يک صبح خوب بهاری

باز همونجاي هميشه بود، تو آشپزخونه كنار پرده ها. گفتم من دارم مي رم. گفت: مطمئنم، مطمئنم. درو باز كردم: من رفتم. گفت: مي دونم، مردا از در بالا ميان زنا از در پايين. گفتم: با اين پرده هاي كلفتي كه كشيدن هيچ ضرري به كسي نمي رسونن. گفت: بيخود! محل رو به گند كشيدن. گفتم: من رفتم. گفت: ناشتايي نخورده نرو. گفتم: شما به كارت برس. خودشو از كنار پنجره كند، هيبت ترسناكي پيدا كرده بود، فكر كنم به خاطر موهاش بود، از كف سرش سفيد در اومده بود به رو كه مي رسيد سياه مي شد. گفتم: شب دير ميام. گفت: بابات شصت سال زندگي كرد دست به قمار نزد. بي خيال ناشتايي شده بود. روي پله برگشتم: آخه چيزي واسه باختن نداشت. گفت: بدبخت! تو داري؟ خوشم نمياد يک زن بهم فحش بده، خوب نیست، حتا اگه مادر آدم باشه. گفتم: آره دارم، شمام برو سر پستت يه وقت كسي از زير دستت در نره. گفت: اصلا شب برنگرد. و در رو كوبيد به هم. گفتم: بهتر! و زدم بيرون.   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢
تگ ها :