گول

آن هايي را كه هرروزشان مثل هم است راحت مي توان گول زد، مودبانه اش را بگويم، سورپريز كرد. يك ضرب المثل چيني مي گويد اگر نمي خواهي كلاه سرت برود جوري نباش كه هرلحظه معلوم باشد كجايي و مشغول چه كاري هستي. من مسوول صفحه خانواده يك مجله هفتگي هستم، اگر عكس دختربچه تان را برايم بفرستيد و چند هفته صبر كنيد روي جلد چاپ خواهد شد و آنوقت حسابي مي توانيد او را براي جشن تولدش غافلگير كنيد. هفته اي شش روز از هشت صبح تا پنج عصر در يك چهار ديواري با كاغذديواري هايي دود زده و طبله كرده پشت ميزي كه نظم اش به سرو وضع اتاق نمي آيد به نوشتن داستان هايي از زبان خوانندگان مشغولم، پشت ديوارهاي ندامت ، دوراهي ، سنگ صبور ، پاسخ كارشناس به سوالات زناشويي. آنقدر به مسايل زن و مرد ها فكر كرده ام و آسمان ريسمان بافته ام كه ديگر كفگيرم به ته ديگ خورده. اگراين اتاق دلگير بالكن نداشت شايد ديگر دوام نمي آوردم. يك چاي صبح مي خورم يكي عصر ، بعد از ناهار و قبل از چاي دوم به بالكن مي روم، آرنجم را روي لبه اش مي گذارم، سيگاري دود مي كنم و عابران را با نگاه دنبال مي كنم و سعي مي كنم روابط شان را حدس بزنم وبراي هر كدام قصه اي بسازم. زن و مردهايي كه در حال شانه به شانه راه رفتن به جلو نگاه مي كنند و حرف نمي زنند يا زن و شوهرند يا خواهروبرادر. آنها كه باحرارت چيزي تعريف مي كنند، دائم دستانشان را تكان مي دهند، نخودي مي خندند و معلوم است به سرو وضع خود رسيده اند عشاقي اند كه هنوز چيز مكتوبي بين شان وجود ندارد. فقط كافيست زن يا مرد نگاهي تيز و دزدكي به اطراف بيندازند تا بوي خيانت را حس كنم و داستاني ببافم كه تيره ي پشت هر زوج خوشبختي را بلرزاند. اگر بالكن نبود زودتر از اين ها سردبير به صلابه ام مي كشيد. چند وقتي مي شد كه با آن صداي زنگ دارش ازمن خواسته بود سرو شكلي به مطالبم بدهم كه از ورطه تكرار در بيايند. زن هاي خانه دار علاقمند به مطالب عشقي، سوزناك و عبرت آموز مي توانستند تكاني به تيراژ مجله بدهند. اما ايده اي به ذهنم نمي رسيد، ديگر ذهنم براي نوشتن ياري نمي كرد و مهلت سردبير رو به اتمام بود. اشتهايم كور شده بود، سرشام ـ حتي اگر كتلت داشتيم ـ نوك سبيلم را مي جويدم و با غذا بازي مي كردم. اگر خلاف برنامه ي روزي يك سيگارم نبود شايد چند تايي مي كشيدم بلكه آرامم كند. شب ها خوابم نمي برد، ساعت ها به نوري كه ازلاي پرده روي سقف خط انداخته بود خيره مي شدم و نزديك صبح كه تازه چشم هايم روي هم مي رفت زنم بيدارم مي كرد تا خوابي را كه ديده بود برايم تعريف كند. بي وقفه خواب مي ديد و عجيب اينكه آنها با جزئيات در يادش مي ماندند. تا مطمئن نمي شد كه همه چيز را گفته از رختخواب بيرون نمي آمد. خواب هايش دو دسته بودند، بعضي خواب هايش فضايي خوفناك با شخصيت هايي ناشناخته داشتند و مي شد خطي داستاني را از درونشان بيرون كشيد. گاهي آنقدر به داستان نزديك بود كه فكر مي كردم آنها را از خودش در مي آورد، حتي يكي دوتا از اين قبيل خواب هايش را دستمايه مطالب مجله قرار داده بودم. نوع ديگر خواب هايش مربوط به زندگي خودمان بود و حالت پيش بيني داشت ، مثلا مي گفت امروز با سردبير دعوايت مي شود و چنين و چنان . سريع هم شرط مي بست كه خوابش درست در مي آيد كه البته گاهي درست در مي آمد گاهي هم غلط . من كه ترجيح مي دادم درست در آيد چون اصلا جنبه باخت نداشت. يكي از حياتي ترين شرط بندي ها برايش مربوط به تولدم بود. هرسال براي جشن تولدم مدت ها مي نشست و مخفيانه نقشه مي كشيد تا سورپريزم كند و شرط را ببرد. هرسال شرط مي بستم كه سال بعد مچش را بگيرم و غافلگير نشوم ولي نمي توانستم. روزتولدم در ماه پركار مجله بود كه فرصت سرخاراندن نداشتيم ، از آن گذشته روز تولد براي كسي كه تا سي سالگي جشن تولد نمي گرفته چندان تفاوتي با ساير روزها ندارد. اين جشن هاي غافلگيرانه را دوست نداشتم ولي زنم دست بردار نبود. وقتي خسته و كوفته در را باز مي كردم و با نور فلاش ها ، فشفشه ها، كف زدن مهمانان و نيش هاي بازشان روبرو مي شدم و زنم را در صف اول مي ديدم كه با لبخند فاتحانه اي به استقبالم مي آمد، حس بدي درونم را پر مي كرد كه هيچگاه به او بروز ندادم و آن را در لبخند احمقانه اي كه مي زدم و قيافه مبهوتي كه به خودم مي گرفتم كاملا پنهان مي كردم . حس مردي كه سرزده به خانه بيايد و غفلتا با صحنه خيانت زنش روبرو شود. تا چند روز احساس مي كردم كنار يك غريبه خوابيده ام حتي شايد از او مي ترسيدم كه مي تواند اينهمه كار را در شصت متر جا انجام دهد بدون اينكه من بويي ببرم . در اين مواقع ذهن تعميم دهنده ام شكنجه ام مي داد، اينكه پس هركاري را مي تواند به همين سبك انجام دهد يا اينكه همه نزديكانم كه تنها حلقه ارتباطي شان جز خودم تنها مي توانست زنم باشد، از چند روز قبل جريان را مي دانستند و از من مخفي مي كردند پس در مورد هر موضوعي مي توانستند اين رازداري را داشته باشند. به هرحال جشن تولدهايم با شرط از پيش باخته و حس بدبيني مزمني كه تا چند روز در وجودم مي ماند همراه بود تا اينكه فكري به ذهنم رسيد. سال گذشته شرط سنگيني با زنم بستم كه حتما سال بعد مچش را خواهم گرفت و جدا تصميم گرفتم حواسم را جمع كنم و شرط را ببرم تا او ازاين هوس آزاردهنده ي غافلگير كردن من دست بردارد . يك روز آفتاب نزده با صداي جيغ اش از خواب پريدم ، تكانش دادم تا بيدار شد . چشمانش پر از آب بودند. خودم را براي شنيدن يك خواب فاجعه آميز آماده مي كردم كه گفت برايم تعريفش نمي كند ، لحاف را روي سرش كشيد، روي پهلو چرخيد و پشتش را به من كرد . اين كار خلاف عادت، كنجكاويم را بيشتر كرد. آنقدر اصرار كردم كه آخر راضي شد از زير لحاف خواب را بگويد چون از اينكه نگاهش كنم خجالت مي كشيد. سر صبحانه در حالي كه نمي توانستم جلوي خنده ام را بگيرم گفتم كه امروز عصر حتما يك كارد مطبخ مناسب براي ذبح زنان خيانتكاري كه تا چشم شوهران شان را دور مي بينند با مردان سيه چرده ي يك متر و نود سانتي روي هم مي ريزند تهيه خواهم كرد. در حالي كه اخم كرده بود براي اينكه بحث را عوض كند گفت كه چرا از خوانندگان مجله نمي خواهم خواب هايي را كه مي بينند براي چاپ بفرستند. پرسيدم از كجا معلوم خواب ها راست باشند و ساخته ذهن خوانندگان بيكارمان نباشند . به صورت خلع سلاح كن يك كلمه راست هم مگر در آن مجله پيدا مي شود نگاهم كرد. شنيده بودم در هاليوود افرادي هستند كه پول مي گيرند تا صبح به صبح خواب هايشان را براي فيلمنامه نويس ها تعريف كنند . ايده را با سردبيردرميان گذاشتم و در اولين شماره از خوانندگان درخواست كرديم خواب هايشان را برايمان ارسال كنند. دو هفته بعد در ميان نامه هاي ارسالي يك خواب شوكه ام كرد. زني در نامه شرح داده بود كه خواب ديده به شوهرش خيانت مي كند ، جزييات خواب آن زن با خوابي كه آنروز زنم خجالت مي كشيد تعريف كند مو نمي زد. افسوس خوردم كه به خاطر محتواي مورد دارش نامه قابل چاپ نبود. جذابيت نهفته در خيانت، روح زن هاي خانه داري را كه در حال هم زدن خورشت، مجله مي خواندند به آتش مي كشيد. نامه را كه به زنم نشان دادم اصلا تعجب نكرد و گفت شرط مي بندد كه نامه را از خودم جعل كرده ام تا او را مسخره كنم ولي او گول بخور نيست. بحث و جدل بي فايده بود و قضيه فراموش شد. چند روزي از اين جريان گذشت . ناهارم را خورده بودم و روي بالكن با همان ژست هميشگي به ديد زدن رهگذران و خيالبافي مشغول بودم. ته سيگارم را توي فضا پرت كردم و چرخيدم تا به درون اتاق بروم كه احساس كردم چيز آشنايي را در فاصله دوري ديده ام. من عقيده دارم هركس مخصوص به خود راه مي رود طوري كه در يك خيابان تاريك و از فاصله دور هم مي توان آشنايي را فقط از طرز گام برداشتنش شناخت . بي هيچ ترديدي زنم بود كه از دور نزديك مي شد . مردي همراهش بود سيه چرده و قد بلند. اول فكر كردم اين تصوير را كجا ديده ام. آنقدر خواب هايش را واقعي تعريف مي كرد كه باورت مي شد. زنم در حالي كه خنده نمي گذاشت حرف بزند دستانش را تكان تكان مي داد . به سمت بالكني كه من مثل تك تيراندازها در آن سنگر گرفته بودم نگاه نمي كرد . مرد طور خاصي راه مي رفت ، به نظر مي آمد معذب است . از زير پايم رد شدند، قبل از اينكه دركوچه اي بپيچند حس كردم مرد نگاه سريعي به بالا ، به من انداخت . مثل كسي كه محو تماشاي لوستري شده كه در سقف تاب مي خورد و تمام قرائن زلزله را مي فهمد ولي توان جم خوردن ندارد ميخكوب به پايين نگاه مي كردم انگار همزادم را در پياده روي آنور خيابان ديده باشم.
به صداي آبدارچي كه چاي بعد از ناهارم را روي ميز مي گذاشت به خود آمدم ،دويدم توي اتاق ، از لاي ميز ها و آدم ها رد شدم ، به چند نفر تنه زدم ، پله ها را چند تا يكي پايين آمدم و مثل يك جوان هجده ساله خودم را انداختم وسط خيابان و به سمت كوچه دويدم. سر كوچه ديدم شان كه در كوچه ديگري پيچيدند. شانس آورده بودم كه خوش خوشان مي رفتند، جالب بود كه در آن حال و اوضاع نتيجه گرفتم كه اين تنها زن و شوهرها هستند كه در خيابان طوري راه مي روند كه انگار سگ دنبالشان كرده . به كوچه دوم كه رسيدم پاي عقب مرد سيه چرده را ديدم كه در آستانه خانه اي در ميانه هاي كوچه ناپديد شد. باز فكر احمقانه اي به ذهنم رسيد ، اگر مرد بيست سانت كوتاهتر بود ردش را گم مي كردم. چون نفس نفس مي زدم آرام آرام به خانه نزديك شدم تا نفسم جا بيايد. به نظرم تصوير احمقانه اي بود كه مردي نفس نفس زنان در خانه اي را بزند و سراغ زنش را بگيرد. در آهني خانه رنگ آشنايي داشت يك چيزي در مايه هاي قرمز رنگ پريده كه به آجري هم مي زد، فكر نكنم آن رنگ اسم خاصي داشته باشد. زنگي در اطراف در نبود . خواستم با مشت به در بكوبم كه بچه اي سوار بر دوچرخه از كنارم گذشت و چيزي زير پايم تركيد. عقب پريدم و يكي از فحش هاي ركيك دوران مجردي را نثارش كردم . چند روز بود صداي ترقه ها پيشاپيش خبر از سال نو مي داد، بچه كه بودم يك دارت داشتم رنگ در زنگ زده ي اين خانه، همين خانه اي كه معلوم نبود زنم آن تو چه مي كرد، بچه كه بودم ...و اينجا بود كه تمام قطعات پازل سورپريز را يك قطعه كامل كرد. فردا روز تولدم بود. يك لحظه احساس سبكي كردم، نقشه زنم حرف نداشت و باز همان احساس آزاردهنده سراغم آمد. خوشم نمي آمد در بزنم و با لبخند هاي تحسين آميز مهمانان به زنم و لبخند فاتحانه او به خودم رو برو شوم و نقش ساده لوحي را بازي كنم كه اصلا در باغ نيست. از آن گذشته من شرط را برده بودم و مختار بودم آن مجلس را برهم بزنم و تمام پيش بيني هاي زنم را باطل كنم . آرام و سبك مثل كسي كه تازه خون داده باشد به سمت دفتر مجله راه افتادم. شب، وقتي زنم با چشم هاي قرمز در را به رويم باز كرد و گفت تصميم گرفته امسال تولدم را دو نفري برگزار كنيم دلم نيامد باخت اش را به رويش بياورم به خصوص كه براي شام كتلت پخته بود كه بويش از سر كوچه هم مرا مست مي كرد. بعد از شام وقتي كيك را مي بريد ديگر نشاني از ناراحتي در او نبود و انگار شكست را به كل فراموش كرده بود . آن شب روي تخت دراز كشيده بودم ـ او پشت به من لحاف را به خودش پيچيده بود و نمي دانستم خواب است يا بيدار ـ فكري به سراغم آمد ، اگر الان در صورتش لبخند فاتحانه اي باشد يعني شرط انجام كار غير ممكني را از مرد سيه چرده برده است .

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٦
تگ ها :