گزارش تکان دهنده ی مراسم اهدای جايزه ی فالش
مراسم با شکوه خاصی در میان خیل انبوه دختران مو آناناسی و صورت گلی و مردان ریشو و کراواتی و شاعر و درگیر آغاز شد. خانم مجری ابتدا با ظرافت خاصی چند فوت در بلندگو نموده سپس قطعه شعری از یکی از دوستان را خشک و خالی تر و بی احساس تر از گزارش وضع هوا به اطلاع حاضران که در ظلمات نشسته بودند رساندند. لازم به ذکر است خبرنگاران حاضر در این مراسم پرشکوه با استفاده از فناوری های نظامیِ دید در شب در تاریکی مطلق اقدام به نوشتن می کردند که جالب توجه بود. پس از آن خانم مجری نامه ی آقای مولتی مديا را که نتوانسته بود در مراسم شرکت کند خواند که دريافت اين نامه بزرگترين افتخار گردانندگان مسابقه در طول تاريخشان محسوب می شد. متن نامه به اين شرح بود: آقای عزيز! من نميام. خداحافظ. سپس اولین سخنران آقای کت سپید با این عبارت سخنرانی کوبنده ی خود را آغاز نمودند: ما که اول با یک سری از دوستان اسم جایزه مان را فالش گذاشتیم نفهمیده بودیم این اسم چه ابعادی دارد ولی حالا روز به روز هی بیشتر داریم می فهمیم... در ادامه ایشان چند دفعه دیگر در مورد دلیل نامگذاری جایزه و انبساط عجیب ابعاد جایزه صحبت کردند که در پایان ابهامات موجود در این زمینه که روح و روان عشاق شعر و ادب را دچار رنجش نموده بود بیش از پیش گردید. ایشان در پایان سخنان خود فرمودند که این مراسم قرار بود در خرداد ماه برگزار شود که به دلیل مشکلات، امروز (هجدهم آبان) با چهار ماه تاخیر برگزار می شود. (پرسش علمی: مراسمی که قرار است در ماه سوم سال برگزار شود در نیمه ی دوم ماه هشتم برگزار می شود. این مراسم چند ماه به تاخیر افتاده است؟ پاسخ: 3-8=5. دوستانی که به این مساله پاسخ صحیح داده اند می توانند با در دست داشتن مدرک دوم ابتدایی به دبیرخانه ی جایزه ی ادبی فالش مراجعه و دیپلم افتخار خود را در صورت وجود اسپانسر دریافت دارند.)
پس از سخنان پرشور آقای کت سپید و تلاوت یک بیت شعر بند تنبانی خانم مجری فرمودند برنامه ی بعدی را اعلام نمی کنند چون سورپریز است که با توجه به دو گردن کلفتی که با گیتار آنجا ایستاده بودند این سوالات در ذهن حاضران که به شدت دچار شگفتی شده بودند و برای پایان سورپریز و درآمدن از بلاتکلیفی دل توی دلشان نبود شکل گرفت:
الف. این دو تن با گیتارهای خود قرار است رقص چوب انجام دهند؟
ب. این دو تا قلچماقِ گیتار به دست قرار است از توی سوراخ گیتارشان خرگوش بیرون بکشند؟
ج. این دو آدم مشکوک قرار است پشت گیتارشان ضرب بگیرند و خانم مجری قرارست چاچا برقصد؟
د. هیچکدام؟
لحظاتی بعد یک آدم داغان که از وضع مو و ریش و دکمه های نبسته ی سرآستین پیراهن مشکی اش و حرکات لق بدنش می خواست به تمام ساکنان این منظومه بفهماند خیلی درگیری دارد بین آن دو قرار گرفت و طوری فیگور گرفت که می گفتی الان است به سبک تئاتر مدرن رم باستان در آستریکس رو به جمع بگوید: هوسرانی، هوسرانی ما طالب هوسرانی هستیم. که نگفت و ته بلندگو را رو به سقف گرفت و در مقابل چشمان سورپریز زده ی حاضران با یکی از آن دو گیتاریست معلوم الحال که شبیه شهرام شب پره ای بود که قرص اش را نخورده باشد شروع به جیغ زدن کردند، بعد یک سری اشعار عصیانگرانه خواندند که معنای کلی اش این بود که وای دنیا! وای خدا! تو چقدر بدی! البته در حین اجرا یک بار گیتاریست رفت خواننده نرفت یک بار خواننده رفت گیتاریست نرفت و در کل هماهنگی به شدت موج می زد. لازم به ذکر است خواننده با وجود درگیری های ذهنیِ لاینحلی که با کائنات داشت از انعطاف بدنی خوبی برخوردار بود و چندین بار با اجرای حرکات ژانگولر و محیرالعقول از قبیل پرش با یک پا به روی سن، پرش دو پا از روی سن به روی کف سالن، انجام حرکات تعادلی و کشش عضله ی پشت ران با لبه ی سن حاضران را به وجد آورد و در پایان با یک دو وارو جمع و جیغ بنفش به کار خود پایان داد که داوران به دلیل اینکه حلزونی گوش یک نفر سالم مانده بود به او نمره ی نه و هشت دهم را دادند.
پس از این برنامه ی مفرح از آقای موشیار تقاضا شد پشت تریبون حاضر شده و سخنرانی خود را در مورد وضعیت امروز شعر فارسی ایراد کنند. ایشان با کسوتی کاملا هنری ( تیشرت در زیر پیراهنی که دکمه هایش برای نبستن دوخته شده بود.) روی سن ظاهر شدند و مدت بیست دقیقه من و مون کردند و تپق زدند و صوت و شبه جمله از دهان بیرون آورند و زیر لبی اورادی خواندند که گویا دعای دفع اجنه و شیاطین از شعر معاصر و مایه ی رونق کیسه ی شاعران می شد. در این لحظات که نیمی از حاضران داشتند از دست می رفتند تکه کاغذی به دست ایشان دادند که یعنی وقتشان تمام شده که آقای موشیار اعتراض کرده و عرض نمودند: بنده هنوز مقدمه ی عرایضم را هم تمام نکرده ام و تو رو خدا به من وقت بدهید. در ادامه ایشان چون با انگشتِ شست گردانندگان مراسم روبرو شدند در برابر چشمان وحشت زده ی حاضران ضمن معذرت خواهی فراوان از اینکه وقت حضار را گرفته اند چهل بار خداحافظی کردند که مراسم تودیع و عرض معذرت ایشان پانزده دقیقه به طول انجامید و آخر سر هم مسوولان مجبور شدند وی را که دچار شور عذرخواهی شده بود با چک و لگد پایین بکشند.
در ادامه، مراسم فرحبخش بیانیه خوانی داوران انجام شد و برعکس همه جای دنیا و بلکی هم کهکشان راه شیری که هیات داوران یک بیانیه ی واحد ارائه می دهند اینجا اعضای هیات داوری چون دل پری از شاعران شرکت کننده در مراسم داشتند و می خواستند یک دل سیر به آنها فحش بدهند که در یک بیانیه جا نمی شد هرکدام یک بیانیه ی مخصوص به خود صادر کرده بودند. ابتدا خانم پکا که پیش از این تشت جایزه ی ادبی شان از بام افتاده بود بر روی سن حضور به هم رساندند و طبق سنتی که این روزها بدون استثناء در جریان است و دونفر از اهل ادب ممکن است به هم برسند و سلام علیک یادشان برود ولی این کار را یادشان نمی رود با یادی از مرحوم عمران صلاحی صحبت را آغاز کردند و خاطره ای از ایشان گفتند که یعنی ما هم بعله، بودیم و اینا. بعد ایشان چون صدایشان گرفته بود بیانیه ی شان را دادند خانوم لام بخواند که بر اساس بررسی های راقم این سطور با تمام اندیشمندان، شعرا، فضلا، ادبا، ناشران و صنف لوازم التحریر فروشان ایران از شهریور بیست به این طرف دوستی و مراودت دارند و شمع جان افروزشان روشنی بخش هر جمع ادبیست. پس از آن صدای دو داور بعدی که گویا ممنوع التصویر شده بودند یا از اینکه شناخته شوند وحشت داشتند یا مثل ملامحمد عمر می خواستند به خودشان وجه تقدس بدهند از بلندگوها پخش شد که با حیرت حاضران که صدا را داشتند اما تصویر را نداشتند همراه شد. این وسط یک نفر داور دیگر هم روی سن رفت و لطف کرد و به بد و بیراه معمول به شرکت کنندگان در این مسابقه که از حد انتظار بیشتر بوده اند و وقت عزیز آنها را گرفته بودند بسنده کرد و فحش مادر را به سخنران بعدی واگذار کرد. در پایان، مجری مراسم از آقا رسول شاعر محبوبش تقاضا کرد که به عنوان آخرین داور بیانیه ی خود را ارائه دهند. خانم مجری به سوال حاضران که از ایشان در مورد رنگ محبوب؟ غذای مورد علاقه؟ تیم محبوب پایتخت؟ و ده خواننده ی محبوبشان سوال کردند جوابی درخور ندادند. آقا رسول هم پس از حضور در پشت تریبون اعلام کرد که بیانیه اش را گم کرده که مسوولان هرچه زیر لباده و ریش و پشم شاعران موجود گشتند آن را پیدا نکردند. بعد چون وقت تمام شده بود و یک عده آدم بیکار بیرون سالن منتظر بودند تا جماعت شعرا بیرون بیایند و آن ها آنجا تیاتر ببینند خانم مجری مثل فرفره اسامی دوازده شعر برتر را خواندند که اگر شما برای فردوسی پور یا ورزش و مردم اس ام اس می فرستادید اسمتان را با طمانینه ی بیشتری می خواندند. بعد بیچاره مهدی غبرایی و دو تا آدم با شخصیت دیگر مجبور شدند جایزه ی سوم را به پسرخاله ی ناتنی شاعر مربوطه که مقیم خارج از کشور بود بدهند، جایزه ی دوم را به وکیل قانونی برنده که خواست نامش فاش نشود دادند که برنده ی مقام دوم از اصفهان بود و می دانید که از اصفهان به تهران هیچکس را اتوبوس مجانی نمی آورد و بلیط هواپیما را هم که اصلا حرفش را نزن و برای همین ایشان در مراسم نبودند و جایزه ی اول را هم طفلک مهدی غبرایی نفهمید به کی داد چون خانم مجری فکر می کرد برنده ی خوش شانس در سالن حضور دارند که با یک اشتباه چند هزار کیلومتری معلوم شد ایشان در آن زمان در خارج از کشور مشغول شاعری هستند و هیچ فامیل و عقبه و همسایه ای هم در ایران ندارند برای همین مقرر شد از بین حضار یک نفر به قید قرعه اقدام به گرفتن جایزه کند که به دلیل وقت کم یک آقای خشن که از برگزارکنندگان مراسم بود همه را هل داد و این زحمت را متقبل شد. در پایان مراسم هرکس دلش خواست با خرید از بوفه ی سینمایی که زیر سالن بود از خودش پذیرایی کرد و سرنوشت یک جعبه ی شیرینی که به حضار نشان داده شد همچنان در هاله ای از ابهام به سر می برد.
نظرات ()


