خاکستری
خیلی کهنه به نظر می آمد. رنگ و رویش به خاکستری می زد، حتا وقتی خواستم بازش کنم نزدیک بود سگک اش پاره شود. ماشین زیر پایش بود، مانتوهای گرانی می پوشید. انگار رنگش رنگ واقعی اش نبود، انگار اول سفید بوده بعد با پیژامه ای آبی شسته باشندش همان که روی تخت دیده بودم و معلوم بود با عجله و آفتاب نزده از پای صاحبش درآمده. سیگارهای گرانی می کشید، همین تازگی ها چکمه ی ایتالیایی ساق بلند تمام چرمی خریده بود. یک هو دلم گرفت. سه تا را باز کرده بودم که دلم گرفت. جمع شده بود روی کاناپه. آن هم مچاله کنارش افتاده بود روی زمین، روی سرامیک های سرد. چه کار می توانستم بکنم؟ همیشه یک چیزی هست. برش داشتم. دستم را گذاشتم روی شانه اش که داغ بود. بعد هم آن سه تا را بستم ولی خیلی خسته بودم خیلی.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٤:۱٧ ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٤
تگ ها :
نظرات ()


