زابه را

دست راستش را که توی آستين فرو کرد و آن حرکت مشترک همه ی کارمندهای کت شلواری را به شانه هايش داد به نظرش رسيد چيزي فرق كرده . برجستگی کيف پولش را روی سينه ی چپ حس نمی کرد . نگاهی به تخت انداخت ، لحافی که پس زده بود به اندازه ای ورم نداشت که آدمی زيرش خوابيده باشد . لحاف را از روي تخت كشيد و تعجب كرد که تا صبح يک نفس خوابيده و از صدای ونگ بچه زا به را نشده . چشمانش را بست و سعي كرد خواب بدي را كه ديده بود به ياد بياورد . فقط مي دانست كه خواب طولاني بدي ديده . به ساعتش نگاه كرد داشت ديرش مي شد . فكر كرد چيزي يادش رفته ، مثل كاري كه بايد انجام مي داده و نداده ولي نمي دانست چه كاري . تخت را دور زد و بالاي تخت بچه رسيد . خالي بود . خواست برگردد كه چند لكه روي بالش سفيد نظرش را جلب كرد . خم شد . همانطور كه روي تخت خم شده بود يك دستش را دراز كرد و گوشه پرده را كنار زد . در نور صبح لكه هاي خون را كه به سياه مي زد خوب وارسي كرد . بالش را سرجايش انداخت و از پايين تخت به سمت در رفت كه چيزي زير پايش صدا كرد . يك ماتيك قرمز روي زمين له شده بود . آن را برداشت ، جلوي آينه انداخت و به تصويرش در آن خيره شد . بي خوابي شب هاي پيش زير چشمانش نيم دايره هاي فرو رفته اي انداخته بودند . دستي به موهايش كشيد و كيف پولش را از كنار رديف ماتيك ها و لاك ها برداشت . يادش نمي آمد كي آن را آنجا گذاشته . ساعتش را كه اغلب جا مي گذاشت به دست كرد و از اتاق بيرون رفت . ريخت و پاش عجيبي در هال برپا بود . شيشه ي آب روي فرش بر گشته بود ، يك لنگه دمپايي روي مبل افتاده بود ، جا سيگاري روي ميز چپه شده بود . به آچار فرانسه كه كنار شوفاژ روي زمين افتاده بود زل زد ، سنگيني اش را توي دستش حس كرد . خواب ديده بود هرچيزي را كه دم دستش است دارد به سمتي پرت مي كند ، يك بند صداي گريه توي گوشش بود . جيغ زنش را شنيده بود: كشتيش ! كشتيش ، كثافت ! ديگر توان ايستادن نداشت . روي مبل كنار دمپايي نشست و فكر كرد با جنازه ها چه كرده . شايد توي وان حمام قطعه قطعه شان كرده باشد و الان تكه هايشان در فريزر در حال انجماد باشند . شك داشت كه اخيرا چنين چيزي را جايي خوانده يا برايش تعريف كرده اند . شايد جنازه ها را از پنجره توي خيابان انداخته باشد . چند بار براي همكارها در وصف بچه گفته بود كه آنقدر ونگ مي زند كه آدم وسوسه مي شود از پنجره پرتش كند تو خيابان .
دستش را دراز كرد تا شماره تلفن پليس را بگيرد كه ناخني به در خورد . شك نبود كه صدا صداي ضربات ناخن بود . پشت در رفت . نفسش را حبس كرد و در را گشود . زنش بچه به بغل پشت در بود . راه داد تا زن رد شود . زن گفت براي اينكه ديشب خوب نخوابيده صبح دلش نيامده او را بيدار كند كه برود شير بخرد . همچنين با نگراني تذكر داد كه بايد براي خون دماغ بي سابقه ي بچه حتما او را به دكتر ببرند . از لاي خرت و پرت هاي توي هال كه رد مي شد غر زد كه چرا جسد كثافت آن سوسك را كه ديشب زابرايشان كرده از روي فرش برنداشته ، بعد صحبت را به اهميت هواگيري شوفاژ ها در ابتداي فصل سرما كشاند و از مرد خواست در مورد اين موضوع حتما با شوهرش مشورت كند . مرد نگاهش را از آچار برداشت و توي صورت زن دقيق شد . خوب كه نگاه كرد ديد زن همسايه هيچ شباهتي به زنش ندارد . زن كه از نگاه خيره مرد معذب شده بود چند قدم در راهرو عقب رفت و منظور اصليش را كه تذكر دوستانه در جهت مراعات حال همسايه در نيمه هاي شب بود با ذكر اينكه ديشب از سرو صداي آنها خواب نداشته اند بيان كرد . مرد كه سعي مي كرد تا آنجا كه ممكن است لاي در كمتر باز باشد ، چند جمله اي پرت و پلا گفت و در را بست . پشت اش را به در داد ، نفس عميقي كشيد و به سمت آشپزخانه رفت تا نگاهي به فريزر بيندازد
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٦
تگ ها :