ته

صبح از خواب بيدار شد ، آرام دست زنش را از روي شكمش برداشت وفكر كرد بايد به حمام برود وگرنه ريزش مويش بيشتر خواهد شد. زير دوش تصميم گرفت به زنش بگويد ماشين را به تعميرگاه ببرد . يادش رفت چند دست سرش را شسته . با زنش كه حرف مي زد داشت سبك سنگين مي كرد كه برود سر خيابان تاكسي بگيرد يا با آژانس برود . دستش به ليوان آب پرتقال خورد ، يك دايره ي نارنجي كوچك افتاد رو ميز سفيد . روي صندلي عقب آژانس وقتي بادكنك فروشي با بادكنكهايي رنگارنگ از كنار شيشه رد شد ، سرش پايين بود وداشت متن قرارداد با كارفرما را كلمه به كلمه مي خواند . فنجانش را دم دهانش گرفت ، نگاهش به نماينده كارفرما بود كه حرف مي زد ، فكر كرد به زنش زنگ بزند و ببيند عيب ماشين چه بوده . زنش پشت تلفن گفت حواست كجاست ؟ داشت ساعتش را نگاه مي كرد كه ببيند براي ناهار راه بيفتد يا نه . در رستوران به روبرو خيره شده بود چند بارقاشق را پركرد و به دهان برد تا صداي گارسن را شنيد: ديگه چيزي ميل ندارين ؟ خميازه اي كشيد ، حتما هيات مديره با افزايش سهام شركت موافقت مي كرد، گفت نه !در طول جلسه به خودش يادآوري مي كرد كه بايد سر راه براي زنش گل بخرد . ميان بو و رطوبت آنجا وقتي گل فروش داشت گل را مي بست تصور كرد زنش چقدر خوشحال خواهد شد . زنش كه بغلش كرد ،از سر شانه ي او چشمش به عكس عروسيشان روي ميز گردكنج سالن افتاد و گفت : شام چي داريم؟ سرشام به بشقابش نگاه مي كرد كه زنش چيزي گفت . سرش را بلند كرد وگفت چي ؟ زن تكرار كرد : ميگم مزه اش چطوره ؟ گفت خوبه وبراي خودش آب ريخت و ادامه داد : بچه دار كه بشيم ديگه بايد اين موقع تو رختخواب باشيم ، نه ؟ زنش جوابي نداد . او هم انگار چيزي نپرسيده باشد ، آب را آرام آرام سر كشيد و خيره شد به ساعت ديواري آن ته .

 

-------------------------------------------------------------------

جنبه

به من ميگن خيلی بی جنبه ای ! خودت هرچی دلت می خواد به همه ميگی بعد تا بهت می گن بالا چشت ابروئه به تيريج قبات بر می خوره . من که اصلا نمی دونم تيريج قبا کجا هستش ولی حالا که اينطوره ، حالا که همه حتی رفقای فاب هم همين نظرو دارن و کلا حالا که انگار فصل پريود بلاگرهاست و اين کارا مده از ما به خيرو از شما به سلامت . اينجانب با قلبی ناآرام روحی گهی و ضميری نا مطمئن اعلام می دارم که تا اطلاع ثانوی از گذاشتن کامنت معذورم ولی به روز می کنم زياد غصه نخوريد . من برای کامنت ها جدا مايه می ذاشتم و به خدا از وقتی دوباره اينترنتم وصل شده يک خط داستان ننوشتم (حالا داستان هس يا نيس را پيش نکشيد که حالتونو می گيرم ) ازون گذشته کم مونده از کار بی کار بشم . ضمنا منت نکشيد هرچه فرياد داريد بر سر اونی بکشيد که حالمو گرف اين شب تاسوعاييه . خدا از سر تقصيراتش نگذره . خدافظ دوستان دلم برای مسخره کردنتون تنگ ميشه ! 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٠
تگ ها :