كاپوچينوي روسي


يك قطره دويد تو ابروم، چكيد رو هلالي پاش، بين كفش و شلوار. كاپوچينو فرانسوي مي خواين يا ايتاليايي؟ خواستم بگم كاپوچينوي روسي، بعد بالا بيارم رو ميز، بهش بگم بپره بالاش پا بكوبه روش. نيگا به يقه اش كردم كه باز بود. تي شرت سفيد نازكي تنش بود، زير مانتوش. يادم افتاد ميدان ونك يكي كه با گاري دستفروشي مي كرد، توري سفيد انداخته بود رو شاتوت هاش. شايد هم از ميدان ونك كه رد مي شدم ياد دختري افتادم كه سينه بند نبسته بود و با تي شرت سفيد نشسته بود جلوم. اينقدر دور ميدان چرخ زدم كه شب شد. دل دل مي كردم نيم كيلو شاتوت بخرم. شاتوت زير توري سفيد آب مي انداخت به دهنم. شب كه شد گفتم آقا ! نيم كيلو بده. توري را كه زد كنار گفتم ولش ! نمي خوام. يارو همچين نيگام كرد انگارجفت پا پريدهام رو بساطش. گفت حالا چيكار كنيم؟ كاپوچينوش تمام شده بود. گفتم من دوست دارم دست و پامو دراز كنم تو رختخواب. هيچي نگفت. همچين نيگام كرد انگار پريده باشم رو ميز، جلو اون همه عوضيايي كه اونجا جمع بودن و نمي دونستن كاپوچينوي روسي يعني چي. گفتم چقدر داري بدي بهم؟ كيفشو گذاشت جلوم. آنقدر برداشتم كه تا ونك برسم. دور ميدان يه چرخ زدم، يارو شاتوتيه پيداش نبود. يكي بود كه از رو گاريش بخار بلند مي شد. گفتم يه بشقاب بده. داد. بشقاب رو برداشتم خالي كردم تو جوب. يارو خواست چيزي بگه. پولش رو انداختم جلوش. مي خواستم بگم شايد يه نفر ازين مرضها داش كه بوي باقالي بخوره بهش مي ميره. نگفتم. مگه شاتوتيه فكر مي كرد چه ولولهاي تو دل آدم ميندازه. هوس كردم بهش زنگ بزنم. زدم. گوشي رو برداشت. گفت وقتي با هميم چرا حرف نمي زني؟ گفتم الانم حرفي نزدم. گفت مي خوام ببينمت. گفتم برا چي؟ ديگه هيچي نگفت فقط آروم نفس كشيد. من هم گوشي رو گذاشتم. دور ميدون دم غروب كه ميشه يه رنگ خاصي ميشه، يه جورايي انگار روز بهت دهن كجي مي كنه و دستت ميندازه انگار ميگه حالا وقتشه حالتو بگيرم، ولي آدم كه از صبح حالش خراب باشه ديگه ازغروب هم كاري برنمياد. خواستم برم اونور ميدون، كه كارگرها مي شينن لب جوب و صبح به صبح منتظرن يكي بياد ببرتشون. يكي وايستاده بود جلوم. گفت سلام. گفتم خب سلام. گفت منو يادت نيس؟ گفتم پيشبندمو تو مهدكودك يادمه روش عكس يه اردك زرد بود، يادمه تو آمادگي بسكه خنده ام گرفته بود از رو نيمكت افتادم زمين دستم شكست معلممون رو گچ دستم نوشت حامد جان ببخشيد، اون سيزده بدري رو يادمه كه بابا با لگد زد تو تلويزيون كه داشت يه فيلم سرخپوستي مي داد، تو اون موقع ها كجا بودي كه مي رفتم بالا رختخواب ها، زانوهام رو بغل مي كردم و تو دلم به همه فحش مي دادم؟ اصلا تو رو برا چي بايد يادم باشه با اين قيافه حق به جانبي كه گرفتي؟ ببينم نكنه به خاطر لبات كه عينهو كون ميمون ميمونه انتظار داري هيچوقت از ياد كسي نري؟ انگار هيچكدوم از حرفاي منو نشنيده، گفت اي بابا ! پارسال چارشنبه سوري... يادت نيس. از زني كه بگه اي بابا حالم بد ميشه. گفتم من و روزبه چارشنبه سوريا از بچگي وقتي همه اهل محل دلقك بازياشون رو تموم مي كردن و ميرفتن تازه ميرفتيم سراغ آتيش و سعي ميكرديم تا صبح روشن نيگرش داريم حتي اگه بارون ميومد،كه هميشه هم ميومد اين كارو مي كرديم. بارون با ما لج بود، با آتيش لج بود، با چهارشنبه ها لج بود، هيچوقت جمعه ها بارون نميومد، هيچوقت شنبه ها نميومد. ما هرچي دم دستمون بود مينداختيم تو آتيش. بارون از سرو كله مون مي ريخت ولي اون زيرميرا يه نور نارنجي بود كه بارون دستش بهش نمي رسيد. مي نشستيم دور آتيش و اي ايران مي خونديم، امشب در سر شوري دارم مي خونديم و اين اواخر زده شعله در چمن، تو كجاي چارشنبه سورياي من بودي؟ گفت پارسال. گفتم پارسال كه من تنها بودم، رفتم تو محل هيچكس نبود. اونجا كه رد آتيشمون هرسال مي افتاد رو آسفالت يه پايه پل بود اين هوا. جاي اون خونه هه كه رو پله اش مي نشستيم و از لاي درش، اونجا كه نامه مي اندازن، تو تابستونا باد خنك ميومد، جاي خونه ي خودمون و روزبه اينا و حميد اينا و مجي اينا و سرهنگ جهانشاه يه پلي بود كه ماشينا با سرعت از روش رد مي شدن. من زير پل بودم، هيچكس نبود، توهم نبودي. يه مشت خاك برداشتم. يه مورچه هه از دستم رفت بالا. تو تاريكي اونجا ديدمش و فوتش كردم. من بچه بودم خيلي مورچه مي كشتم، كلي راه بلد بودم واسه كشتنشون، اينقدر ازشون كشتم كه حساب نداره. مورچه هه چسبيده بود به دستم، گريهام گرفت اونا هنوز بودن ولي ما ديگه نبوديم. حالا همه اينا رو بهت گفتم ولي تو رو يادم نمياد. حالام راتو بكش و برو كه حوصله ات رو ندارم. فكر كنم اين آخري رو شنيد و رفت. اصلا برنگشتم رفتنش رو نيگا كنم. هروقت كسي برنگشت رفتنتون رو نيگا كنه بدونين خيلي حالش بده. معلومه كه شناختمش. چارشنبه سوري حالش خيلي بد بود. من رسوندمش خونه شون. آب قند درست كردم دادم خورد. تا حالش جا بياد منو به صدتا اسم صدا كرد. اينقدر بدم مياد منو به اسم كسي ديگه صدا كنن كه حد نداره. حالش كه خوب شد خواست تي شرت سفيدش رو بكشه رو سرش كه من زدم از خونه شون بيرون و رفتم زير پل و اون قضيه ي مورچه هه پيش اومد. فرداش زنگ زد بهم. مي خواست مطمئن بشه از جريان ديشب به هيچكي چيزي نمي گم. هرچي فحش از پنج سالگي بلد بودم بهش دادم، تموم كه شد گوشي رو گذاشتم فكر كنم آخرين لحظه هم داشت ميگفت پس من مطمئن باشم؟ ديگه داشت شب مي شد، شاتوتيه پيداش نبود. كنار جوب وايستاده بودم بالا سر يه ياروهه كه داشت تو آشغالاي جوب دنبال مي گشت. چيزاي ريز ميز ورمي داشت از تو جوب و از نزديك تو نور مغازه ها خوب وراندازشون مي كرد. يه سوزن برداشت، يه گردنبند ارزون دخترونه، يه نارنجك پلاستيكي رو برداشت نگاه كرد و انداخت دور. هرچي بر مي داشت و مي پسنديد رو مينداخت تو كيسه اي كه دستش بود. يه كليد برداشت كلي زيرو بالاش رو نيگا كرد و انداخت تو كيسه. دست كرد زير كپه آشغالا، مشتش رو باز كرد، يه كاندوم كف دستش بود تو جلدش. سرش را نزديك برد و با انگشتاش روي محفظه پلاستيكيش فشار داد، هي فشار داد، هي فشار داد. بعد انداختش تو كيسه كنار گردنبند دخترونه هه. به زور چند قدم رفتم آن طرف تر و نشستم لب جوب و بالا آوردم. اين جريان رو بايد براي يكي تعريف مي كردم، براي روزبه يا هركي كه بدونه كاپوچينوي روسي يعني چي، با اينكه ازدواج كرده ولي فكر كنم هنوز مزه كاپوچينوي روسي زير زبونشه. بلند شدم، كف دست هام خاكي بود، با پشت دست كشيدم دور دهنم. رفتم طرف تلفن. يه صداي لوسي از پشت سرم گفت آقا ببخشيد من يه كار ضروري دارم، يه دقيقه هم نميشه. سرم رو هم برنگردوندم. گفتم نميشه. شماره اش رو گرفتم. چند تا زنگ خورد تا زنش برداشت. با صداي خواب آلودي گفت حمومه. گوشي را گذاشتم. راه افتادم. مي خواستم برم يه جايي كه كسي نبيندم بشينم زانوهام رو بغل بگيرم و فحش رو بكشم به همه. ميدون ونك همه جاش تو ديد بود. از جلو يه مغازه رد شدم، يه دختربچه اومد بيرون، چهار پنج ساله. پشت دستم رو آروم كشيدم پشت لاله گوشش. مادرش دستش رو كشيد و برد، نيگاش كردم تا دور شد، اون هم يه وري برگشته بود و من رو نيگا مي كرد. انگار نصفه شب تابستون دستت رو بذاري روي جاي سرد يه متكاي نرم و حس كني چه خنك شدي، نشستم لب جوب و ديگه برام مهم نبود كه كسي نمي فهمه كاپوچينوي روسي يعني چي.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۸
تگ ها :