شب در ساتن سفيد

خوبتر از آن بودی که بتوان بر شاخه هايت وزيد

و در پس پوست ات آن قدر خیس تر از همیشه ی پاییز می باریدی

که می شد همه چيز را به جان خرید

و هیچ نگفت.

 

ساده تر از هميشه می نالیدی

که هيچکس نمی شنيد

و تلخ تر از تمام غروب ها می رميدی

از ميان تصاویر دیگران

که می شد تنها تو را دید

و برای همراهی ات ـ و بی همراهی ات - بدون چمداشتی رقصيد

و فروتنانه از همه چيز گذشت.

 

تو می خندیدی

و آن اندازه هيچ نمی گفتی

که به من بفهمانی لبریز گفتنی

و هيچکس نمی فهميد

و دور می رفتی، دور، دورتر

انگار می خواستی بگویی از همه کس نزدیك تر به منی.

 

تردتر از آن بودی که بتوان دست ات زد

خواستنی تر از آنکه بتوان خواست ات

و بيشتر از آن که بتوان اندکی کاست ات.

 

هرکه هرچه می خواهد بگوید

اما

خواب آلوده تر از آن بود چشمانت

که می شد هزار پاییز را بی گلایه نخفت

و خورشيد تر از آن

که هزار مرداد را در سایه نخفت.

 

لب بسته تر از آن بودی...دلخسته تر

که می شد خاطرت را نياشفت

و هيچ نگفت.

 

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۳
تگ ها :