اين متاسفانه داستان نيست.

شايد يک سال شده باشد، شايد هم نه. ولی در همين روزها ـ البته درست ترش را بگویم شب ها ـ بود که از زوربیکاری و بی خوابی از کامپیوتر امانتی با پس ورد دزدی از بیچاره ای که اینترنت نامحدود داشت از دنیای محدود خودم وارد این دنیای نامحدود شدم. این ها را نمی نویسم که مثلا بگویم سالگرد شد یا ازین مزخرفات. می نویسم بی هیچ هدفی. جایی خواندم که یک بابایی می گفت هرروز می نویسم بی امید و بی ناامیدی.
اینجا، در این وبلاگ ها با آدم هایی حرف می زدم بی آنکه بشناسمشان، به آنهایی بدو بیراه می گفتم که حتی نمی توانستم حدس بزنم چه شکلی هستند و اهمیتی هم نداشت. کوتاه بلند سبزه سفید زن مرد مهم این بود که هرکس خودش بود با اخلاقش با تفکراتش بی نقاب. رودربایستی ، مراعات،و ترس از چشم در چشم شدن و در نتیجه محافظه کاری برایم معنایی نداشت. آن بودم که می خواستم و هیچگاه نتوانسته بودم.
باراول دیدار حضوری آشناهای وبلاگی بسیار لذت بخش بود. هیچکس را نمی توانستی با تصور ذهنیت تطبیق دهی، احساس آشنایی می کردی ولی انگار با غریبه ای هم کلام شده بودی. لذتی که تمام نکات مثبت وبلاگ را برایم از بین برد.
وبلاگ سرابی بود که هویدا شد و باز مثل هر چیز دیگر این زندگی برایم به فاضلاب ختم شد و این من بودم که دوباره گول خوردم وگول خوردم وگول خوردم و گمان کردم علی آباد هم شهرست.
زندگی ادامه دارد ولی من در این یک سال از انسانی ناامید به انسانی بی امید و بی ناامیدی رسیده ام.
هرروز
در زندان خود
پرسه زنان
می پرسم از زندانیان دیگر هم بند
مانده از امروز تاروز رهایی
چند؟


حامد۴/۳/۸۳   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٤
تگ ها :