فصل باقالی
حرف می زدم، با خودم، که تلفن زنگ زد. صدای ضعیفی که نمی شد به او نه گفت از توی گوشی کارم را توضیح داد، انگار صدا ضبط شده بود. کارم این بود که باید ته و توی قضیه را در می آوردم. یک هفته بود که هر روز توی روزنامه آگهی می دادم؛ آماده برای استخدام. و داده بودم زیرش ریز بنویسند هرکاری. گفتم قبول و تا عصر یک موتوری برایم چک و آدرس ها را آورد. بارانی، دستکش، کلاه لبه دار و یک دفترچه یادداشت. مداد نداشتم، یک مداد کوچک و نوک تیز. دنیا معطل این موضوع بود. فکر کنم مسابقات فوتبال را یک هفته عقب انداخته بودند و در تمامی جبهه ها آتش بس اعلام شده بود، دانشمندان هم یک هفته به بشریت استراحت داده بودند و دست از سر ناشناخته ها برداشته بودند. یک بریده ی روزنامه لای کاغذها بود با شرح و عکس ماجرا.
اول از همه از زنش شروع کردم، در کتابی که بچگی خوانده بودم بازرسی بود که می گفت دنبال زن بگردید. از بچگی خلافش به من ثابت نشده بود هرچند کتاب دیگری هم نخوانده بودم. همیشه باید دم دست ترین نظری را که دارید بچسبید و خط را دنبال کنید تا به هدف برسید.
باقالی پوست می کند و اشک می ریخت. فصل باقالی بود و اگر دست روی دست می گذاشتی تمام می شد، آن وقت دیگر از کیسه ی باقالی قاچ خورده ی یخ زده توی فریزر خبری نبود و جایش خالی می ماند مثل یک احساس کهنه یا یک بستنی قیفی. بله. یخچال فریزر قلب زندگیست. درش مثل ضربان باز و بسته می شود. عکس را که نشانش دادم گفت: لابد خودشه. من از صداش می شناختمش.
من: از کی شروع کرد به این کار؟
زن: نمی دونم. صدای جاروبرقی بلند بود نشنیدم. یعنی دیر شنیدم، وقتی شنیدم که کار از کار گذشته بود. وقتی شنیدم شب بود همسایه ی پایینی رادیوش خراب شده بود، همسایه ی بالایی زنش را طلاق داده بود، همسایه ی روبرویی مهمانی نگرفته بود چون بالاخره یک نفر دعوتش کرده بود، سپور جارویش را به روی کره ی زمین نمی کشید، هلی کوپتر از بالای خانه مان رد نمی شد، آره. شب بود. شب حراج سنگ های نیمه قیمتی. من خواب بودم، خواب ساحلی آفتابگیر می دیدم که به جای تخته سنگ یا ماسه با عضلاتی مردانه فرش شده بود که می شد روی آنها دراز کشید و برنزه شد. بله، خواب ساحل عضله می دیدم که با صدایش بیدار شدم. لهجه اش خوب بود، شاید خیلی وقت بوده که داشته می خوانده.
من: مگر شما تبتی بلدید که فهمیدید لهجه اش خوب بوده؟
زن: نه. ولی تبتی همون چینیه.
من: مگر شما چینی بلدید؟
زن: نه.
من: از کی کنگویی را شروع کرد؟
زن: این را خوب یادمه.
من: چطور خوب یادتونه؟
زن: چون روزی بود که سود کلانی کرد.
من: کی سود کلانی کرد؟
زن: چه فرقی می کند.
من: کجا سود کلانی کرد؟
زن: نمی دونم ولی می دونم سود کلانی کرد. من هم خلقم تنگ بود. بهش گفتم بس کند چون لهجه اش از قبل بدتر شده.
من: مگر شما کنگویی بلدید؟
زن: نه. او هم گفت که این زبان چینی نیست و یک چیز دیگر است.
من: چه چیز دیگری بود؟
زن: دیگه چیزی نمی دونم.
من: چطور چیزی نمی دانید؟
زن: چون تلویزیون شروع کرد به پخش سریال های آخر شب.
من: آخر سریال چی شد؟
زن: دختره با پسره ازدواج کرد.
من: آن موقع شما کجا بودید؟
زن: همون جا که شما نشستین.
من: اون کجا بود؟
زن: دختره؟
من: نه.
زن: پسره؟
من: نه.
زن: برادر عروس؟
من: بله. بله.
زن: پشت سر دخترخاله ی داماد ایستاده بود.
من: اگر صدایش را الان بشنوید می شناسید؟
زن: صدای دختره؟
من: نه.
زن: صدای پسره؟
من: نه.
زن: صدای برادر عروس؟
من: بله.
زن: شاید.
وانمود کردم می خواهم بروم. برگشتم توی صورتش.
من: باقالی دوست داشت؟
زن: اگر می خورد در جا می مرد.
من: کی؟ دختره؟
زن: نه.
من: پسره؟
زن: نه.
من: برادر عروس؟
زن: نه.
از او تشکر کردم، یک باقالی برداشتم، گاز زدم و دور شدم. باید به زن ثابت می کردم من بیدی نیستم که از این...
در بیمارستان برخوردشان خیلی خوب بود. انسانی بود. گفتند می میری. صبح که شد سرحال بودم، انگار پشه لگدم زده باشد. از همه خداحافظی کردم و رفتم سراغ همکلاسی و دوست قدیمی اش. هرچه باشد کار کار بود، مثل چیزهای دیگر که چیزهای دیگر بودند، مثل پیتزا. در زدم. طرف زار و نزار در را باز کرد و مرا در آغوش گرفت.
طرف: چه روز بدی داشتم! دختری که دوستش داشتم بهم گفت که عاشقم شده. خیلی سخت بود. اون منو به خونواده اش معرفی کرد، پدرش بهم لبخند زد، مادرش باهام مثل انسان رفتار کرد. واقعا همه چیز افتضاح بود، بد و افتضاح!
عکس را جلوی بینی اش گرفتم. گفت: بعید نیست خودش باشد، دقت کنید در عکس هم دارد غر می زند.
من: شنیدید دوست تان چه کار کرده؟
طرف: اون نباید این کارو می کرد. اون به اندازه ی من بدبخت نبود. مشکل هیچکس به اندازه ی من نیست.
من: مشکل شما چیه؟
طرف: همه با من مثل انسان رفتار می کنن. ولی من سگم، سگ. واق! واق!
من: دوست تان از مشکلاتش به شما می گفت؟
طرف: خیلی. خیلی زیاد. اصلا براش مهم نبود که من چی می کشم.
من: چی می گفت؟
طرف: خیلی چی ها.
من: در مورد چی؟
طرف: در مورد خیلی چی ها.
من: در مورد خیلی چی ها چی؟
طرف: در مورد خیلی چی ها چی چی؟
من: در مورد خیلی چی ها چی چی چی؟
طرف ولم کرد. بارانی ام را مرتب کردم. یقه ی مامور وظیفه شناس شهرداری را گرفت.
طرف: من واقعا آدم بدبختی ام.
بعد همسایه ی طبقه ی پایینی خانه ی سابقش را دیدم. هشتاد را شیرین داشت. عکس را به چروک هایش نشان دادم. گفت: حتما خودشه. تف. نگاه کنید این تکه ابری که پشت سرشه... پریدم توی حرفش: چه کار می کرد؟
گفت: گیج بود. تف. قاطی داشت. تف. اصلا از روز اول حرف هاش قابل فهم نبود. تف. هذیان می گفت، تف، اگر چینی می گفت یا جاوه ای که من می فهمیدم. تف. نه اینها نبود. تف. بهش می گفتم بیا یک خانه ی شریکی بخریم برای وقت پیری کوری مان. تف. شما می دانید خانه های این اطراف متری چنده؟ تف. شما نمی دانید. تف. پس شما چی می دانید؟ تف. حالا همه جا می گن اینهمه زبان بلد بوده. تف. نبوده. تف. اگر بلد بود که مستمسک مالی به چهل پنجاه زبان دنیا چی میشه برای چی باید می رفت این کارو می کرد. تف. من خودم مستمسک مالی را به هفت هشت زبان بلدم. تف. اینجوری ام را نگاه نکنید. تف. هفت هشتام لیسانس دارم. تف. هفت هشتام دیپلم دارم. تف. هفت هشتام خونه دارم. تف. هفت هشتام نوه دارم. تف. هفت هشتا پنجاه و شش تا. تف. تف. تف. تف. تف. تف. تف. تف.
دوش گرفتم بعد رفتم اداره اش. کسی توی راهرو ها و اتاق ها نبود. توی اتاقی یک نفر سرش را گذاشته بود روی میز. فکر کردم خوابیده. تکانش دادم. بیدار نشد. زدم روی میز بیدار نشد. کت اش را کشیدم بیدار نشد. با چک و لگد افتادم به جانش بیدار نشد. با صندلی زدم توی سرش بیدار نشد. ساعت شد چهار و نیم، سرش را برداشت و خمیازه ای کشید. نگاهی به کت پاره اش انداخت و گفت: وا! بازم اینجوری شد که. کیفش را برداشت که برود. گفتم: قربان! عرضی داشتم. گفت: وقت اداری تمامه قربان! هه هه! گفتم: سوالم اداری نبود، قربان! گفت: وا! ما که با هم کار شخصی نداریم، قربان! گفتم: شما ندارید ولی من دارم، قربان! گفت: خفه شو مرتیکه، قربان! و پانچ را ول کرد طرفم. پشت صندلی پناه گرفتم و گفتم: یک سوال داشتم. گفت: همیشه اولش از یک سوال شروع می شه بعد دیگه کیه بتونه جلوی شماها رو بگیره. گفتم: چی شروع میشه؟ همه چی تموم شده. عکس را مثل پارچه ی سفید گرفتم بالای صندلی. گفت: آه! پس تموم شده. پس تو رو فرستاده تا عکسمو بده، عکستو بگیر... ها! برو بیرون. من از تموم بدم میاد. از بای بای بدم میاد. از نقطه بدم میاد. از بلیط پاره بدم میاد. برو بیرون. ای فرشته ی خداحافظی. نماد انتها، نقطه ی آخرت...
یک چنگه مویم توی دست اش جا ماند.
به هرحال هر شغلی دردسرهای خودش را دارد. خواهی نخواهی هم موهایم تا دوسال دیگر ته می کشید. رفته بودم دکتر مو. یک پیرزن بود شکل آبدزدک. اول که وارد شدم گفت: شما که مو دارین! خوشحال شدم. گفتم: بله. البته. ممنون. اگر عرضی نیست من مرخص بشوم. گفت: حالا بنشین. یک ذره بین برداشت و با حرکات آبدزدکی به من نزدیک شد. ذره بین را گرفت بالای سرم. دماغش را چسباند به گردی ذره بین. گفت: شما که مو ندارین! چیزی نگفتم.
توی کوچه جلوی یک نفر را گرفتم که داشت با خودش حرف می زد. گفتم: شما نظری ندارین؟
گفت: یک خاطره دارم. بچه که بودیم یک بقالی سر کوچه مان بود که هرچی بهش می گفتیم می گفت داشتیم تموم شده. میاریم. هیچوقت نمی گفت اصلا نداریم. یک بار یکی از بچه ها بهش گفت: آقا! ونگز دارین؟ یک لحظه فکر کرد و گفت: داشتیم تموم شده. میاریم.
بعد دوباره راه افتاد و همانطور شروع کرد با خودش حرف زدن. دنبالش راه افتادم و پشت سرش گوش دادم. داشت می گفت: بچه که بودیم یک بقالی سر کوچه مان بود که...
رفتم به آدرسی که زن پشت تلفن داده بود، قرار بود هروقت چیزی دستگیرم شد به آنجا بروم. سر کوچه یکی جلویم را گرفت و به سمتی اشاره کرد و چیزی گفت که نفهمیدم. من هم به سمت دیگری اشاره کردم و به راهم ادامه دادم.
طبقه ی هفدهم بود. طبقه ی پنجم یک سرخپوست با اسب اش وارد آسانسور شد. طبقه ی نهم یک ژاپنی با دوربینی که جلوی دماغش گرفته بود وارد شد. از سقف فیلم گرفت. از کف فیلم گرفت. طبقه ی پانزدهم هر دو پیاده شدند. تا به طبقه ی هفدهم برسیم خیلی طول کشید. خوابم برد، حالا یا آسانسور خیلی کند بالا می رفت یا فاصله زیاد بود. در که باز شد از خواب پریدم. در زدم. باز کرد و کنار رفت. رفتم تو. بوی شدیدی می آمد، نور هم چشم را می زد. نشستم روی صندلی. یک تکه ابر از پشت پنجره رد شد. برایم چای آورد. خوردم. نشست. فقط نشسته بودیم.
حامد
نظرات ()


