رقيب

گاهي مي بازيد، گاهي هم ديگران مي برند.
اتورهاگل
اينكه چرا به سرم زدآن كار را بكنم بر خودم هم پوشيده است، شايد نبايد در مورد چنين كاري دنبال چرايش گشت. درست مثل اين مي ماند كه موقع راه رفتن به قوطي كنسروي لگد بزنيد. زندگي داشت كار خودش را مي كرد، ما هم ديگر از آن شور و ديوانگي اوليه به يك امنيت دوست داشتني رسيده بوديم كه اينجور شد. هميشه وحشتناك ترين اتفاق ها وقتي مي افتد كه خيالت راحت شده باشد. اين جريان از فرداي آن شبي شروع شد كه توتي هت تريك كرد. عاشق فوتبال بود، وارد خانه شان كه مي شد تلويزيون را روشن مي كرد، همانطور ايستاده كانال ها را عوض مي كرد تا بيست و دو نفري را كه در زمين مي دويدند پيدا كند. هيچوقت به خانه ما نمي رفتيم، به عقيده پدر مادرم دو نفر يا مي توانستند با هم زن و شوهر باشند يا هيچ چيز ديگري نبايد بين شان باشد، از اينكه او بفهمد خانواده ام چه عقايدي دارند خجالت مي كشيدم. من حتي با پدر او مي نشستم و تخته نرد بازي مي كردم. اما تنها اين نبود، چيزي كه بيش از همه دوست داشتم اين بود كه وقتي به خانه شان مي رفتم هيچ تغييري در رفتار خانواده اش نمي ديدم، انگار كه هيچ غريبه اي روي مبل لم نداده باشد. مي توانستم مثل مرد نامرئي مدت ها آنجا بنشينم، افراد خانواده اش با حوله حمام از كنارم بيايندو بروند، كانال هاي تلويزيون را عوض كنند، سر هم داد بكشند و اينكه كس ديگري در چهارديواري خانه نفس مي كشد مانع نشود به هم بدوبيراه بگويند يا همديگر را در آغوش بكشند. با اينكه آن زمان از فوتبال خوشم نمي آمد ولي اين شور و علاقه او را دوست داشتم. فكر نمي كردم يك دختر ممكن است تا اين اندازه به فوتبال علاقمند باشد. مادرم هميشه مي گفت خب صد تا گل هم بزنند به حال ما چه فرقي مي كند. ولي اين را به او نمي گفتم مي ترسيدم مسخره ام كند. دست به مسخره كردنش خوب بود. يك بار با وجود غرغرهاي پدر مادرم شلوار جين پوشيدم و با كلي ذوق و شوق پيش او رفتم. دستم انداخت و گفت بهت نمياد. ولي وقتي ناراحتي مرا ديد براي اينكه دلداريم بدهد گفت به پاهاي تو شلوار پارچه اي بيشتر مياد. كه بيشتر ناراحتم كرد و گفتم نمي خواد دلت برام بسوزه. كه گفت به خدا خيلي خنگي.
آن شب او پشت به ما، نگاهش به تلويزيون بود و من طوري نشسته بودم كه هم تاس بريزم هم بتوانم او را ببينم. پدرش گير داده بود يك دست بازي كنيم. از قصد تاقي مي دادم كه زودتر ببرد. به رد مهره هاي كمرش نگاه مي كردم كه از انتهاي سفيد گردنش شروع مي شد، آرام به زير تي شرت نازكش مي خزيد، از زير بر جستگي بندي رد مي شد و تا گودي سفيد كمرش ادامه پيدا مي كرد كه چون به جلو خم شده بود بيرون زده بود، كرك هايي طلايي آنجا برق مي زدند. از جا پريدم. پدرش محكم تخته را به هم كوبيده بود و چند مهره اين طرف آن طرف پرت شده بود. سرش را جلو آورد و خيلي آهسته گفت: پسرجان! هيچ چي به اندازه كسي كه اداي بازي درمياره عصبانيم نمي كنه. بلند شد و درحالي كه عصبي به پيپ پك مي زد از اتاق بيرون رفت. تا آن شب او را آنطور عصبي نديده بودم ولي حدس زدم چون به دخترش زل زده ام از كوره در رفته باشد. از خدا خواسته به كنار او رفتم كه صداي تخته هم نتوانسته بود نگاهش را از فوتبال بگيرد. حتي وقتي برايم توضيح داد كه هت تريك به چه مي گويند به صفحه تلويزيون و به توتي كه با حركت آهسته بارها گل مي زد خيره مانده بود. كف دستانش را روي گونه هايش گذاشته بود، آرنج هايش را روي زانو و به جلو خم شده بود. يك لحظه فكر كردم سرخي گونه هايش را پوشانده. بلند شدم و جلوي صفحه تلويزيون ايستادم. عصبي گفت كه كنار بروم. فكري در ذهنم جان گرفت، او عاشق فوتبال نبود، فوتبال را براي بازيكنانش نگاه مي كرد. به اتاقش رفتم، به در كمدش كه پر از عكس فوتباليست بود نگاه كردم و تنها توتي را آن ميان شناختم كه برايم دهن كجي مي كرد، درست مثل اينكه عكس خانوادگي پرجمعيتي را نشانت بدهندو كسي كه دوست اش داري انگشتش را روي صورت يك نفر در عكس بگذارد و بگويد اين زماني خواستگار من بود، بعد از آن هربار عكس را ببيني تنها صورت طرف را خواهي ديد انگار عكس شش در چهارش را ديده باشي.
آن شب تا صبح بيدار بودم و خيالات احمقانه ثانيه اي رهايم نمي كرد، فاصله تخيل و حماقت به صفر رسيده بود. فكر مي كردم اگر روزي توتي را در خيابان ببيند و از هم خوششان بيايد آن وقت تكليف من چه مي شود. حتي بلند شدم و اجزاء صورتم را در آينه بررسي كردم و هيچ شباهتي با توتي نديدم، غلت مي زدم و از خودم مي پرسيدم با اين قيافه او چگونه به من علاقه دارد. عقب ماندگي خودم را سرزنش مي كردم كه به يك بازيكن فوتبال در آن سوي دنيا كه كاري جز لگد زدن به توپ ندارد حسادت مي كنم ولي دلم آرام نمي گرفت آخر او هيچوقت مرا آنطور شيفته نگاه نكرده بود.
از فرداي آن روز بود كه سرو كله لاتيشيا پيدا شد، او يك مدل فرانسوي بود و با اينكه زن بود ولي از توتي هم قدبلندتر بود. داشت كانال ها را عوض مي كرد تا به فوتبال برسد كه چند لحظه اي روي يك كانال مكث كرد و من مجذوب راه رفتن لاتيشيا شدم. اسمش را نمي دانستم، او گفت لاتيشيا. گفتم كانال را عوض نكند. كف دستانم را زير چانه ام گذاشتم و محو تماشاي لاتيشيا شدم كه طور خاصي راه مي رفت. يك نيم دايره چرخيد، بالاي سرم آمد، يك ابرويش را بالا برد و طور بامزه اي گفت: اوهوي! پسره هيز! بدون اينكه سرم را برگردانم پرسيدم: گفتي اسمش لاتيشياس؟ كنترل تلويزيون را كنارم گذاشت و در حالي كه سرش را پايين انداخته بود و در حال دريبل زدن از اتاق بيرون مي رفت خيلي بي ربط گفت بهت نمياد. با كلي اين در و آن در زدن يك عكس كوچك از لاتيشيا خريدم، پوستر نخريدم چون جرات نداشتم به در و ديوار اتاقم بزنم. عكس را در كيف بغلم گذاشتم. البته كمي نگران بودم و چند بار به سرم زد كه اين كار را نكنم ولي هربار عكس توتي به در كمد پيش چشمم مي آمد و فكر مي كردم او روزي چند بار جلوي آن عكس برهنه مي شود؟ دو روز نگذشته بود كه او عكس لاتيشيا را در كيفم ديد. حس كردم قدري جا خورد. چند لحظه به عكس خيره شد و بعد با لبخند نصفه نيمه اي گفت پسرخاله اي دارد كه كيف بغلش پر از عكس هنرپيشه هاي هنديست. فهميدم كه با اين مقايسه مي خواهد اذيتم كند. من هم براي اينكه آتش اش را تند تر كنم با غيظ گفتم لاتيشيا را با آن هنرپيشه هاي مسخره هندي مقايسه نكن. شانه اي بالا انداخت و گفت: هنرپيشه هندي تا وقتي مثل لاتيشيا راه نرفته مسخره نيست. سريع گفتم: اگر مثل يك فوتباليست راه برود چطور؟ خيره نگاهم كرد و گفت: مثلا مثل كي؟ چيزي نگفتم. عين دو خروس جنگي روبروي هم در دايره بين مبل ها ايستاده بوديم. چند لحظه به همين وضع گذشت. در يك آن نگاه عصبانيش را پشت يك نگاه سرد مخفي كرد و خودش جواب داد: مثل توتي؟ سعي كردم حالت صورتم تغييري نكند. ادامه داد: اون هم مسخره اس و با قدم هاي محكم از من دور شد. ولو شدم روي مبل و صورتم را در دستانم گرفتم. چكار بايد مي كردم، اولين اسمي كه به ذهنش مي رسيد توتي بود.
چند شب بعد، يادم هست، بازي رم لاتزيو بود. او همانطور كه نگاهش به روبرو بود برايم توضيح داد كه داربي به چه مي گويند، بازي تيم هاي همشهري. گفتم هم شهري ها كه بايد بيشتر هواي هم را داشته باشند! مقابلم تنها يك نفر را مي ديدم كه دنبال توپ مي دويد، او توتي بود. ديگر به كسي كه مشتاقانه به او چشم دوخته بود نگاه نمي كردم، من هم تنها نگاهم به توتي بود با يك فرق. با چشماني دريده به ساقهاي پاي توتي نگاه مي كردم و اميدوار بودم به زودي زود خرد شوند. گفت: وقتي پاي باخت بياد وسط آدم ترجيح مي ده به غريبه ببازه تا به همشهري. ديگر طاقت ديدنش را نداشتم، هر شوتي كه مي زد انگار لگدي به من حواله مي كرد. چشمانم را بستم و در ذهن انواع بلاهايي را كه ممكن بود بر سر او بيايد تصور كردم، بلايايي كه همگي سرخ رنگ بودند، پرتاب گوجه فرنگي توسط طرفداران دو آتشه، كارت قرمز، خداحافظي با فوتبال حرفه اي به دليل مصدوميت، تيغ جراحي كه زانوي او را مي شكافت. نمي دانم اين وضعيت چند دقيقه ادامه پيدا كرد ولي يك لحظه چشمانم را باز كردم و ديدم او برگشته و به من نگاه مي كند، فكر كردم بين دو نيمه است ولي نبود، توتي هنوز در زمين بود و مدافعان را جا مي گذاشت. خداي من! لحظاتي كه مي توانستم به او نگاه كنم فارغ از اينكه او به چه كسي نگاه مي كند را با تنفر از توتي تلف كردم. خيره به من نگاه مي كرد نه آنطور كه به او نگاه مي كرد. در نگاهش چيزي بود، شايد ملامت. اينكه لحظاتي را كه مي توانم او را ببينم، چشمانم را مي بندم و به جاي ديدن شور و حرارت او حركات لاتيشيا و اندام او را مجسم مي كنم، بايد اعتراف كنم كه بعد ها در طول مسابقات رم و تيم ملي ايتاليا كه به صفحه تلويزيون چشم مي دوختم و با تمام وجود به توتي نگاه مي كردم به اين تعبيرات رسيدم ولي در آن لحظه فكر كردم از اينكه فوتبال و توتي عزيزش را نگاه نمي كنم و در تحسين خالصانه اش شريك نمي شوم ملامتم مي كند. پس بيشتر لجم گرفت.
بعد از آن هر جا فرصتي دست مي داد از لاتيشيا حرف مي زدم، در مورد زيباييش غلو مي كردم و زناني را كه در خيابان به لاتيشيا شبيه بودند نشانش مي دادم. تا يك روز كه براي هميشه مرا به لاتيشيا واگذار كرد. مسلسل وار حرف مي زد، انگار كه نمي خواهد به من فرصت دفاع بدهد، هرچند آنقدر از عكس العملش تعجب كرده بودم كه صدايم در نمي آمد. اصلا فكرش را هم نمي كردم كه اين حرف ها را دختري بزند كه مي توان با پدرش تخته نرد بازي كرد، در آن لحظه تنها فكر مي كردم حسادت كورش كرده. صداي بوق آزاد را كه شنيدم برايم روشن شد به قوطي كنسروي پر از باروت لگد زده ام.
از آن زمان به بعد تمام در و ديوار اتاقم را با عكس هاي توتي پوشانده ام، از آنجا كه توتي مرد است از نظر پدر و مادرم هيچ اشكالي ندارد. پيراهن شماره ده رم را خريده ام و شب ها وقت خواب مي پوشم، شايد اگر او مي ديد مي گفت بهت نمياد. تمام مسابقات رم را دنبال مي كنم و دلم خوش است نود دقيقه به چيزي نگاه مي كنم كه او نگاه مي كند. وقتي به توتي كه در زمين دريبل مي زند دقيق مي شوم حتي شباهت هايي بين او و توتي مي بينم، انگار توتي آينه اي بين من و او باشد. توتي كه گل مي زند من به هوا مي پرم، اخراج كه مي شود گريه مي كنم و از درد كه به خود مي پيچد دل توي دلم نيست، باور كنيد من عاشق توتي هستم.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱۳
تگ ها :