مرد واقعي
برا چي نگرفتم. همه چرا نمي گيرن، منم مثه اونا. به قول دكتر شادمان آدم كه واسه روزي يه ليوان شير نمي ره گاو بخره. يادش به خير! مرد دل زنده و نازنيني بود. همه تو درمونگاه مي گفتن واسه اينكه زن نداره اينقد خوب مونده. دائم مشغول بگو بخند با پرستاراي بخش ما بود. تا من رو مي ديد مي گفت دايي! چه خبر از مادر بچه ها؟ يه بار همون اول ها بچه خواهرم رو آورده بودم درمونگاه، طفلك بچه شيريني بود، يه طور بانمكي بهم مي گفت دايي. چن سال بعد ماشين زد بهش، رفتم پزشكي قانوني يه تيكه گوشت جمع شده ازش مونده بود، يه خوبي زن نداشتن هم اينه كه آدم داغ بچه اش رو نمي بينه. اينجوري شد كه اين اسم موند روم. همه بهم مي گفتن دايي ولي همه باهام دست نمي دادن يا اگه مي دادن از سردي دست هاشون مي فهميدم خوششون نمياد. ولي دكتر هميشه دست هاش گرم بود جز اون بار. يه بار، ساعت يك ظهر بود، كارم تموم شده بود آخه درمونگاه ما عصرا آزمايش نمي گرفت، با خط خوش رو مقواي دم در نوشته بودن آزمايش از زوج هاي جوان تنها از هشت صبح تا يك بعد از ظهر روزهاي شنبه تا چهارشنبه به عمل مي آيد، هروقت از اونجا رد مي شدم مي ديدم جعفر كه شبانه مي رفت تكيه داده به دسته تي و داره زور مي زنه اين جمله رو بخونه. اگه من هم مي رفتم شبانه آخرش بهم زن مي دادن. جعفر شيش ماه بعد زن گرفت. اون روز دكتر شادمان شيفت نداشت. داشتم از جلو دراتاقش رد مي شدم، صداي سرفه اش رو شنيدم. خواستم سلامي بدم و برم. دستگيره رو پيچوندم سرم رو بردم تو. ديدم پشت به در نشسته رو صندليش و دود سيگار همه جا رو برداشته. سلام كردم. برنگشت طرفم، همونجور كه پشت به من تو صندلي فرو رفته بود گفت دايي ! چه خبر از مادر بچه ها؟ يك جوري گفت انگار اولين بار بود مي شنيدم. گفتم خدا نكرده مريض شدين دكتر؟ دستش رو بلند كرد و اشاره كرد كه جلو برم. رفتم كنارش، تا اون موقع نديده بودم وسط سرش مو نداره. همونطور كه سرش پايين بود، دستي را كه سيگار لاي انگشتهاش نبود دراز كرد طرفم. دو دستي باهاش دست دادم. يه كم دير دستش رو ول كردم وگفتم دكتر شما يه چيزيتون هست. پكي به سيگار زد كه نزديك بود خاكسترش بريزه رو زمين وگفت همه يه چيزيشون هست. جعفر از هيچي به اندازه آشغال سيگار رو زمين بدش نمي اومد. تو درمونگاه كسي حق سيگار كشيدن نداشت برا همين هم هميشه جاهايي كه تو چشم نبود پر بود از ته سيگارو خاكسترسيگار. ازم پرسيد دايي! تو عمر شريف رو مي شناسي؟ درسته كه دكتر اون روز دست هاش سرد بود ولي تب داشت. هذيون مي گفت. خب معلوم بود كه مي شناختم اون موقع ها تو جوونتريام، اون وقتا كه فكرشم نمي كردم شغلم اين بشه كه اگه بچه داشتم روش نمي شد تو مدرسه بگه سينما زياد مي رفتم و فيلماي مردونه بزن بزني رو دوس داشتم، اونايي كه قهرمان فيلم آخرش زنه رو ترك اسبش سوار مي كرد و آروم و بي خيال مي رفتن سمت خورشيد. دكتر پاكت سيگارش رو مچاله كرد و انداخت تو سطلي كه جعفر صبح به صبح خالي مي كرد و گفت عمر شريف يه جا گفته همه ي عمر مي ترسيده بره جلو به زنايي كه دوست داشته بگه ازشون خوشش مياد، دايي! فكرش رو بكن عمر شريف با اون عظمتش مي ترسيده. دستش از زور تب مي لرزيد، سرش رو آورد دم گوشم و گفت عمر شريف هم مي ترسيده زنا خيطش كنن، ضايعش كنن، دستش بندازن. بعد خم شد و يه شيشه الكل طبي از زير صندلي برداشت و گفت مي خوري دايي ؟ سرم را تكان دادم كه يعني نمي خورم. بغضم گرفته بود نمي دونم واسه حال دكتر كه تب داشت يا به حال عمر شريف. يه جوري هم دلخور بودم كه دكتر گفته عمر شريف مي ترسيده. دكتر گفت نبايد هم بخوري، تو كه ترس نداري، داري؟ فكر زن كه مي اومد سراغم ترسم مي گرفت. هميشه مي ترسيدم خونواده دختر بفهمن كارم چيه و بهم زن ندن، از اون بدتر مسخره ام كنن و دستم بندازن. حتما مي فهميدن، بالاخره مي اومدن محل كار كسي كه اومده خواستگاري دخترشون واسه تحقيق و مي فهميدن. همه جا مي گفتم تو درمونگاه كار مي كنم ولي نمي گفتم كارم چيه. مادرم خدابيامرز تا روزي كه رو جانمازش جون داد فكر مي كرد هركي تو درمونگاه كار مي كنه دكتره. به جعفر حسوديم مي شد. اگه اون مقواي دم در رو مي تونستم بخونم جاي كاري كه داشتم يه جارو مي دادن دستم و مي شدم مثه اون. اونوقت سرم رو بالا مي گرفتم، مي رفتم خواستگاري و زن مي گرفتم و الان كسي ازم نمي پرسيد برا چي زن نگرفتي. قبلش هم دست زنم ـ البته اون موقع كه هنوز زنم نبودولي چه اشكال داشت بالاخره كه مي شد ـ رو مي گرفتم و مي رفتم يه آزمايشگاه مثل مال خودمون عين قهرمان فيلم اونجاكه خيلي بي خيال آدم بدها رو مي كشت زيپم رو مي كشيدم پايين و آزمايش ادرار مي دادم، از هيچي هم نمي ترسيدم. مردايي كه مي خواستن قبل ازدواج آزمايش اعتياد بدن ميومدن درمونگاه ما، مي فرستادنشون جايي كه من كار مي كردم. اونجا كه توش دو تا دستشويي بود كه دراشون باز بود. رو به من بايد زيپشون رو مي كشيدن پايين و تا نصفه ليوان هايي رو كه دستشون بود پر مي كردن. من كارم اين بود كه اونا رو بپام كه كلك نزنن. يادمه اوايل خودم هم خجالت مي كشيدم زل بزنم بهشون، بوي تندي هم كه ميومد حالم رو بد مي كرد. بعد عادي شد. زل مي زدم بهشون و ديگه حالم به هم نمي خورد. شايد هم برا اينكه حواسم پرت شه بود كه افتادم به مقايسه اونها باخودم. اونها مردايي بودن كه داشتن زن مي گرفتن و كم كم مطمئن مي شدم بايد يه فرقي با من داشته باشن. فكر مي كردم همه شون يه اسب دارن كه عين پر كاه زنه رو بلند مي كنن و مي شونن تركش و مي برن تا نزديكاي اونجا كه خورشيد پايين ميره. خورشيد هم كه بره و شب شه نمي ترسن زنه يك هو جا بخوره، ازاون بدتردستشون بندازه و بهشون بخنده. اون روز به دكتر شادمان هم گفتم به خاطر كارمه كه مي ترسم. ولي آدرس يكي از دكترهاي آشناش رو داد، گفت برو معاينه ات كنه خيالت راحت شه. نرفتم. گيريم دكتره مي گفت هيچ چيت نيس. خيالم راحت نمي شد. اگه دكتر به يه مريض سرطاني بگه هيچ چيت نيس اون خوب ميشه؟ تازه مشكل من كه اين چيزا نبود، من مي ترسيدم شغلم رو خونواده دختر بفهمن. ازون گذشته درسته سواد ندارم احمق كه نيستم. مي دونستم دكترشادمان به گوشش مي رسونه راستش رو به من نگه. آدم چيزي رو كه مي بينه بيشتر از حرف دكترا باور مي كنه. من هرروز داشتم مرداي واقعي رو مي ديدم.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤۸ ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢۸
تگ ها :
نظرات ()


