گاهی برای عبور یک روز یک قبرستان هم کفایت نمی کند.

 برای غم

دلیلی نمی خواهم

برای شادی هم.

 

گاهی که نمی شود بنویسی و به جایش فقط می جوی و می جوی و خودت را به آن راه می زنی باید فقط بنویسی، الکی بنویسی و راه نجات را بیابی. گاهی که روزها پشت سر هم و بی دلیل می گذرند و تو در صندلی ات در اداره فرو رفته ای و پاها را روی میز گذاشته ای و همه چیز را گم کرده ای جز راه معده ات را، باید کاغذی برداری و بنویسی و بنویسی شاید گذر شنبه تا پنجشنبه برایت اینهمه دردناک نباشد، شاید اخبار بد، شاید تیترهای روزنامه ها. شاید روزی برسد که بتوان یک سیگار را به لذت کشید.

می خواهی از اداره بیرون بیایی یکی از همکارها می گوید: دیدی دوربین ستارخان، پرایده که افتاده بود تو گودال سی متری؟ می گویی نه و می خواهی بروی گورت را گم کنی که ادامه می دهد: دختره، راننده اش...جا به جا...خونواده اش...توی سر خودشون... می گویی خداحافظ.

می رسی خانه. نصیر یک اس ام اس زده. زن ات می گوید: آرش کیه؟ از بچه های دانشگاس؟ سرت را بلند نمی کنی. می گویی: چی شده؟ مرده؟ می گوید: نه. تصادف کرده...بچه...سر...داشبورد...خونریزی...تمام. به خودت می گویی: ای کائنات! یعنی نمی شد آرش خودش بمیرد. باید بچه باشد، آن هم دختر، آن هم سر... ضربه... شاید هیچکس به اندازه ی تو آرش را نفهمد الان در این حال. نه. تو هم نمی توانی، تو عددی نیستی، هرچند دو سال است مثل آدم نخوابیده ای. نه، هیچکس نمی تواند بفهمد آرش و آرش ها را.

یاد برنامه ی خنک دیشب تلویزیون می افتی، ساعت یک، که برای فرهنگ ترافیک و رانندگی ساخته اند و یک پراید جایزه می دهند به برنده ی خوشبخت، برنده ی خوشبختی که یا در گودال بی حفاظ خواهد افتاد یا سر بچه اش...یاد حرف ها می افتی.

مجری(رو به دو نفری که به مرحله ی پیش- خوشبختی رسیده اند): شما حاضرین ماشینو با این خانوم نصف کنین؟

خوشبخت نما: هرچی خدا بخواد!

مجری: چی شد برنده شدین؟

خوشبخت(بعد از باز شدن در بهشت): من فقط دست خدا رو تو این کار می بینم.

مجری: فکر می کردین برنده بشین.

خوشبخت: خدا خواسته. خدا خواسته.

زنگ تلفن. روزبه. مثل پیرمردهای مافنگی یادی از محله ی قدیم می کنید، محله ی تاریخی جلالیه که دانشگاه جهانگشای تهران به آن چنگ انداخت و حالا جز خرابه ای که جا به جا پارکینگ شده چیزی از آن بجا نمانده:

کودکی ام را صاف کرده اند

و آن را هم سطح زمین های پست اطراف کرده اند.

می گویی چند روز پیش که به آنجا رفته بودی دیگر حتا نمی شد جای خالی خانه را هم پیدا کرد، محله شده بود یک گور دسته جمعی. فکر که می کنید می بینید همین هم هست. یاد آقای امیری می کنید که گوش فیل می فروخت و محله را که کوبیدند او هم بساطش را از این دنیا جمع کرد و جا را برای نفس کشیدن آقایان استاد و دانشجو باز گذاشت و برای پارک ماشین های نازنین شان. یادی هم از حمیدرضا می کنید که همان روزها یک شب تا صبح به خود پیچید و کسی به دادش نرسید تا جان داد. روزبه می گوید: اصغر هم که مرد. و تو این یکی را نمی دانستی و هرچه قیافه ی آرش از یادت رفته چون در دانشگاه به هیچ چیز دقیق نگاه نمی کردی قیافه ی اصغر یادت هست و آنجور که تکل دو پا می رفت زیر پا و شل و پلت می کرد. گوشی را می گذاری. دوست داری برای زنده ها کاری بکنی، برای آرش داورپناه. مثلا می خواهی آهنگی از پی یر بشله را بگذاری روی وبلاگ، ولی نمی شود پس فقط اسمش را می نویسی شاید کسی را آرام کند: elle est d’ailleurs که معنایش در حد سوادت می شود: او همین حوالی است.

 

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸
تگ ها :