه ايست ولي مگر هرروز كم كار ابلهانه مي كنيم پس اگر اين را هم بعلاوه آنها بكنيد چندان به چشم نمي آيد انگار بي نهايت را با يك جمع زده باشيد . به هرحال بر گرديم سر داستان خودمان چون چيزي به ذهنم رسيد كه شايد آن را پيش ببرد شايد هم نبرد . دوميم يك باراني رنگ و رو رفته تنش بود و در حالي كه قطرات ريز باران بر سرو رويش مي كوبيد وسط يك خيابان را گرفته بود و خم خم جلو مي رفت . گهگاه ماشين هايي بوق كشان از روبرويش مي آمدند و رد مي شدند . در اينجا ممكن است جمعي بر من خرده بگيرند كه چرا دوميم باراني تنش است و مثلا پالتو به تن ندارد يا مثلا تي شرت . هرچند در برخورد اول اين قبيل پرسشها شايد احمقانه به نظر بيايد كه اصلا هم بد نيست چون اساسا هر پرسشي برخاسته از حماقت است ، ولي با قدري گذر زمان و شمردن اعداد تا صد يا احيانا بالاتر و كشيدن چندين نفس عميق بنده به ايشان حق مي دهم چون به هرحال انتخاب نوع لباس سليقه ايست، پس هركس دوست دارد دوميم را با پالتو در يك غروب برفي در پياده رو فرض كند كه خلاف جهت عابران خم خم جلو مي رود يا با تي شرت سفيدي كه حالا به قرمز مي زند زير آفتاب در حاشيه ي يك اتوبان در خلاف جهت ماشينها كه خم خم جلو مي رود . در مورد خم خم و خلاف جهت جلو رفتن كوتاه نمي آيم حتي حاضر نيستم حذف به قرينه اش كنم ، چون به هر حال در اين داستان پرت و پلا به كمي نماد ، استعاره و ازاين مزخرفات دست كم براي فريب خواص و احيانا دفاع از اثر به عنوان دستاويز نياز وافر دارم . توجه : يك اتفاق تاريخي در اين لحظه رخ داد ، من براي اولين بار در زندگي از كلمه ي وافر استفاده كردم . اگر كساني در تاريخي بودن اين لحظه شكي دارند توجيه من اين است : اتفاقاتي كه براي اولين بار در زندگي هركس رخ مي دهد همگي تاريخي هستند چون آن آدم بعد از آن لحظه ديگر آن آدم قبلي نيست حالا اين اتفاق مي تواند به كار بردن يك كلمه براي بار اول باشد يا توي جوب دراز كشيدن باشد يا ازدواج . و چون طبق اين تئوري من آن آدم قبل از وافر نيستم ريتم داستان تندتر خواهد شد . موهايش خيس خيس بودند و به هم چسبيده مثل موهاي آن بچه گربه مرده اي كه در كودكي توي جوب ديده بود و رفته بود كنارش دراز كشيده بودو زل زده بود توي چشمان شيشه ايش كه به تيله مي مانست . باراني را در همان حال كه خم خم جلو مي رفت از تن در آورد و روي خيسي آسفالت انداخت و دور شد . پدرش اين باراني را به او داده بود با دو نارنگي ، گفته بود در راه بخورد . از در خانه كه بيرون آمد، درش آورد و عين بقچه پيچيدش و زد زير بغلش . سالها بعد كه ته كمد پيدايش كرد در هر جيب گردي سفيد و سبز بيشتر نمانده بود ، مثل استخوانهاي پدرش زير آن سنگ ترك خورده . زانو زد روي آسفالت وسط خيابان ، كف يك دستش را روي زمين گذاشت ، دست ديگر هنوز روي پهلويش بود .يك لحظه سرش را بالا گرفت . ماشيني با يك بوق ممتد از كنارش رد شد ، پشت شيشه ي بخار گرفته اش تصوير مات دختربچه اي را با موي وز طلايي ديد كه دماغش را به شيشه فشرده بود و لبخند مي زد . دختر بچه كف دستش را با انگشتهاي باز به شيشه چسبانده بود ، نوك انگشتانش روي بخار دايره هاي كوچكي انداخته بودند . با كف دست بيشتر به پهلويش فشار داد ، سرش را با عبور ماشين تا جايي كه مي شد چرخاند ، دستي كه ستون كرده بود ، تا شد ، در رفت . صورتش از بغل به كف خيابان خورد . چه بخواهيد چه نخواهيد داستان در همين جا تمام شد . من از همين الان صداي آنهايي كه مي گويند اين داستان نبود را مي شنوم ، حتي ناسزاهاي زير لبي را . كلا كسي كه چيز مي نويسد بايد هر حرفي را بشنود ولي نبايد به هر حرفي گوش كند . به هرصورت من در اينجا حاكم مطلق هستم و اصلا توضيح نمي دهم . اينكه دوميم كه بود و چرا مرد همانقدر بي اهميت است كه بدانيم پدرش كه بود و چرا مرد و همينطور پدر پدرش . البته چيزهايي هم مهم هستند مثلا مهم است بدانيم آن آپاراتچي چه سيگاري دود مي كرد يا اينكه بدانيم دوميم گردسفيد و سبز درون جيبهاي باراني را خالي كرده بود يا نه آنها را با خودش راه مي برد وحتي اگر كسي بپرسد ماشين پدر آن دختربچه چه رنگي بود حق دارد و جوابش را هم مي دهم : رنگ آن ماشين نه قرمز بود نه زرد نه مشكي ضمنا روغن سوزي داشت و توي صندوق عقبش هم يك پتوي چرك مرده چهار تا خورده بود براي مواقع پيك نيك . در مورد اسم هم هركس به فراخور حالش هركدام را خواست انتخاب كند .در پايان ذكر اين نكته شايد به درد كسي بخورد كه در نوشتن اين داستان تمام تلاش نويسنده كپي برداري صرف از سالينجر بوده و در اين راه اهتمام ورزيده است . توجه : چون اولين بار بود كه از لغت اهتمام استفاده نمودم بنابراين من ديگر آن آدم قبلي كه شما مي شناسيد نبوده ديگر حوصله ي نوشتن ندارم فكر هم نمي كنم كه اگر ننويسم دنيا چيزي كم خواهد داشت و مي خواهم بروم لب تراس و يك ربع براي خودم از اين بالا تف كنم توي خيابان .   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۳٠
تگ ها :