ادامه

روز چهارم
فقط تا مچ پا در پیاده رو فرو رفته بود که صدای نخودی خندیدنی را از پشت شنید، ملاحظه اش را کرده بود وگرنه از زانو کمتر امکان نداشت. اگر یک ساعت از عمرت باقی باشد و آن را بخواهی با زنی بگذرانی برای پنجاه و نه دقیقه ات دنبال سرگرمی دیگری باش. این ضرب المثل را در کدام مجله خوانده بود، شاید در مطب دکتری. وارد شدند. میز با همان گل مصنوعی که وسط اش سبز شده بود حالت چهارپای رامی را داشت که مشغول چراست و می خواهد کاری به کارش نداشته باشند تا روزی که خرد شود و برود داخل شومینه یا تلنبار شود زیر جابندکن ها در انبار غذای زمستانی موریانه ها. بادکنکی از پشت شیشه گذشت. فکر کرد پنجره ها را باید کف زمین کار بگذارند که فقط بشود بچه ها را دید. خودشان راتصور کرد. مانکن هایی در ویترین که می توانند بخورند و حرف بزنند. حرف. دختر که ساکت می شد، با پادرمیانی لیوانی آب یا تکه کاهویی ترد، انگار کابل اصلی تامین برق شهر را از پریز کشیده باشی. چیزی در دهانش ترقی صدا کرد و نگاهش به تکه جانوری بود که فرو شده در چنگال دختر دست و پا می زد. از گله ی آرام میزها گذشت، از در دولنگه ای رد شد و خودش را در آینه برانداز کرد، باید قانونی تصویب می شد که هر کسی حق نداشته باشد هرجا که خواست در دو وجبی دماغ آدم ها آینه نصب کند. حق. حق. حق. خرده های دندان را تف کرد توی دستشویی به خونسردی سارق مسلحی که دو پلیس را کشته باشد و حالا بخواهد محتویات جیبش را خالی کند روی میز. بیرون که آمد فس فس سیفون قطع نشده پشت دختر را دید که داشت نقشه می کشید آخر فیلمی را که دیده بود برای اعدامی تعریف کند چون فکر می کرد اگر در هزار باری که این کار را کرده حق نداشته با وضعیتی که اعدامی دارد این یک بار کاملا حق با اوست. راهش را کج کرد، پول میز را داد و دست دربان را از پشت یک اسکناس تاشده فشرد. از پشت شیشه مانکنی پلاستیکی را دید که مثل دانشمندی روی بشقابش خم شده بود و داشت به فیلمی فکر می کرد که در همان لحظه سه کوچه پایین تر آپاراتچی سینمای نمایش دهنده اش حال تهوع داشت. به آخرین سلول های جانور رسیده بود که آنچنان راضی در آب گوجه و روغن زیتون پخته بود که در دهان آب می شد.
ادامه دارد...
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٧
تگ ها :