يک روز از زندگی ايوان دنيسوييچ
می بینند سفره آنقدر کوچک است که جا برای همه نیست.
شین
ساعت 14:45
- رگتایم دارین؟
- نه. تموم شده.
- اینارو، لطفا!
- پول خرد دارید؟
- ها!... نه. ندارم.
- پول خرد نداره. و دخترک فروشنده ی نشر چشمه نخودی با دختر بغل دستی می خندند. یک بار هم یک صد تومانی مرا از لای پول ها بیرون کشیده بود و گفته بود گوشه ندارد عوض اش کنید. تاکسی سوار می شدم یا...یا می خواستم پول پیاز بدهم شاید این برخورد باهام نمی شد.
ساعت 50: 14
- شما...مسوول اینجایین؟
لبخند می زند به جای جواب. آن یارو که همیشه فکر می کند دزد گرفته امروز نیست نمی دانم در این روزگار که سود فقط در دزدی کتاب است نشر ثالث را کجا گذاشته رفته؟ لبخند زورکی یک زن را باید تحمل کنم.
- رگتایم دارین؟
با همان لبخند، حرکت سر به چپ و راست. اصلا فکر نکرد، به خدا اصلا فکر نکرد حتا ادایش را هم در نیاورد. گوشه ی سمت چپ تی شرت جوردانوی مشکیم یک سوراخ هست. می دانم که هست. و بهش فکر می کنم.
ساعت 00: 15
- تموم کردیم. اینو ببرین. 1900 را از روی این ساختن.
- نه. فعلا دارم پل استر می خونم.
- خب. سه گانه ی نیویورکش رو...
- دارم. خوندم. از خودتون گرفتم.
- آه! آره. با جواد اومده بودین.
- آره با جواد... جواد مثکه خیلی معروفه.
- بچه ی خوبیه. می دونین تا حالا خیلی باهاش برخورد نداشتم ولی بچه ی خوبیه.
- بله. خوبه و معروف.
- کارشو داده ققنوس.
- بله. خدا کنه این یکی چاپ شه. سر اون یکی...ببینم شما از همه ی نشرها کتاب می گیرین؟
- همه که نه، اونایی که معلومه که...
- از مرکز هم می گیرین؟
- بله. ولی خارجی. می دونین....سرش را جلو می آورد. کتابفروش پارک خانه ی هنرمندان که کتاب برایش دو کیلو خیار نیست که از یکی بگیرد بدهد دست من می خواهد به حقیقتی اعتراف کند.
- می دونین نشر مرکز اعتماد ما رو به کتاب های ایرانی از بین برده.
- داستان کوتاه منظورتونه؟
- آره. نه. فرق نداره. کارهای جدید خوب نیستن. ناشر که می دونه کار ضعیفه نباید...
- جدید که...مثلا پارسال مجموعه داستانهای...؟
- پارسال از مرکز چیزی ندیدم... ولی از نشرهای دیگه چرا، مثلا باغ های شنی تموم شد ماله...
- حمیدرضا نجفی...خب، جایزه ای که برد... وای خدا! چقدر دارد بهم فشار می آید. مرد حسابی حالا از بین اینهمه کتاب چرا این یکی؟ یک پولیور قرمز آمده جلوی چشم ام و یک نفر که شبیه نویسنده هاست و دیر می آید ولی می رود جلو می نشیند، نه پسر! آرام باش. چاپ اول که تمام شود هیچ اتفاقی نمی افتد. مگر کتاب چاپ کردی چیزی شد. نه. ولی چه فشاری...! انگار دارم می زایم. باید دهان خودم را...
- البته شنیدم کتاب خوبی هم هست. وای خدایا شکرت! نگفتم چون شاگرد... اصلا برای من که جایزه مهم نیست.
- بله. و نیم چرخ می زند و...
- ... ولی از مرکز الان تصمیم دارم کتاب خورشیدفرو بخونم، این...
- زندگی مطابق....چرا؟ آخر مگر من به شماها چه کرده ام؟ مثلا نمی شد شب های چهارشنبه را بخوانی. مطمئن بودم این را می گوید. هرچه باشد نزدیک خانه ی هنرمندان هستیم و من چه خاطره های شیرینی که از اینجا ندارم. همیشه آنچه فکر کنی اتفاق می افتد.
- آره که جایزه هم برد. باید بخونمش.
- من هم نخوندم ولی هرکی خونده تعریف کرده. پسر! تو بهترین آدمی برای ...ییدن دهان خودت. به دشمن نیازی نداری. دمت گرم پهلوون! کلاس ات حفظ شد. ثابت کردی از آنهاش نیستی که وقتی طرف برنده نشود فردا صبح اول وقت بهش زنگ می زنند. چرا برایت اوف دارد بگویی این همه... چه فشاری! بزا لعنتی! زمین بذار این نفرتتو! این کینه ای که از همه داری را یک دفعه بریز بیرون یا لااقل قیافه ی مرحوم تختی را به خودت نگیر، بدبخت. از کی داری انتقام می گیری؟ تو گل کوچیک هم بازی کنی بازنده ای.
بقیه ی پول را می گیرم و بیرون می آیم. اولش می خواستم به طرف بگویم می شود چند جلد از مجموعه شعرم را بدهم بگذارد لای کتاب های دیگر. نشد. زبانم نچرخید. شاملو روحت شاد.
ساعت 20:00
- گفتی نصف اش مونده.
- چه می دونستم.
- حالا چرا دروغکی گفتی نصف اش مونده؟
- چه می دونم. و ترومن کاپوتی در فیلم کاپوتی دارد دو فصل از کتابش را که کامل نشده برای جمعیت انبوهی می خواند. تمام می شود. همه می ایستند و کف می زنند.
- یک ساعته... تموم نشد؟
ساعت 21:55
- شما پل شلدون هستید؟
- بله.
- من از دوستداران کتاب هاتون هستم.
میزری. سینما چهار. باز هم نوشتن. یعنی همه چیز اتفاقیست؟ یعنی این ها پیام نیست؟ یعنی... پسر ارشد مارلون براندو هم که نویسنده شود همه می شناسندش.
ساعت 22:10
- گریه نکن، الان بابا برات یه قصه میگه که بخوابی. قصه ی خرگوشه رو بگه؟ نه...بگو باباش.
- یکی بود یکی نبود. یک خرگوشی بود که... و مخم قفل می کند. تخیل، صفر. ترومن کاپوتی و خورشید فر و نجفی و جیمز کان نشسته اند سر یک میز و اسکاچ می خورند، ترومن ادای مرا در می آورد و همه به ریش من می خندند، یک زن هم هست. آخ! هیولای پل استر را سر کار جا گذاشتم. خدایا! هیچ قلم به دست مزدوری را در رختخواب شرمنده ی زن و بچه نکن وقتی یک قصه ی تخمی هم نمی تواند بگوید. هرچند هرجا خرگوشی باشد یک لاک پشت را شاید بشود وارد ماجرا کرد ولی باز هم مسابقه، باز هم بردن و باختن. نصف شیشه ی شیرش را که می خورَد خوابش می برَد، خیلی راحت. انگار صدتا قصه ی خوب شنیده باشد.
پايان
نظرات ()


