پاره خاطره ها

غمگین مباش
که غمگین نیستم.
وقتی تو نباشی
چشمانت را در نگاهی خواهم جست.
حتما کسی هست
که روزگاری
از پیش ات گذشته باشد.
.
اشک هایم
از درد دوری ات
دریاهای جدا از هم را پیوند می دهند.
حال نمی دانم
دوری ات را
جدایی بنامم
یا پیوند!
.
رفتی
دیوار سفید بود.
هر روز خطی سیاه بر دیوار – روز شمار رنج-
حال دیگر جای خط کشیدن نیست
دیوار یکدست سیاه.
بیا تا باور کنم
که بالاتر از سیاهی هم رنگی هست.
شهریور 75
.............
در سینی
دفتر شعرم است
پیاله ی اشکم
و قندانی از شیرینی خاطرات گذشته.
سه بار از زیر آن بگذر
سفر بی خطر!
فروردین 76
............
مرا
در دشت های سرد بی حاصلی آفریدند
که انتهایش افق بود
و ابتدایش افق
و هیچ جویباری خط افق را نمی شکست
و هیچ بادی هیچ علفی را نمی رقصاند
و هیچ پرنده ای
پرواز را به من نمی آموخت
و فریاد چیزی نبود که بدانم
و خدا تعریف نمی شد.
.
کاش فرصت تو را من داشتم.
کاش اختیار دشت های خشک به دست من بود.
کاش می شد آخرین شمع را من فوت کنم.
کاش رقص در باران را به من می سپردی
و دستان پر اشکت را به من می پاشیدی
و التهاب شب های مرا
اندکی
در آخرین شعله ی اتاقت پنهان می کردی
و درخت ها را این اندازه بلند نمی کشیدی
شاید مهمانی گنجشک ها را می دیدم
یا برای جوجه ای لالایی آرامشی می خواندم.
کاش مرا به مرداب پشت بیشه ها پای بند نمی کردی
کاش با سنگی تنهایی پنجره را نمی شکستی
و دستان مرا با سردی اش تنها نمی گذاشتی
و حدیث رفتن
چون وردی مرموز بر لبانت نمی نشست.
اردیبهشت 76
............
خدا ! غمی ست در دلم، گذشته صد هزار را
چگونه طی کنم چنین غربت ناگوار را؟
چگونه من سفر کنم دراین سکوت سرد شب؟
چگونه دل رها کند حسرت کوله بار را؟
منی که باده از لبم، ز بوسه دل نمی کند
چگونه در کشم دمی هق هق انتظار را؟
چگونه دم نیاورم رفتن یار دلکشم؟
رفته و زخم بر زده این دل بی قرار را
رفته که آورد برم باده ی دیگری ولی
بس که به ناز می رود می کشم اش هوار را
وقت گذشته قرنی و باده نمی رسد به من
می شمرم به دور و بر ساغر بیشمار را
تا که رسد عدد به صد یار به ناز می رسد
می بده یار دلکشم این جسد خمار را.
شهریور 78
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۸
تگ ها :