در اجتماع مردم نازنين
مي خواهم ماجرايي را برايتان تعريف كنم ، درست تر بگويم يعني راستش را بگويم فقط مي خواهم از دوستي كه مي شناختم حرف بزنم ، همين . گفتن اينكه رابطه ما از كي شروع شد و چطور پيش رفت در اين شرايط پرچانگي محض خواهد بود . در وضع كنوني چند تصوير از او در ذهنم است و چند جمله كه هيچكدام به من در درك اتفاقي كه افتاده ـ شنيدن اش مغزم را فلج كرده ـ كمكي نمي كند . حال كسي را دارم كه شب از پنجره هواپيما به چراغ هاي دو سمت باند خيره شده كه نزديك و نزديك تر مي شوند و خودش را دلداري مي دهد كه آنجا بين آن دو رشته نوراني به هر حال بايد چيزي باشد . بايد با خودم رك باشم ، آنوقت ها به او حسودي مي كردم . سرش را برگرداند و گفت خوش به حالت ! مي خواستم فكش را پايين بياورم . گفته بودم پدرم حتي نمي داند من سال آخر دانشگاه ام يا سال آخر دبيرستان . صبح بود . روي پل عابري كه كنار ورودي دانشگاه بود ايستاده بودم و به انتهاي دودآلود خياباني نگاه مي كردم كه از زير پايم مي گذشت . فوردآبي رنگي ـ رنگش پريده بود انگار خيلي در آفتاب مانده باشد ـ ايستاد . او پياده شد ، در را به هم زد . فورد به راه افتاد . حالا كه فكر مي كنم مي بينم نگاهش با نفرت دور شدن آن را دنبال مي كرد شايد هم اتفاقي كه افتاده باعث شده اينگونه فكر كنم . نگاهي به من كرد و پرسيد : تازه خريديش ؟ گفتم نه بابا ! تنها حسن داشتن برادر هم سن همينه . و ادامه دادم : هيچ وقت بي لباس نمي موني . به ديوار تكيه داد و چيز بي ربطي گفت . گفت مي دوني من وقتي بچه بودم چه بازي اي مي كردم ؟ بعد طوري كه انگار همين الان دارد مي بيند و برايم تعريف مي كند كلمه كلمه گفت مي نشستم جلوي ديوار ، توپ پينگ پونگ را مي زدم به ديوار و مي گرفتم ، ساعت ها كارم همين بود . پيراهن هايش هميشه اتو شده و تميز بودند جز يك بار كه پشتش خاكي بود و برگ كوچكي به آن چسبيده بود . داشتم پشتش را مي تكاندم كه جزوه اش را توي جوي آب محوطه انداخت . خواستم بدوم دنبالش كه مچ دستم را گرفت و با لحن مسخره اي انگار طرف حسابش من نبودم گفت بچه ! تو مي خواي تو اين اجتماع زندگي كني و ناليد : اين حرفش حالم رو به هم مي زنه . ناخودآگاه گفتم بابا بي خيال ! شب جشن عروسيش چشم هايش برق مي زدند ، اين مفهوم كتابي را مي شد به چشم ديد و فهميد كه نويسنده ها آنقدرها هم كه به نظر مي رسد دروغگو نيستند . پدرش كه مرد قد كوتاه طاسي بود سرش را پايين انداخته ، تند تندو عصبي لاي مهمان ها راه مي رفت . مادرش به درگاه آشپزخانه تكيه داده بود و مثل مالباخته ها به پسر نگاه مي كرد كه بين جمعيت تكان مي خورد . گفت كه سه ماه است لب به گوشت نمي زند و گياهخوار شده . لحن صدايش با آن زمان كه گوشتخوار بود و زن نداشت فرقي نكرده بود . صداي زنش آمد ـ دهانش را به گوشي چسبانده بود ـ : شما كه دوستشين بهش بگين گوشت بخوره . عين يه بچه ي دو ساله لجبازه . نفهميدم از چي يكهو از كوره در رفت و فرياد زد دست از سرم بردارين و گوشي را گذاشت . آخرين بار سر منوچهري ديدمش ، با يك زن كه نمي شناختم . كوتاه و بريده بريده ما را به هم معرفي كرد و براي اينكه ثابت كند چيزمخفي بينشان وجود ندارد اصراركرد كه مرا برساند . روي صندلي عقب جيپ درب و داغاني كه داشت كنار يك تفنگ شكاري نشستم . گفت كه آخر هفته ها شكار مي رود و با لحني كه مرا ترساند اضافه كرد : نمي دوني زدن جوجه بلدرچين و كبك چه حالي مي ده ! و در حالي كه ناخن انگشت اشاره اش را مي جويد در آينه عقب ، نگاهم كرد . زن كه كنارش نشسته بود دستش را گرفت و از دهانش دور كرد و با صدايي كه سعي مي كرد مثل بچه ها باشد گفت : آخرش نوك ناخناتو فلفل مي زنم ها . آن موقع كه تنها نيمه بالاي صورتش را در مستطيل آينه مي ديدم فكرش را هم نمي كردم روزي مادر و پدر و زن و معشوقه اش را جمع كند ، تفنگي را كه روي پايم گذاشته بودم به سمت شان بگيرد و دست آخر وقتي همه مرگ را به چشم ديدند ، يك گلوله در دهان خودش خالي كند . دوستي كه اين خبر را داد اضافه كرد مغزش پاشيده به ديوار .
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:۳۳ ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٧
تگ ها :
نظرات ()


