موهبت
نشسته بود رو تخت و بالش رو محكم تو بغلش گرفته بود و گريه می کرد . لگد می زدم به مبلا و ديوار . سرش رو بلند کرد و گف تو يه خودخواهی . جز خودت به هيشکی فکر نمی کنی . راس می گف . گفتم برو بابا ! چيز ياد گرفتی .خودخواهي خودخواهي . ديگه چيكار بايد مي كردم . نوك دماغش قرمز شده بود . گفت چيكار كردي ؟جز كاري كه خودت خواستي تو اين مدت چيكار كردي تو اين خونه ؟كاري نكرده بودم جز اوني كه خودم مي خواستم . گفتم ديگه قرار بوده چيكار كنم ؟بيشتر ازين نمي تونم . من اين آدمم نمي خواي هم نخواه . خون اومده بود تو صورتش . جيغ زد نمي خوام تورو ،اينجوري نمي خوام . ترسيدم باز ازون نفس تنگياي عصبيش بهش دست بده گفتم نخواه ، به درك كه نمي خواي !همونجوري كه بالش تو بغلش بود غلتيد رو پهلوش و با يه دست لحافو كشيد تا رو سرش بالا . تكيه دادم به درگاهي و خيره شدم به برجستگي زيرلحاف كه مثه يه تيك عصبي آروم تكون مي خورد . همونجا بود كه فهميدم موهبت اينكه برم پيشش ، گريه كنم و ازش بخوام ببخشدم ازم گرفته شده.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:٥٤ ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٥
تگ ها :
نظرات ()


