شنل قرمزي
اگر ساعت هفت صبح يكي از روزهاي كاري هفته اتفاقا گذارتان به اتوبوسي كه ازحومه شهر به سمت مركز حركت مي كرد مي افتاد لابه لاي آدم هاي خواب آلود و درحال دهان دره آقاي فلاني را مي ديديد كه با يك دست از ميله وسط آويزان بود ، از پنجره بيرون را از نظر مي گذراند ، گاهي هم زير چشمي نگاهي به قسمت عقب اتوبوس مي انداخت و زير لب مي گفت : سه ، سه، چهار ... . البته شايد هم اعداد ديگري مي گفت ، كه مي داند . تمام همكاران آقاي فلاني عقيده او را مي دانستند . او هميشه مي گفت : “ هركسي به يك چيزي اعتقاد دارد ، اعتقاد من هم اين است . “ اين حرف را همه قبول داشتند ، يكي از همكاران فال ورق مي گرفت ، آن يكي ته فنجانش دنبال شكل اردك بود كه شانس مي آورد ، انگشت مسن ترين شان از بس لاي ديوان حافظ قطع رحلي كه در كشو داشت مانده بود پهن شده بود . خلاصه چون هركس اعتقادي داشت و آدم شش انگشتي داشتند اما آدم بي اعتقاد بين شان پيدا نمي شد داشتن هر اعتقادي محترم بود . و اما عقيده آقاي فلاني اين بود كه ايشان در طول مسير خانه تا اداره تعداد زنان خوشگل و زشتي را كه مي ديدند مي شمردند و اگر تعداد زيبارويان بيشتر مي شد آن روز برايش روز خوش يمني بود و اگر برعكس ، آن روز هر بلايي سرش مي آمد پاي خودش بود ، حتي بارها در جمع هايي كه همكاران در دفاع از اعتقاداتشان بعد از ناهار ترتيب مي دادند گفته بود كه اگر چنين اتفاقي بيفتد آن روز في الفور به خانه بر خواهد گشت و پيه يك روز مرخصي را به تن خواهد ماليد ، كه كم چيزي نبود ، آخر براي آقاي فلاني مرخصي گرفتن در حكم يكي از گناهان هفت گانه بود . البته يا به اين دليل كه ايشان چندان سختگير نبودند يا شايد چون شهر پر از پريروياني بود كه صبح ها دوان دوان با چشمان پف كرده به محل هاي كار خود مي رفتند ، پيش نيامده بود كه آقاي فلاني به سر كار نيايند . گاهي همكاران به او توصيه مي كردند كه يكي از همان خوبرو يان سرشماري شده را به همسري انتخاب كند و از اين تجرد خود خواسته بيرون آيد كه ديگر خيلي دارد دير مي شود . در چنين مواقعي آقاي فلاني دستي به سرش كه هرچه دنبلان گوسفند مي ماليد يك تار مو هم در آن سبز نمي شد مي كشيد ، قيافه فرهيخته ترين كارمند دون پايه دولت با كف حقوق دريافتي در سال و دو و نيم روز مرخصي در ماه را به خود مي گرفت و مي گفت : “هدف شما تنها تصاحب زن است حال آنكه من به تماشاي زن راغب ترم . “خلاصه اوضاع اين چنين بود تا آن روز كه ساعت از هشت گذشت و آقاي فلاني پشت ميزش ديده نشد . اگر همكاران برج بابل را مي ديدند كه پشت ميز مشغول رتق و فتق امور است اينقدر اسباب تعجب نمي شد كه آنجا را خالي مي ديدند و ناخودآگاه ازين وضع جديد احساس خلاء نسبي مي كردند . هيچ كس در اين مورد شك نداشت كه آن روز فال آقاي فلاني بد آمده و تعداد زنان بدريختي كه سر راه او ظاهر شده اند از خوبرويان پيشي گرفته . اما نعوذبالله از آنجا كه گاهي مو لای درز برخي اعتقادها مي رود ، از خدا كه داناي كل است پنهان نيست ، از شما هم پنهان نباشد كه آن روز آقاي فلاني زيباترين زن شهر را ديده بود
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٥
تگ ها :
نظرات ()


