سام و زيگورات

وقتي مرد دادم روي سنگ قبرش قشنگ بنويسند زيگورات . مادرش مي گفت سام را تو كشتي . ولي من گوشم بدهكار نبود . مگر مي شود كسي به خاطر اسم بميرد . ديده بودم كسي را براي اسم به دنيا بياورند ولي مردن به اين دليل ديگر نوبر بود . تازه مگرآن دكتر ابله اسم بيماريش را نگفت ، اگر هم بخواهد تقصير اسمي باشد اسم بيماري كه تقصيركارتر است . ولي مگر زن ها گوششان بدهكار اين حرف هاست . زن ها هميشه با همه اعضاي بدنشان طلبكارند . عجب دوره زمانه اي شده ، اگر بدانيد من براي اينكه روي پسرم اسم امروزي بگذارم چه ها كشيدم ، تازه اين حق مسلم بنده بود . حالا فكرش را بكنيد براي گرفتن چيزهايي كه حق نيست يك مرد چه مشقاتي بايد بكشد . سه ماهه باردار بود . شكمش همچين بفهمي نفهمي ورم داشت ، هي مي رفت مستراح و مي آمد و يك چيزي بار من مي كرد ، آن هم چون من گفته بودم جنسيت بچه برايم مهم نيس فقط اگر پسر بود بايد اسمش را بگذاريم زيگورات اگر دختر بود هرچي خودت گذاشتي گذاشتي . و او مخالف بود . من يادم هست مادرم رويش نمي شد با پدرم سر يك سفره غذا بجود آنوقت اين زن با من مخالفت مي كرد . مي گفت تو خل شدي . آخه زيگورات هم شد اسم . فردا بچه نمي تواند تو جمع سر بلند كند . و من مي گفتم توي آن جمع هاي عقب مانده اي كه فهم شان به اسم زيگورات نمي رسد مي خواهم صدسال نرود ، اصلا پايش را قلم مي كنم اگربرود . مي گفت اصلا زيگورات يعني چي ؟ صدايم را تا مي توانستم در گلو مي انداختم كه : مگر همه چيزمان معني دارد كه زيگورات داشته باشد و چون مي دانستم به مادرش حساسيت دارد پشت بندش درمي آمدم كه : مگر آن ننه ي خدا بيامرزت وقتي اسمت را گذاشت كلثوم آنرا از فرهنگ لغت پيدا كرده بود؟ وقتي مي ديد اين راه بسته است براي اينكه دل مرا به دست بياورد با صداي مليحي مي گفت يادت رفته دوران نامزدي قرار گذاشتيم اسم پسرمان را بگذاريم سام . اين زن ها هم عجب توقعاتي دارند من چي يادم مانده از آن دوران كه اين قرار مدارها يادم باشد . تازه اگر هم يادم باشد مشكلي حل نمي شود ، دوره نامزدي را براي اين گذاشته اند كه آدم قول بدهد و عمل نكند . اين ها را كه مي گفتم سعي مي كرد خرم كند ، مي گفت پدر سام رستم بوده اين وسط هم يك چيزي گير تو مياد . كلا زن ها به سه طريق سعي مي كنند كارشان را پيش ببرند اول غرغر مي كنند دوم دلبري مي كنند سوم خر مي كنند . ولي من مثل كوه در مقابل آخرين تاكتيك جنگي اش مي ايستادم و مي گفتم خانم عزيز ! محض اطلاعتان عرض كنم كه بنده درمعلومات تاريخي يكي از ده مرد برتر كشورم و مي دانم كه زال پدر رستم بوده در ثاني رستم بودن كه هنر نيست ، از آن گذشته من اصلا از اين شخص خوشم نمياد ،از آن هم گذشته سام اصلا اسم عقب مانده ايست و من مي دانم اين بچه فردا با اين اسم رويش نمي شود بنشيند تلويزيون نگاه كند تازه اگر تا آن موقع يكي بخريم . خلاصه شش ماه ديگر اينطوري به سروكله زدن در مسير اتاق به مستراح گذشت . آخر سر وقتي ونگ بچه توي خانه پيچيد ـ مي دانيد من به اين دكترها از همان اولش هم اعتقادي نداشتم آخرش هم كه زهرشان را به من ريختند ـ و سادات خانم پرپرزنان و عرق ريزان انگار كه خودش زاييده باشد ، آمد بيرون و از نيش تا بناگوش جر خورده اش فهميدم بچه پسر است ، اسمش را با ذكر تاريخ قمري ، آخر قرآن آباء اجدادي مان كنار اسم خودم و پدرم و جدم و پدرجدم نوشتم و زنجيره اسم هاي سنتي و قهقرايي فاميل مان را پاره كردم . يك جمله هم براي محكم كاري مرقوم نمودم كه زيگورات پسر صوراسرافيل نوه صفدرعلي ميرزا نبيره كلبحسين خان نتيجه خشتك بدست آقا ـ پدر جد بنده ،خدا بيامرز ، از بانيان خشت زني به طريقه سنتي بوده اند و نامشان هم به اين دليل بوده.شما فكرش را بكنيد اين قديمي ها از كجا مي فهميده اند بچه ي تازه به دنيا آمده در آينده چه كاره مي شود ، ياللعجب! ـ در روز فلان ماه بهمان سال الخ به دنيا آمد . و به اين صورت نام خودم را به عنوان يك نو انديش در تاريخ به يادگار گذاشتم و احساس جاودانگي نمودم و فهميدم الكي نبوده كه شاهان از هر صخره اي مي گذشته اند كتيبه اي از خود باقي مي گذاشتند . ديگر گريه زاري هاي بعدي مادرش و اينكه از لج من سام صدايش مي زد بماند، يك روز زيگورات يك تب لازمي ناچيزي گرفت و من گفتم پشگل ماچه الاغ برايش دود كنند و جوشانده ي هفت دنه در حلقش بريزند كه اثر نكرد . دست آخر يك استكان آب قفل امامزاده عبدالله و ته استكان شيخ علي غضنفري كه از مردان پاك و نذر كرده ي روزگار بود و خودم با اين چشمهام ديدم كه كفشهايش هي جلوي پايش جفت مي شد و يك كتري آب سرخزينه اي حمام سرپلك را كه با هزار منت گرفتم به كمك نذر پنجاه هزار صلوات داشتند كم كم اثر مي كردند كه يك گردن شكسته اي گفت اين بچه را ببريد دكتر و اون شد كه اين شد . البته حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم شايد اين تاواني بوده كه ما ـ يعني من و بچه ام زيگورات ـ بايد مي پرداختيم براي اينكه مي خواستيم امروزي باشيم و به سنت هاي آباء اجداديمان پشت كرديم و من حتي به اسم پدرو جد و پدر جدم خنديدم . و شايد اين زن تنها زني باشد كه در زندگيش يك حرف درستي زده .و شايد بد نباشد اسم بچه را اگر پسربود ـ هرچند امروزه روز جنسيت چه اهميتي دارد ـ بگذارم كلعباس ،اگر دختر بود هرچي شد شد . الان كه سه ماهه بار دارد بايد به قول قديمي هاسنگ هايمان را وا بكنيم كه باز به قول قديمي ها از يك سوراخ دو بار گزيده نشويم .   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٥
تگ ها :