این خنده دار نیست یا کتاب را برای خوانده نشدن بنویسید.

1. زنگ می زنند، می گویند ارشاد کتابی بیرون نمی دهد. یک سال و فلان ماه است که منتظریم بدون هیچ خبری از کتاب. همه حسرت روزهایی را می خوریم که به کتاب ها مجوز نمی دادند یا باید سینه ی دیوار را می کردیم بغل دیوار ولی دست کم پاسخ می دادند.

2. می گویند خلاقیت رنگ می بازد، از بین می رود، می سوزد و نابود می شود. درست است که کتاب ها برای خوانده نشدن نوشته نمی شوند اما نوشتن همه چیز است و کسی که می نویسد، می نویسد چون کار دیگری نمی تواند بکند. لحظه ی نوشتن همه چیز است، ساعت چهار صبح، ده شب، روی هر کاغذی که به دست ات می رسد، پشت بلیط اتوبوس و تا چند ساعت یا چند دقیقه بعد از گذاشتن نقطه ی نهایی تمام بدبختی ها، دردها، تهدید ها، ترس ها، احساس گناه ها، خفه شدن ها دست از سرت بر می دارد.

3. می گویند داستانها را در اینترنت منتشر کنیم، کربلایی لو این کار را کرد. می توانیم داستان ها را در جمع های دوستانه بخوانیم. می توانیم آنها را فتوکپی کنیم، افست کنیم، با زغال روی دیوار بنویسیم، با انگشت شصت یا شست یا شسط روی ماسه بنویسیم. می شود. هرکه بخواهد می شود. ولی به همین زودی باید تسلیم شد و لذت در دست گرفتن کتاب و ورق زدن آن را با پیج دان و پیج آپ عوض کرد؟ آن هم وقتی و در جایی که یک داستان کوتاه هم به زحمت در وبلاگ آدم خوانده می شود چه برسد به رمان؟ ولی خب که چه بشود؟ این همه رمان و داستان کوتاه روی اینترنت است چند نفر آنها را خوانده اند؟ هیچوقت فیلم های سینمایی توی تلویزیون نمی چسبد. لذت دیدن فیلم های بزرگ بر پرده ی سینما، سالهاست که از ما گرفته شده، لذت دراز کش خواندن تن تن، لذت دست کشیدن به روی جلدهای پروست، لذت احساس همسایه های محمود در جیب کاپشن را هم به همین آسانی از دست بدهیم؟

4. به درک که مجوز نمی گیرند و چاپ نمی شوند! به جهنم! اگر همین عده ی اندکی که می خوانند و می نویسند هم افسرده شوند یا بگذارند بروند دیگر به چه می توان دلخوش بود؟ پاشنه ی آشیل نوشتن چاپ شدن نیست. این همه کتاب برای خواندن هست، این همه کتاب برای پیشنهاد کردن هست. تا به هم می رسیم می نالیم از کتابی که دو سال است رفته و برنگشته و خبری هم از آن در دست نیست. با یک تلفن انرژی همدیگر را می گیریم. از وزیر ارشاد که انتظار نداریم به ما زنگ بزند و حرف خوب و امیدوار کننده ای بگوید، از دوستان هم نباید داشته باشیم.

5. مردمِ یانگوم بین، مردمِ امروزمان بگذرد فقط همین، مردم با قابلمه برو پارک ملت کونتو هوا کن، مردم خودتو به زور تو صف خرید زمین های فاز دو شهر جدید پرند جا کن، مردمی که نصف شان قرمزند و نصف شان آبی، مردم عشق سیرابی، مردم پسر! با کتاب خوندن هیچی نمی شی، مردم من برادرزاده ی همسایه ی مدیرعاملم تو کیش میشی؟، مردم واه! واه! کی حوصله داره کتاب بخونه، مردم هرشب بریم پیتزا و شاورما که لذت اونه، مردم دویست و شش سوار خر سوار، مردم خونه دار و بچه دار زنبیلو بردار و بیار، مردم همگی بدون استثناء عشق فردین، مردم بالا پایین پریدن و نشان دادن علامت پیروزی جلوی دوربین، مردم وقتی یه پیتزای ریدمون به قیمت جون شده، واه! واه! کتاب چه گرون شده! مردمِ نمایشگاه کتاب شد، خانوم بچه ها رو بردار ببریم پیک نیک، مردم دریغ از سه دقیقه فکر کردن و سه ساعت پای تلفن در حال چیک چیک، مردم تا دیروز فرق مهرجویی و گوشت کوبیده رو ندون، مردم امروز سنتوری رو برو ببین یه چیزی گیرت بیاد جوون!، مردم جانماز آب کش و فیلم خصوصی دختر شوکت بین، مردم اس ام اس بازترین تمدن تاریخ کره ی زمین را اگر کتاب نباشد چه باک! از ماست که برماست، ارشاد کاره ای نیست.

6. دینو بوتزاتی در یکی از یادداشت های روزانه اش که در دوران زندگی اش چاپ نشد ولی حالا بعد از این همه سال خوانده می شود نوشته:

بنویس. تو را به خدا بنویس. فقط دو خط؛ حتا اگر ذهنت آشفته است و اعصابت یاری نمی کند، هر روز بنویس. حتا چیزهای احمقانه ی بی معنا را، اما بنویس. نوشتن، یکی از خنده دارترین و در عین حال اندوهناک ترین توهمات ماست. فکر می کنیم با سیاه کردن صفحه ی سفید با چند خط کج و معوج کار مهمی انجام می دهیم. اما هرچه باشد این حرفه ی توست که تو انتخابش نکرده ای، بلکه در سرنوشت تو بوده است و این همان دروازه ای ست که احیانا از آن می توانی راه نجات را بیابی. بنویس. بنویس.                

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢
تگ ها :