خلسه

تنها چند اسكناس هزاري غيب شده بود. اين را وقتي فهميد كه با سايه مي خواستند غذا سفارش دهند، هر چند هيچ ميلي به غذا نداشت. به عادت هميشه اش تا پشت ميز نشستند كيف پولش را از جيب بيرون كشيد و پنهاني زير ميز ميزان موجوديش را تخمين زد و همان جا بود كه فهميد از پولش كم شده. از صبح چيزي نخريده بود، حتي با اينكه گرسنه بود چيزي نخورده بود، يك سوسك تند و تيز كرم رنگ از لاي نانهاي گرد بيرون پريد. از خانه كل راه را تا رستوران 469 پياده آمده بود و با اين حال نيم ساعت زود رسيده بود، از ظرف نان جهيد روي ميز. از انتظار كشيدن نفرت داشت و وقتي سايه سر ساعت پيدايش نشده بود به سرش زد براي اينكه تلافي كند تنهايي غذا بخورد، ولي از عكس العمل سايه ترسيده بود و قيد تلافي را زده بود، كل عرض ميز را طي كرد و جسورانه خود را روي مانتوي سايه انداخت. دستش را نزديك دهانش برد و ها كرد. ضربه شديدي ميز را تكان داد، شيشه نوشابه برگشت و شري ريخت روي شلوارش. دهانش بوي سوسيس مانده مي داد. از جا پريد، خيسي به پوستش رسيده بود.
از رستوران بيرون آمدند و سايه بي خداحافظي راهش را گرفت و رفت. تمام مشتري ها به آن دو نگاه كرده بودند كه يكي جيغ مي زد و ديگري مثل خوابگرد ها به روي ميز خيره مانده بود. مسير بازگشت تا خانه را هم پياده آمد كه خوب فكر كند. در راه پله سينه به سينه صاحبخانه شد كه روي ابروي چپ اش چسب زخم زده بود. سرهنگ بازنشسته يك دستش را به پيژامه اش گرفته و در حالي كه مي خواست لحنش آرام باشد به او اخطار داد يك هفته مهلت دارد خانه را تخليه كند و اضافه كرد تنها به اين دليل كه دانشجو است و بچه شهرستان، او را تحويل كلانتري ندادهاند. مثل تمام هم صنف هاي بازنشسته اش فطرتا فضول بود و مي خواست سر از هر كاري در آورد. دائم پشت پنجره بود و كوچه را مي پاييد. چند بار او را با سايه در راه پله ديده و برايش خط و نشان كشيده بود. همين شب گذشته در مقابل توضيح او كه سايه نامزدش است، پوزخندي زده بود كه يعني خر خودتي. ديگر طاقتش را طاق كرده بود ولي او از آلاخون والاخون شدن در اين شهر بزرگ مي ترسيد براي همين دندان روي جگر مي گذاشت.
در اتاقش پشت پنجره ايستاد. يكي از آن عصر هايي بود كه خورشيد نور سحر كننده اي دارد و بادي ملايم برگها را تكان مي دهد و صداي به هم خوردن برگها، آرام آرام انسان را به رويا مي كشاند، زماني بين سه تا پنج بعد از ظهر، ساعاتي از روز كه انگار گرد بي حسي در فضا پراكنده اند. بيرون، ذرات معلق عجيبي برق مي زدند. زن جواني چند پشت بام آن طرف تر روي بند، رخت پهن مي كرد. باد آرام آرام لباس ها را تكان مي داد. نگاهش را به زن دوخت كه پشت لباس هايي كه در باد ميرقصيدند هر چندلحظه ديده مي شد. از تنهايي در اين وقت روز قلبش گرفت. پلك چشمانش آرام بسته شد.
در تختش پهلو به پهلو شد، چشمانش را باز كرد و نگاه بي احساسش را روي تاريكي اتاق گرداند. شب، پشت پنجره غوغا مي كرد. روي رانش خاريد. خواست دستش را تكان دهد، احساس بي رمقي شديدي كرد. انگار مرده اي زنده شده باشد. روي رانش را خاراند. دستش به پوست پايش خورد، سردي نوك انگشتانش را حس كرد، رويش را پس زد. هيچ لباسي تنش نبود. گويي تازه از مادر زاده شده. با اينكه چند سالي بود تنها زندگي مي كرد ولي هيچگاه در خانه بي لباس نمي گشت، حتي برهنه نمي خوابيد. شايد اين معذب بودن از برهنگي از تربيت پدرش بر مي خاست. از كودكي مجبورشان مي كرد در خانه جوراب بپوشند، به نظرش بي جورابي ولنگاري مي آورد. در تخت نشست و سرش را بين دو دست گرفت و فشرد. يادش نمي آمد چه وقت لباسش را در آورده. تازه متوجه بويي شد كه در اتاق پراكنده بود. دستانش را بو كرد، بوي نا آشنايي بود. بلند شد، چراغ را روشن كرد، لباس پوشيد و يك ساعت تمام غذا خورد و فكر اين كه چرا سير نمي شود يك آن رهايش نكرد. تلفن زنگ زد. يكي از بچه هاي دانشكده بود و او به يك مهماني شبانه دعوت شد. نمي خواست برود، كلي كار داشت كه بايد انجام مي داد. خودش مي گفت اهل مهماني و بزن بكوب نيست. اگر گاهي به زور به يكي از اين مهماني ها مي رفت، گوشه اي مي نشست و در خودش فرو مي رفت. در يكي از همين مهماني ها سايه را ديده بود، ولي رويش نشده بود جلو برود و حرف بزند. از سني به بعد روابطش با دخترها به صفر رسيده بود، انگار از آن زمان در سربازخانه بزرگ شده بود. دختران فاميل كه تا ديروز همبازيانش بودند از او رو مي گرفتند و او به هر جمع زنانهاي وارد مي شد انگار جزامي وارد شده بود. پدرش هميشه مي گفت اگر زني بفهمد دوستش داري يك افسار به گردنت مي اندازد و اگر بفهمد عاشقش هستي يك پالان پشتت مي گذارد و سوارت مي شود. سايه سر حرف را باز كرده بود، سايه شماره تلفن اش را داده بود، سايه اولين قرار را گذاشته بود، گاهي كه عصباني مي شد به او سركوفت مي زد كه شروع كننده هيچ كاري نيست. حالا اگر مي فهميد او تنها به پارتي شبانه رفته چه فكر ها كه نمي كرد حتما دلخور هم مي شد. تلفن را قطع كرد، پشت ميز نشست و به كار مشغول شد ، نوشت و نوشت و نوشت.
ظهر فردا از خواب بيدار شد. تيغ آفتاب فرش اتاق را تا كنج ديوار دريده بود. دستش را كورمال كورمال به لبه بالاي تخت كشيد، ساعتش را برداشت و نگاه كرد. ساعت يك و يازده دقيقه بعد از ظهر بود. شوكه شد. سابقه نداشت تا اين ساعت بخوابد. صداي زنگ تلفن ادامه داشت. تازه با صداي آن بيدار شده بود، وگرنه معلوم نبود تا كي مي خوابيد. دستش را بالاي سرش برد و گوشي را برداشت. صداي آن سوي گوشي از استعدادي مي گفت كه او تا ديشب از ديگران مخفي كرده بود. هم دانشكده ايش از او مي پرسيد آيا ديشب مست بوده يا حال عادي داشته؟ كسل بود و حوصله مسخره بازي نداشت. گوشي را گذاشت. شب قبل تا دير وقت مشغول نوشتن بود، بعد هم كه خوابيد. البته يادش نمي آمد چه وقت كار را قطع كرده و توي تخت لغزيده، كه مساله مهمي نبود. به پهلو چرخيد، پاهايش را از تخت پايين انداخت و هيكلش را بلند كرد، روي لبه تخت نشست و خيره شد به كت و شلواري كه كف اتاق ولو بود. لباسهايي كه بايد به چوب رختي آويزان مي بودند، عين جنازه روي زمين پخش بودند. كتش را بر داشت و دستش را در جيبش كرد. مشتي دستمال كاغذي مچاله بيرون آورد، معلوم بود كسي عرقش را با آنها پاك كرده. در جيب ديگرش تكه كاغذي پيدا كرد. شماره تلفني رويش نوشته شده بود. آشنا نبود.
از آن سوي خط زني با صداي گرفته خواب آلودي گفت: بله. چيزي به ذهنش نرسيد كه بپرسد. كمي من و من كرد و گوشي را گذاشت. از افكار در هم سرش درد مي كرد. اين شماره غريبه، اين زن ناشناس چه معنايي داشت؟ اگر سايه شماره را مي ديد چه جوابي داشت بدهد؟ بلند شد. مسكني خورد وسعي كرد آخرين تصويري را كه از ديشب به ياد دارد، پيدا كند. خاطراتش محو شده بودند، تكه پاره بودند، انگار قطعاتي بودند كه در بي وزني رها شده اند. يادش مي آمد كه چنداسكناس گم كرده، به ياد داشت كه زني در باد رخت پهن مي كرد و شب تنها مي نوشت و مي نوشت و از دورها صداي گنگ موسيقي تندي مي آمد و او با خودش فكر كرده بود، چه مردماني! و صداي ديگري هم بود، صداي قهقهه اي كه به سكسكه مي مانست. اما منشاء اين صداي آخري رانمي دانست. از ديروزخبري از سايه نبود. چند بار زنگ زده بود و پيدايش نكرده بود. بايد او را مي ديد و آزردگي ديروز را بر طرف مي كرد. به سمت تلفن رفت.
باز حرفشان شد. سايه بلند بلند از اينكه او بي توجه شده، عجيب شده و مثل مستهاست، گلايه مي كرد. توجه اش به اين موضوع آخري جلب شد، دو بار در يك روز به او گفته بودند مست. به ميزهاي دور و بر زير چشمي نگاه كرد. چند سر به سويشان برگشته بود. يك بار سر صف، چون نظم صف را به هم زده بود از ناظم خط كش خورده بود و كف دستانش را كه مي سوخت لاي پاهايش برده و فشار داده بود. تمام مدرسه نگاهش كرده بودند. آنجا جاي خوبي براي دعوا با صداي بلند نبود. پيشنهاد داد به خانه بروند و آنجا هرچه مي خواهند داد بزنند. سايه صدايش را پايين نمي آورد و او از اين كه زير نگاه ديگران باشد احساس خفگي مي كرد، كف دستانش عرق كرده بود ولحظه به لحظه كلافه تر مي شد و هي به روي بشقابش نمك مي پاشيد.
روغن جلزي كرد و چند قطره روي دستش پريد. تخم مرغ در روغن داغ جيغ مي زد، تب مي كرد، جثه سفيدش بالا پايين مي پريد و به خود مي لرزيد. نيمرو آماده بود. ماهيتابه را روي ميز گذاشت و پشت آن نشست. روي نيمرو نمك پاشيد و با نوك چنگال زرده را شكافت، رنگ زرد آرام، مثل حركت گدازه ها روي شيب كوه، سفيده را مي پوشاند. احتياط مي كرد كه با قاشق به كف ماهيتابه نكشد، اگر مادرش بود از اينكه كف ماهيتابه را خش انداخته مواخذه اش مي كرد، ماهيتابه پر از خش بود، سرش را نزديك برد و با دهان پر به خش هاي كف آن خيره شد. نيمرو شور شده بود، برعكس ظهر كه در رستوران 469 هرچه نمك مي زد غذا بي مزه بود. از جويدن دست كشيد. صدايي از دورها بلند شد كه ملامتش ميكرد. يادش آمد چقدر كلافه شده و چقدر دلش مي خواسته اين صدا را قطع كند. بيشتر از اين يادش نمي آمد. طوري بلند شد كه صندلي از پشت به زمين افتاد. بايد به سايه زنگ مي زد و مي فهميد چه شده. به سمت اتاق رفت، سر راه پايش را روي شيء نوك تيزي گذاشت، لنگ لنگان چند گام ديگر برداشت، در آستانه در ايستاد و در حالي كه آرام آرام محتويات دهانش را مي جويد به داخل نگاهي انداخت. بدني مچاله روي تخت افتاده بود، موهاي بلندي از لبه تخت آويزان بود و از همه چيز تنها سايه هاي درهمي ديده مي شد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۳
تگ ها :