نامه ای به وودی

وودی عزیز! اکنون که این نامه را برایت می نویسم به تاریخ شما سیزدهم سپتامبر 2006 است و به تاریخ ما بیست و دوم شهریور 1385. می دانم که دیر شده است وودی عزیز، دو روز هم دیر شده است ولی گرفتار بودم و تازه امروز توانستم وقتی گیر بیاورم و برایت نامه ای بنویسم و به خاطر واقعه یازدهم سپتامبر پنج سال قبل با تو همدردی کنم. دوست عزیز می دانم که خیلی به نیویورک علاقه داری و جانت برای منهتن در می رود و پنج سال است که حسابی افسردگی گرفته ای برای آن دو برج، برای 3054 نفری که کشته شده اند، برای آن 340 آتش نشان یا برای آن 60 قهرمان پلیس یا برای آن کسانی که خودشان را از آن بالا به پایین انداختند یا برای آن جوانی که از برج دوم به پدرمادرش زنگ زده بود و گفته بود جایش امن است در حالی که نمی دانست برج دوم زودتر فرو می ریزد. می دانم خیلی احساساتت جریحه دار شده، به غرورت لطمه خورده و خودت را می خوری ولی دوست عزیز اینقدر خودت را اذیت نکن در دنیا از این اتفاق ها کم نبوده و نیست و نخواهد بود فقط شاید تو نمی دانی یا نخواسته ای بدانی یا نگذاشته اند بدانی یا نشده بدانی، برای اینکه بدانی تو در دنیا تنها نیستی چندتایی از آنها را که به من خیلی نزدیک بوده برایت تعریف می کنم می دانم که تسلای وجودت خواهد بود مثل عمه ی بزرگ من که از وقتی پسرش را کشتند همه اش صفحات ترحیم روزنامه ها را می خواند و خبرهای بد را و فکر کنم اینجوری آرام می شود. به هرحال ببخش که چندتا بیشتر نیست، یعنی خیلی بیشتر هست من یادم نیست. راستی یک گله هم از تو دارم اینکه چرا تو در این روزها که نام خواهم برد برای من نامه ای نمی نویسی و مرا تسلی نمی دهی؟ درست است که کشور تو در خیلی از این اتفاقها دست داشته ولی باور کن من تو را اصلا مقصر نمی دانم و خوشحال می شوم که برایم نامه بنویسی.
وودی عزیز! یکشنبه دوازده تیر سال 67 ساعت 10 و چهل و هفت دقیقه کجا بودی؟ ببخشید بگذار به تاریخ خودتان بگویم هوممم...سوم جولای 1988. اگر یادت رفته ولش کن، مهم نیست دوست عزیز خودت را اذیت نکن. این لحظه ایست که ناو وینسنس هواپیمای مسافربری ایرباس 300 (مسافربری دوست من می فهمی؟) را که به شماره 655 عازم دوبی بود با 156 مرد، 53 زن،57 کودک 2 تا 12 ساله و 8 کودک زیر دو سال بر فراز آبهای خلیج فارس خاکستر کرد. وودی عزیز! می بینی چقدر ساده است! همه اش یک لحظه است و باور کن در ایرباس 300 ما کسی آن هواپیمای کره جنوبی را که روس ها آن سال زده بودند یادش نبود و فکرش را هم نمی کرد تا چند لحظه ی دیگر پودر شود. پس زیاد خودت را برای آن 3157 کودکی که در واقعه یازدهم سپتامبر بی پدر یا مادر شدند ناراحت نکن. راستی اگر روزی ناخدا ویل راجرز را دیدی سلام ما را به او برسان و بگو ما ایرانی ها هیچوقت نامش را فراموش نخواهیم کرد.
خوب رفیق! آماده باش. سوال بعدی: هفتم تیر 66 ،ساعتش را نمی دانم، یادت هست چه کار می کردی؟ خودت تاریخش را به میلادی برگردان. کجا بودی دوست من وقتی سردشت را بمباران شیمیایی می کردند؟ داشتی همبرگرت را می خوردی یا سی ان ان ات را نگاه می کردی و چس فیلت را می خوردی و می دانم که هیچ شبکه ی خبری هم خبرش را گزارش نداد، برای همین تو تقصیری نداری چون حتا مردم خود ما هم حلبچه را در بیست و هشتم اسفند 66 ( همان 16 و 17 مارس 1988) بیشتر به خاطر دارند تا سردشت را و بچه های سردشت را و آسیب دیدگان سردشت را که هنوز سرفه می کنند و تاول می زنند و درد می کشند و شب ها تا صبح خواب ندارند. راستی می دانم که به آمار و ارقام خیلی علاقه داری، پس حتما می دانی در حلبچه 5000 نفر در یک آن کشته شدند. راستی خواستم عکسی از بچه های سردشت برایت بگذارم که جای سالمی در بدن ندارند یا آن عکس معروف حلبچه را که مردی نوزاد در بغل سر بر پله نهاده و نوزاد رو به آسمان سفید شده ولی دیدم تو دلت نازک است و تحمل این چیزها را نداری.
از همه ی این ها که بگذریم ساعت 6 صبح (آخ که نمی دانی ساعت 6 صبح خواب در روستا چه کیفی دارد!) سی و یکم تیر 67 (یکی از روزهای همان جولای 1988 خودمان) می دانی روستای زرده که کلا 1146 نفر جمعیت داشت 270 نفر از جمعیت اش را به یکباره از دست داد. تازه می دانی نکته ی جالب ( جالب؟) این است که این بمباران شیمیایی یک هفته بعد از آتش بس انجام شد. می بینی از تو بدشانس تر هم وجود دارد، کاریش نمی شود کرد دوست من! زندگیست دیگر. راستی تا یادم نرفته برایت بنویسم که می خواستم آن عکس رامسفلد با صدام را برایت بفرستم ولی حیف که کمی تار بود و بدکیفیت و پشیمان شدم.
رفیق شفیق! چون می دانم اگر تمام تاریخ ها را برایت بنویسم دیگر باید کار و زندگی را ول کنی و هر روز برای من تسلا نامه بفرستی از تاریخ بمباران شیمیایی بیمارستان صحرایی سومار در قصر شیرین (بیمارستان دوست من و صدام آن روزها برای تو دیکتاتور سازنده ای در کشوری دور در خاورمیانه بود و یادم هست اولین بار که دیدمت فرق ایران و عراق را نمی دانستی و فکر می کردی یک کشورند)، منطقه شیخ سله، باباجانی جوانرود، منطقه دیره، روستاهای سامار و شامار و دالاهو در کرمانشاه و اشنویه و بانه و آبادان را برایت نمی نویسم فقط گفتم که بدانی.
وودی جان! اگر گفتی 22 سپتامبر 1980( باز هم سپتامبر دوست من!) چه اتفاقی افتاد؟ راهنمایی ات می کنم بر اثر این اتفاق تا 20 آگوست 1988، تعداد ناقابل 213 هزار نفر از مردم کشور من کشته شدند، 335 هزار نفر معلول و 40 هزار نفر اسیر شدند و هزار میلیارد خسارت به بار آمد چون باید سلاح های شما فروش می رفت تا تو بتوانی همبرگرت را بخوری یا چس فیلت را و مردم سرزمین های شما بتوانند بیمه ی بیکاری بگیرند و هزار کوفت و زهرمار دیگر. ببخش رفیق کمی احساساتی شدم. راستی می دانی تا سال 2003 ( پانزده سال بعد، می دانی پانزده سال بعد از آتش بس یعنی چقدر؟) هنوز تمامی اسرای ما به کشور برنگشته بودند. هنوز یادت نیامده 22 سپتامبر 80 شروع چه جنگی بود؟ می دانم جنگ ویتنام شما طولانی تر بود. می دانم ما در طولانی ترین جنگ های قرن دوم شده ایم. مقام اول هیچوقت درد و رنج نفر دوم را نمی فهمد. وای! مرا ببخش. همه اش می گفتم اسم ویتنام را نیاورم تا نکند باز به غرورت بربخورد و بروی توی لب. از دستم در رفت. شرمنده! راستی (چقدر می گویم راستی!) تا یادم نرفته برایت بگویم اگر این بار به ایران بیایی و با هم دور ایران بگردیم در روستاها و ده کوره های سر راهمان که کلا چند خانه بیشتر نیستند قبرهایی را خواهی دید که یک پرچم ایران بر فرازشان افراشته شده، این ها قربانیان جنگ ما هستند و از تعدادشان شاید خنده ات بگیرد (که اگر خنده ات بگیرد دوستانه بگویم توی دهنت خواهم زد!) و شاید بپرسی که شهر یا دهی به این کوچکی چگونه می تواند این همه کشته در جنگ داده باشد. ولی آن پرچم ها که در باد تکان می خورند واقعی هستند و نشان می دهند که می شود. راستی در آن هشت سال تعطیلاتت را کجاها می رفتی؟ سریال فرندز (دوستان) شروع شده بود یا نه؟ راستی در آن سال ها چرا حتا راجز واترز که این همه ضد جنگ است یادی از ما نکرد اگر دیدیش بپرس که راجر عزیز تمام اسمی که از ما آوردی، تمام سهم ما، باید به آن جریان گروگان های آمریکایی در رادیو کی ای او اس ختم می شد که: آیا تو فکر می کنی ایرانی های تروریست گروگان های آمریکایی را تحویل می دادند اگر رونالد ریگان رییس جمهور می شد؟ راجر عزیز! حقش بود آن وقت که خبری از تروریست ها نبود تو اولین کسی باشی که این لقب را به ما می دهد؟ راجر عزیز! مزد سالها به پایت نشستن و به کودکی ات گریستن و در خانه آهنگ هایت را گوش دادن زیر غرغر اطرافی ها که این مزخرفات چیه گوش میدی این بود؟ همه ی این ها را به واترز عزیز بگو و کتف اش را ببوس. راستی وودی جان می دانی هنوز 2 میلیون و چهارصد هزار هکتار زمین این کشور آلوده به مین است و به طور متوسط روزی 15 نفر پایشان را روی آنها می گذارند.
ببین یک خاطره از شب بیست و نه تیر 67 یادم آمد می دانی شب قبول قطعنامه ی 598 بود همان آگوست 88 شما. درست وقتی اخبار ساعت هفت داشت خبرش را می گفت من سرم در فوتبال خورده بود زمین و حال تهوع داشتم و مطمئن بودم صبح نشده می میرم. آخ یادم آمد که قبلا برایت گفته بودم پس باقیش را ولش.
دیگر نمی خواهم وقتت را بگیرم فقط چند سوال مانده که بپرسم. دهم اسفند 66 فکر کنم ساعت 6 و 7 شب بود، زیاد مطمئن نیستم آخر می دانی آن شب من فقط نه سالم بود، اگر گفتی شروع چه چیزی بود؟ شروع موشک باران تهران. چه اصطلاح شاعرانه ایست این موشک باران! من و مریم توی خانه تنها بودیم، مریم چهارده سالش بود. بابا و مامان رفته بودند ترمینال جنوب بسته ای را بگیرند. ما صداهایی شنیدیم و برق رفت و ما فکر کردیم باز هم بمباران است. یک هو کسی محکم به در حیاط کوبید. من به مریم چسبیدم و رفتیم کورمال کورمال در را باز کردیم. آقای مخترع بود همسایه ی روبرویی مان که می گفت بابا زنگ زده و گفته که ما تنهاییم و او بیاید ما را ببرد خانه ی خودشان که نترسیم تا آنها برسند. ما تلفن نداشتیم. من به بالا نگاه کردم و هنوز خطوط سرخ ضد هوایی را یادم هست و آن صداهایی را که تنم را می لرزاند و مثل همیشه نبود. دوست من! حتا برای یک بچه ی نه ساله هم سخت است که در اتاقی بنشیند و فکر کند تا یک لحظه ی دیگر نیست و نابود خواهد شد. آقای مخترع را برایت بگویم، خیلی می ترسید، از ما بیشتر می ترسید. او که ما را برده تا نترسیم با حرکات غیرارادی اش بیشتر ما را می ترساند و ما جان به سر شدیم تا مامان و بابا آمدند و من رفتم زیر چادر مامان و تازه آن وقت بود که فهمیدیم صداهای عجیب آن شب بمباران نبوده و موشکباران شروع شده. فردا بابا پنجره ها را با چسب ضربدر زد و پشتی ها را هم چید پشت پنجره و دیگر برنامه ی هر شب و روزمان شد شمردن موشک ها و نمی دانم چرا آن روزها ما مثل ملت ستمدیده ی امروز لبنان نبودیم و خونمان کمرنگ تر بود. بگذریم. راستی آقای مخترع الان سالهاست بیماری اعصاب گرفته و خانه نشین شده، گاهی از بابا خبرش را می گیرم. گفتم برایت بگویم شاید کنجکاو باشی بدانی می دانم که خیلی ملت کنجکاوی هستید.
بی رودرواسی بگویم دیگر حوصله ی نوشتن ندارم اصلا حوصله ندارم بپرسم ساعت هشت و پانزده دقیقه صبح 6 آگوست 1945 یا سه روز بعد در نهم آگوست همان سال کجا بودی؟ خودت بفهم دیگر. ببین دیشب مستندی در مورد یازده سپتامبر می دیدم در یک صحنه اش سه ژاپنی با همان دفتر دستک ها و کت و شلوارهای اتوکشیده ی همیشگی شان در یکی از خیابان های منتهی به مرکز تجارت جهانی ژست گرفته بودند و دوربین شان را به یکی داده بودند تا از آنها با منظره ی تخریب برج ها در پشت سرشان عکس یادگاری بگیرد. گفتم که اگر دیده ای خودت را زیادی ناراحت نکنی به هرحال دوست من چیزی که عوض دارد گله ندارد.
در ضمن نگاهی به این آدرس بینداز گمان کنم قدری از ناراحتی ات برای قربانیان یازده سپتامبر کم خواهد شد و دیگر اینقدر خودت را عذاب نمی دهی:
http://www.gandhitoday.org/hiroshima.html
زیاده عرضی نیست. دوستدارت حامد. ایران. تهران. خیابان ایرانشهر
پی نوشت: راستی ببین وودی! یازدهم سپتامبر 1973 و سالوادور آلنده عموی همین ایزابل خودمان را یادت هست؟ گفتم شاید یادت رفته باشد.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٢
تگ ها :