آن سوي پرده ها

واقعيت ساختگي بيش از خود واقعيت مجاب كننده است .
ماكسيم گوركي
يك كيسه زباله چند قدم جلوتر از من به زمين مي خورد. به درورودي مجتمع رسيده ام. گربه اي لنگ لنگان از پشت شمشادها بيرون مي آيد. سال ها پيش بچه گربه اي داشتم كه ماشيني سرش را روي آسفالت له كرد. يكي از همسايه ها همزمان با ورود من در حال خارج شدن است ، فرزتر از هميشه دستمال را از آستين دستي كه كيف سنگينم را حمل مي كند بيرون مي كشم و عطسه اي تصنعي مي كنم كه با او چشم در چشم نشوم، اينكه مستاجر واحد نودو هفت چه كاره است فكر و ذكرشان را مشغول كرده . مي پيچم توي راهرو. نگاهم را به زمين مي دوزم و از مقابل نگاه خيره سرايدار بلوك رد مي شوم. مي دانم فكر مي كند من از آن عصا قورت داده هايي هستم كه صنف او را داخل آدم حساب نمي كنند.
تا به آسانسور برسم سنگيني نگاهش را حس مي كنم. دكمه آسانسور را مي زنم. اعداد قرمزرنگ يكي يكي كم مي شوند. هفت هشت ماه پيش بود كه اولين بار ديدمش. آمده بود پشت صحنه ببيند شاگرد قبول مي كنم يا نه. معلوم بود كه جوابش منفي است. در را باز مي كنم وداخل مي شوم، حواسم هست نگاهم به روبرو نيفتد. با همان دستمال گوشه چشمانم را پاك مي كنم. وقتي نا اميد مي خواست برود صدايش كردم و آينه ي بيضي شكل كوچكش را كف دستش گذاشتم و گفتم درس اول، در لحظه اي كارت را بكن كه كسي انتظارش را ندارد و اضافه كردم شانس آورديد كه از آينه متنفرم. شنبه بعد، در اولين جلسه بود كه گفتم خانم ها ممكن است كيف پولشان را فراموش كنند ولي آينه هاي كوچكشان را هرگز و او با آن لب هاي قرمزش تنها لبخندي زد و من سريع ، انگار كه تازه از خواب بيدار شده ام درس را شروع كردم. تقي صدا مي كند و مي ايستد. در را فشار مي دهم. از جلوي سه درچوبي يك شكل مي گذرم، از يكي صداي جيغ يك زن مي آمد. دسته كليد را جوري از جيب سمت چپ شلوارم بيرون مي كشم كه انگار يك عصاي يك متري به آن وصل است. وارد مي شوم. در را پشت سرم مي بندم و به آن تكيه مي دهم ، كيف را با دو دست گرفته ام. يك حسن كشيده بودن دائم پرده ها اين است كه غروب هاي دلگير را پنهان مي كنند، پرده ها به گذشت زمان كمك مي كنند.
خوب شد هيچوقت به اينجا نيامد و خاطره اي از او در اين چهار ديواري نيمه تاريك منتظرم نيست، خاطره مثل پوست ببري مي ماند كه هميشه جلوي شومينه پهن است ولي يك شب كه به خانه بيايي مي بيني خيز برداشته تا به رويت بپرد. اصلا نمي توانستم تصور كنم كه يك زن اينهمه به اينكار علاقمند باشد. در جلساتمان آنقدر با علاقه حركات مرا نگاه مي كرد كه گاهي مي ترسيدم بزند زير گريه. چابكي و هوش بالايي هم داشت، به قول فروشنده هاي كت و شلوار انگار مخصوص اينكار ساخته شده بود. بيشتر ناراحت زحماتم هستم كه به هدر رفت، مي توانستيم برنامه هاي دونفري درخشاني اجرا كنيم، برنامه هايي بي آن كلاه سياه مسخره، بي حيوانات ابلهي چون خرگوش.
كيف را روي ميز مي گذارم، درش را باز مي كنم. دستمالم را در مي آورم . با انگشت اشاره آرام آرام آن را درون حفره مشت بسته دست راستم مي كنم. بچه كه بودم غيب كردن دستمال برايم جالب ترين بخش تردستي بودو به شوقم مي آورد اما اينروزها تنها چيزيست كه آرامم مي كند. برايش جالب بود كه چپ دستم هرچند جز دردسر برايمان چيزي نداشت. دائم مجبور بودم حركاتم را وارونه تصور كنم و به او بگويم. چند جلسه بعد از اين كه در مورد چپ دستي من حرف پيش آمد داشتيم روي پرشدن ليوان كار مي كرديم كه يك دفعه بي دليل گفت مي دانستيد كلاغ ها هم چپ دستند؟ با اينكه وسط درس بود ولي به نظرم جالب بود كه كلاغ ها با آن قيافه هاي بي تفاوت شان چپ دست و راست دست دارند، قيافه اي به خودم گرفتم كه انگار از زير دستمالم به جاي توپ بيليارد يك خرگوش بيرون پريده باشد و با لحني خشك گفتم كه از حيوانات متنفرم، در ضمن مگر كلاغها دست دارند كه چپ دست و راست دست داشته باشند. او كه فهميده بود ناراحت شده ام سرخ شد و جوابي به سوال ابلهانه ام نداد.
پشت ميز مي نشينم. حتي كفشم را هم در نياورده ام. دستمال مدام غيب مي شود و ظاهر مي شود، پشت پرده ها خورشيد آخرين زورهايش را مي زند. آرام تر شده ام. به خدا ايمان داشت. يك بار گفت فكر مي كنم خدا بزرگ ترين شعبده باز باشد. در حالي كه عصبي دستمال را توي دستم فرو مي كردم گفتم پس پاي خدا در ميان است كه تا اين اندازه عاشق اين كار شده ايد؟ چيزي نگفت و تنها نگاهم كرد. آن موقع احساسم اين بود كه نگاه شماتت بارش براي اين است كه به عقايدمذهبي اش توهين شده، آنقدر عصباني نگاهم مي كرد كه چشمانم را پايين انداختم. اگر آن روبرو نشسته باشيد واقعا فكر مي كنيددستمال غيب مي شود ولي من مي دانم آن كجاست، تنها جاييست كه شما نمي بينيدش، مثل خورشيد پشت پرده ها كه وجود دارد و دلگيرتر از هميشه است آن هم در اين اولين غروبي كه بزرگ ترين شعبده باز او را غيب كرده و من تازه معناي نگاهش را مي فهمم. نمي دانم، شايد جايي همين نزديكي ها پنهانش كرده و او دارد مرا مي بيند كه مثل كودكي كه بچه گربه اش مرده هق هق مي كنم.

حامد۸۳/۲/۲۰



-------------------------------------------------
مصداق آيه ي شريفه ي زپلشك آيد و زن زايد و مهمان زدر آيد ، از ديروز نمي توانم وارد وبلاگ ها شوم و اين اندك دريچه ي حيات را هم رفيق شوخمان خدا به رويم بسته است تا كي از بازي خسته شود و راه نفس ببندد . خواستم تنها به دوستان اطلاع داده باشم تا عدم كامنت گذاري اين حقير را به حساب چيز ديگري نگذارند . تا اطلاع ثانوي من تنها مي توانم به روز كنم ولي صله ارحام بماند طلبتان . تا چه پيش آيد .اين شبه وصيت نامه را با بيتي از خودم به پايان مي برم
تو آسان ترين را برگزيدي
اي برگزيده!
اي مسيح!

-----------------------
کمک !کمک!
webjet متاسفانه اينستال نمي شود
bazeshkonهم اصلا خودش باز نمي شود
من چه كنم ملت؟؟؟
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢۱
تگ ها :