سفرنامه ی قسطنطنیه (بخش نخست)
صبحدمان روز دوم هفته ی سوم شهر تموز با بدرقه ی خوانین و دراویش راهی طیاره خانه ی مبارکه شدیم تا جان مفت را لبریز از خوف بسپاریم به دست طیاره ی توپولف. در بدو ورود به طیاره خانه صف دخول به سالن طرانظیت چنان پیچ و تاب به تن داده بود که ایول داشت و صد رحمت آوردیم به صف شیر یارانه ای که خدایش بیامرزاد و همانجا دردم فاتحه ای خواندیم مر یارانه ها را. پس از دقایقی چند که بر ذات ملوکانه چون عمری بگذشت - و فقط محکومان در پای سیاستگاه و مسافران در پای پله های توپولف دردش را می فهمند- به اخوانی رسیدیم که دست مبارک بر نقاط نامبارک بدن ملوکانه می کشیدند. در تفتیشخانه ی بعدی به مدد سگک مبارک و ظفرنمون کمربند ملوکانه، صوراسرافیل به صدا درآمد و این بار حضرت اشرف که ما باشیم تنبان به دندان و کفش به بغل و باسبورت آویزان به عضو شریف عازم قیط (گیت) آخر شدیم و آنقدر پیاده دالان بی انتها را گز نمودیم که یقین داریم پیاده روی روز محشر پیش آن اندک باشد. از پشمک السلطنه شنیده بودیم در بلاد فرنگ بلاتشبیه لوله ای را به قیط وصل می کنند که مسافران از آن وارد طیاره می شوند، به صدراعظم که پا در رکاب و سر در خواب بود در دم فرمان دادیم انحصار سیگار بهمن و نفس کشیدن در سواحل دریای خزر را به اجنبی واگذار کند و از این لوله ها برای طیاره خانه ی ما هم تعبیه گرداند. با مکینه ما را به پای توپولف بردند که لعنت خدا بر او باد که دیدنش تیره ی پشت کافر و مسلمان بلرزاناد. در صحن طیاره خانه خرتوخری بود که به بازار سید اسمال گفته بود زکی! فقط کم مانده بود یک نفر روی باند باقالی بفروشد. به اتاقک طیاره که وارد شدیم گرمایی بود صعب تر از طبقه ی منهای دوی جهنم. صدراعظم را دیدیم که مایو دو تکه بر تن کرده و آب معدنی هایی را که با خون دل بار خود کرده بودیم تا در قسطنطنیه بنوشیم بر سر و کول می ریزد. مردک پدرسوخته طیاره را با صونای دربار اشتباه گرفته بود. فی الفور میرغضب را احضار فرمودیم ولی تا مادرمرده بتواند خود را از قیط های ورودی برهاند و به ما برساند طیاره پریده بود و ما به لقاء خالق و بوسیدن روی ماه خدا نزدیک تر شده بودیم و چون مرگ دسته جمعی قریب بود از خون صدراعظم اطواری خود گذشتیم. خدمتگزاران اناث طیاره را که حوریان بهشتی تصور نموده بودیم ماتحتی بود به عظمت سنگ زیرین آسیا که در هربار گذر ایشان کله ی ملوکانه را ماتحتی می نمودند- و نکته ای دیگر در باب ماتحت اینکه نشیمن ها آنقدر چسبیده به هم بودند که زانوی ملوکانه در ماتحت نفر پیشین بود و زانوی فرد پسین به ماتحت ملوکانه وقس علی هذا. چون طیاره اوج گرفت به یقین دریچه ای را باز کردند تا هوا تردد کند که ضعیفه های آن طرف اتاقک از خدمتگزار خوش اندام تقاضای پتو کردند که فرمود در طیاره هشت پتو داشتیم که همه را به مسافران داده ایم. به صدراعظم فرمودیم در طیاره ای که صد مسافر دارد هشت پتو بس باشد؟ صدراعظم گفت حضرتعالی تصدیق می فرمایید که اگر در طیاره برای هر صد مسافر پتو موجود بود پس چه تفاوتی بود میان بلاد ما و بلاد کفر؟ که دیدیم سخنی پسندیده گفته و خشنود شدیم و او را خلعتی دادیم تا روی مایوی گلدارش بپوشد. چو اندکی زمان بگذشت بوی عطر و عبیر و لاک و استن ضعفا درآمد و بساط بنداندازی و چهره سازی و مردنوازی گشوده گردید و آنچه گشت ارشاد بافته بود یکسره پنبه گردید. پس از آن چرت شاهانه را با چاشتی که به غذای سگ دربار در قلت و کیفیت گفته بود تو در نیا که من شرفیاب شدم دراندند و به خیال خود قار و وقور شکم را با یک کف دست نان و یک ناخن کره پنیر خواباندند. چو طیاره ارتفاع تقلیل داد بحر مرمره و سفینه هایی به رنگ احمر و ازرق و ابیض همینطور به وزن افعل می آمدند و از زیر ملوکانه می گذشتند تا طیاره در طیاره کده ی آتاتورک ماتحت بر زمین نهاد و جان ملوکانه به دنیا ماند و مسافران بخت برگشته چنان ذوقیدند که به خویش ریدند و کم مانده بود کف بزنند و جملگی برای عرض تبریک به داخل کابین ناخدا بریزند. مدتی که در انتظار ملوکانه به سر بردیم یکی از همان لوله های فوق الذکر آرام آرام و بلاتشبیه خود را به ما نزدیک نمود و به در وصل گردید و خاک مملکت ترک به تخت کفش ملی ملوکانه مزین گردید. در طریقی که باید باسبورت ها به مهر ورود به آن خطه ممهور می شد دلبران و مه رویان و شکن مویان ملازم تتمه ی حجاب که متانت بود را از تن ریزاندند و مردان تشنه ی همراه را هیزاندند. پس از آن دقایق، مامور مهر به کف چنان به رخسار شاهانه دقیق شد که گویی فرستاده ی القاعده را یک لنگه پا و نارنجک به کف آنجا می بیند. به صدراعظم که به جد مشغول هیزی بود فرمودیم همین بلاد ترک کم مانده ویزا لازم مان کند که چون کند برای خوردن یک پیاله افس هفت و نیم درصد یا توبورق پنج درصد جلای وطن هم دیگر افاقه نمی کند و باید جلای کهکشان کنیم. چون صدراعظم که چشم را در دشت ناموس مردمان می چرانید درافشانی همایونی را عضو شریف خود هم به حساب نیاورد به اجبار با پس گردنی ملوکانه او را به راه راست انداختیم و اساس چشم هیز برانداختیم. پس از مزین شدن مهر به باسبورت شاهانه به سالنی اندر شدیم که فری شاب سلطنتی در گوشه ای از آن خودنمایی می نمود. فری شابی بود که نام نامی زکریای رازی را بر خود کم داشت و از اشربه و الک هرچه در عالم متصور بودیم آنجا در طول و عرض و قامت چیده بودند و هموطنان غیور و همیشه در صحنه آنجا هم در صحنه بودند و چنان قفسه ها را روبیدند که نادر هند را نروبید. فی الفور به صدراعظم که دامن اش از دست برفته بود فرمان دادیم در بازگشت چندین فری شاب از این دست را در طیاره خانه ی پایتخت برافرازد و عرق چل گیاه و نعناء و زیره و کاسنی وقس علی هذا را به صورت تکس فری برای رفع باد معده و تورم دنده و دفع خنده ی ساکنان ملک ری عرضه کند.
ادامه دارد.
نظرات ()


