مراسم تشییع خسرو یا این ضعف من از کجا میاد؟ از پدرم، مادرم...از وطنم.

راس ساعت نه مراسم، با شکوه تمام در قبرستان تالار وحدت آغاز شد. در ابتدای مراسم پرویز پرستویی که معلوم نیست این همه استعداد مدیریت و برنامه ریزی را تاحالا کجایش مخفی کرده بود سخنرانی کرد. به بخش هایی از سخنرانی پرشور ایشان توجه فرمایید:

- آقایون! ساکت! خواهش می کنم! ساکت! سکوت! خفه شید! من از شما تمنا می کنم ساکت! استدعا می کنم! سکوت را رعایت کنید. ( در این لحظه جمعیت ساکت اند و دارند به جیغ و دادهای پرویز گوش می دهند.) تو رو خدا ساکت! تو رو به روح خسرو سکوت! خاموش! عزیزانی که می دونم احساساتتون ریخته بیرون، مادرتونو سگ...! جناب! خموش! این تن بمیره ساکت! منو تو گور کردین ساکت! خواهش می کنم! آقای عزیز که می دونم عاشق خسرویی حلقتو ببند!

در این لحظه یکی دیگر از استعدادهای نهفته ی پدیده بازیگری سینمای ایران شکفته می شود. احضار ارواح در دو دقیقه:

- الان روح خسرو اینجاست. روح خسرو داره ما رو می بینه. روح خسرو اگه اینجایی دو بار بزن رو میز، اگه اینجایی خودت به این جماعت بگو خفه شن. خودت فحش مادر بده بهشون بلکه حلقشونو ببندن!...ممنونم روح خسرو!...

و ادامه ی سخنرانی:

- قرار بود افراد زیادی بیان اینجا خاطره تعریف کنن و آه بکشن، انتظامی عزیز، ژاله ی عزیز ابرزن و ابرمادر تاریخ بشری کسی که سالهاست از چنگ عزراییل فرار کرده قرار بود بیاد اینجا راز طول عمرشو بگه که متاسفانه الان چون جا نبوده از سردر ورودی آویزون شده و داره حرکات ژانگولر و آفتاب بالانس انجام می ده و در اینجا با دو وارو جمع به برنامه اش خاتمه می ده و داورها براش نمره ی هشت و نه دهم رو در نظر می گیرن. ممنونیم ژاله ی عزیز. من همینجا از دوست شصت ساله ی خسرو می خوام که نواری! رو که خسرو خیلی دوست داشت برای ما بخونن.

طرف هم میاد ترانه ی بهار دلنشین را می خواند. از همه طرف فشار به اعضای سفلای راوی دارد وارد می شود. دو تا دلقک از سایبان بالای سر پرویز پرستویی بالا می روند و اینقدر از فتح این قله خوشحالند که عکاسی از جمعیت یادشان می رود و کم مانده آن بالا پرچم بزنند و با قله عکس بیندازند، یکی شان آن بالا رژه می رود و نفس کش می طلبد. مسوول حراست تالار وحدت هم کم مانده خودش را از پنجره بیندازد روی سر پایینی ها لابد از عشق خسرو. بانوان محترم هم به هرکسی عینک آفتابی زده زل می زنند چون شایع شده برت پیت خودشو قراره به مراسم برسونه اما متاسفانه به دلیل یک جناس بی مزه هرچی بازیگر درپیت و آبگوشتی که فکرشو بکنین در مراسم هست جز برت پیت، از این ها که سکانس افتتاحیه گلوله می خورد تو مخشون. در این لحظه پرویز که حنجره اش از دو سه جا جر خورده خاطره ای تعریف می کند:

خاطره ی پرویز پرستویی: من...آقایون ساکت! من...! سکوت! من جمعه صبح تو خونه نشسته بودم. موبایلم زنگ زد و اسم خسرو را روش دیدم. پایان خاطره.

جمعیت خراب این خاطره ی پرویز شده اند. پرویز! رحم داشته باش! اینقدر با احساسات پاک این مردم بازی نکن. بعد صدا پانصد بار قطع می شود. به قدری اجرای مراسم منظم است که فکر کنم متالیکا باید پرویز پرستویی را بدزدد، ببرد بکند مدیر برنامه هاش. بعد بلندگو می افتد دست ایرج راد. او هم برای رفع کتی چند عربده در بلندگو می زند و آن را رد می کند به پرویز که بهتر داد می زند. پرویز از پسر خسرو می خواهد که سخنرانی کند. سخنرانی پسر خسرو:

- مرسی که اومدین.

ماشالله همه هم که سخنورند. بعد یک ریش دراز که یک بینی و دو تا چشم بالایش دیده می شود بلندگو را می گیرد و او هم یک نفس مردم را به سکوت دعوت می کند، انگار دعوت مردم به سکوت بخشی از مراسم است. از این طرف خانم پروین سلیمانی را لااله الاالله گویان روی دست می برند. تا جایی که به حضار گفته شده قرار نبوده دو تا تشییع جنازه برگزار شود. این شبهه پیش می آید که به احتمال زیاد خانم سلیمانی موقعیت و جمعیت را مناسب دیده اند و دار فانی را وداع گفته اند که خدا را شکر به خیر می گذرد. مردم علاقمند و هنر دوست و هنرکش یک لحظه موبایل ها را پایین نمی آورند و انگار همه به اهل منزل قول دی وی دی مراسم را داده اند. نفر پشت سری هی موبایلش را به کله ی من می کوبد و دختر جلویی هم هر چند دقیقه یک دفعه بر می گردد به سمت عقب نگاه می کند غلط نکنم می خواهد گری کوپر را که قرارست با اتوبوس های سه راه آذری- حافظ خودش را به مراسم برساند سورپریز کند. بعد چندتایی تابلو از خسرو را عده ای از میان جمعیت عبور می دهند و می برند پیش پرویز. پرویز عکس ها را نمی پسندد و آنها بر می گردند سمت در خروجی. مردم از عکس ها عکس می گیرند. مردم از در و دیوار عکس می گیرند، از زنبوری که روی گل سرخ نشسته عکس می گیرند، از شاش خر عکس می گیرند. عده ای همانجا دارند میزانسن می دهند، عده ای تدوین می کنند. عده ای اندک نزدیک دویست نفر تالار وحدت را با استادیوم آزادی اشتباه گرفته اند و به سر در ورودی آویزانند.

توصیه ی یک عمله ی بیکار: دوستان! عزیزان! سروران! عشاق سینه چاک خسرو! ای کسانی که همیشه با صدای پای آب لالا کرده اید! سر در همانطور که از اسمش پیداست سر در است و نه سکوی نشستن. در محاسبه ی سازه ی سردرها معمولا – اگر خیلی دست بالا بگیرند- وزن خود مصالح، بار برف و بار باد در نظر گرفته می شود و مطمئن باشید هیچ مهندس مشنگی در طراحی سر در ورودی سالن تئاتر وزن دویست نفر آدم زنده و عاقل را در نظر نمی گیرد چه برسد به وزن دویست عدد خر شرک که دوربین به دست گرفته باشند. در پایان مراسم یک نفر با لحنی مسخره و توهین آمیز پشت بلندگو می گوید جنازه را بردن چرا وایستادین؟ مردم به پهلو و ماتحت هم فشار می آورن و از مهم ترین بازیگر عصر طلایی سینمای هالیوود یعنی دانیال حکیمی فیلم می گیرند. ( برای اولین بار دلم برای دانیال حکیمی می سوزد.) یک نفر کم مانده موبایلش را فرو کند در سوراخ دماغ یک بازیگر سریالهای تلویزیون که مطمئنم اسم اش را هم نمی داند. شک نکنید اگر رضا کیانیان به چنگ این مردم می افتاد تکه تکه اش می کردند و هرکس تکه ای از او را برای تبرک به خانه می برد. در پایان امیدوارم خسرو همچنان درگیر کارهای اداری خروج و ورود و ترخیص و نداشتن اضافه بار و این چیزها باشد و چیزی از این مراسم ندیده باشد که الحق والانصاف به اختتامیه یورو 2008 دو تا سور زده بود در نظم و برنامه ریزی و شعور.

نتیجه: چه شیرین است که آدمی در گمنامی بمیرد!   

        

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
تگ ها :