فصل های دوری که حالا شاد به نظر می آیند.
چه کسی می تواند
آرامش عبور یک موتور گازی را
در خلوت ظهر
در شهر کودکی های من
به من بازگرداند؟
چه کسی می تواند
صدای یکنواخت کولر آبی مادربزرگ را
در ساعت چهار عصر
تقلید کند
و مرا باز بخواباند؟
چه کسی می تواند
از بالای نردبان چوبی لرزان
مرا به دستان زبر خود
باز بخواند؟
چه کسی می تواند
بوی سنگفرش های خشتی نم خورده ی آن خانه را
برای من در دستمالی هدیه بیاورد؟
چه کسی می تواند
حتا تا مچ پا در کناره ی حوض تابستان
خنکم کند
وقتی نگاه هایی نگران لغزیدنم باشد؟
چه کسی می تواند
تکه ای شکسته از خمره بزرگ گِلی آن سوی خیابانِ آن روزها را
برایم بیاورد
تا در کنار مجموعه ی (( فصل های دوری که حالا شاد به نظر می آیند)) قرارش دهم؟
چه کسی می تواند
گلهای انارِ آن شب ها را بر بالای تخت بلرزاند
با باد شب های کویر
و یک چادر ستاره را بریزد بر زمینه نگاه کودکی نگران
که فردا از بوسه ی خداحافظی پدربزرگ می گریزد
- و از بخت بد-
پس از آن شب
دیگر در هیچ ساعت شش عصری –که گرما فروکش کرده و تنها بادی گذرا خاک آسفالت ها را می گیرد –
هیچ پیرمردی با کلاه لبه دار و عینک آفتابی کائوچویی
و با کراواتی که با پیژامه می زد حتا تا دم مستراح
روبروی خمره بزرگ گلی نمی نشیند، صاف
و در سکوت
به صدای موتورهای گازی گوش نمی دهد.
چه کسی می تواند آن شب را برای من تکرار کند؟
آرامش عبور یک موتور گازی را
در خلوت ظهر
در شهر کودکی های من
به من بازگرداند؟
چه کسی می تواند
صدای یکنواخت کولر آبی مادربزرگ را
در ساعت چهار عصر
تقلید کند
و مرا باز بخواباند؟
چه کسی می تواند
از بالای نردبان چوبی لرزان
مرا به دستان زبر خود
باز بخواند؟
چه کسی می تواند
بوی سنگفرش های خشتی نم خورده ی آن خانه را
برای من در دستمالی هدیه بیاورد؟
چه کسی می تواند
حتا تا مچ پا در کناره ی حوض تابستان
خنکم کند
وقتی نگاه هایی نگران لغزیدنم باشد؟
چه کسی می تواند
تکه ای شکسته از خمره بزرگ گِلی آن سوی خیابانِ آن روزها را
برایم بیاورد
تا در کنار مجموعه ی (( فصل های دوری که حالا شاد به نظر می آیند)) قرارش دهم؟
چه کسی می تواند
گلهای انارِ آن شب ها را بر بالای تخت بلرزاند
با باد شب های کویر
و یک چادر ستاره را بریزد بر زمینه نگاه کودکی نگران
که فردا از بوسه ی خداحافظی پدربزرگ می گریزد
- و از بخت بد-
پس از آن شب
دیگر در هیچ ساعت شش عصری –که گرما فروکش کرده و تنها بادی گذرا خاک آسفالت ها را می گیرد –
هیچ پیرمردی با کلاه لبه دار و عینک آفتابی کائوچویی
و با کراواتی که با پیژامه می زد حتا تا دم مستراح
روبروی خمره بزرگ گلی نمی نشیند، صاف
و در سکوت
به صدای موتورهای گازی گوش نمی دهد.
چه کسی می تواند آن شب را برای من تکرار کند؟
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢٩ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٥
تگ ها :
نظرات ()


