چگونه یاد گرفتم بین جشنواره فیلم فجر و مجمع الجزایر گولاک، دومی را انتخاب کنم.
1.
آقا این جشنواره ی فیلم فجر به چه روزی افتاده! صدام اینقدر ذلیل نشد که جشنواره فیلم شده. چند تا بلیط داشتم هر حقه ای سوار کردم مجانی به یکی قالب کنم هیچکس زیر بار نرفت:
یک دوست که معرفتش از معرفت آن سرهنگ عراقی کمتر است: کلاس دارم.
یک پسرخاله: مریضم. تا جشنواره تمام نشود هم خوب نمی شوم که نمی شوم.
یک خواهر: ولش کن. حوصله ندارم.
یک آشنای دسته دیزی: چقدر میدی برم؟
یک دون ژوان: این که یکیه! من که نمی خوام برم فیلم ببینم.
یک آبدارچی: قربون دستت. بی خیال ما شو!!
یک رهگذر: خدا شما رو از بزرگی کم نکنه. از تو ما یکی بکش بیرون!!!
یعنی از صدقه سر شریفی نیا و پرویز پرستویی چه بلایی سر این سینما اومده؟ کاری که شریفی نیا با سینمای ایران کرد نادر با هند و کندی با مرلین مونرو نکرد، من پیشنهاد می کنم این دو تا رو با یک سر سوزن امین حیایی بفرستن برن صنعت سینمای هالیوود رو دو روزه منهدم کنن، آمریکایی ها رو به خاک سیاه بشونن برگردن که خیال دنیا راحت بشه و توی بازارهای جهانی جا برای فیلم های ایرونی باز بشه، یعنی همچین همه چی رو از بیخ و بن بزنن نابود کنن که تارانتینو از فرداش تله فیلم هم نتونه بسازه.
بابا یک روزگاری بود ملت برای بلیط جشنواره خوار مادر همدیگرو پاره می کردن، هی! هی! چه دورانی بود! عشاق سینما تو صف جشنواره تا ترتیب ده بیست نفر رو نمی دادن ول کن سینما نبودند. البته ما را که کشتند. حالا این حقیر کم مانده برم وسط پارک دانشجو... (در اینجا تصاویری از گلهای ایران به مالدیو پخش می شود.)... تا یکی پیدا بشه این بلیط ها رو ازم بگیره.
2.
جمعه. یکی زد پس کله ام که خب خودت پاشو برو یک فیلم ببین بلکه یادی از شور و حال جوانی بکنی و نوستالژی صف های جلوی سینما عصر جدید را غرغره کنی که فشار از هشت جهت بود و تا آدم را حامله نمی کردند دست ات به بلیط نمی رسید. به خودم گفتم حالا یه زنگ بزن ببین چه فیلمی هست! اینقدر موج منفی نفرست! خاک برسرت! فقط نیمه ی گهی لگنو می بینی، بدبخت! یک هو دیدی یک مثبت منفی اشتباه شده بود و به جای شاهد احمدلو از جیم جارموش یه فیلم پخش کردن. زنگ زدم سینما پایتخت. یک خانوم ضبط شده ی مودب و بدصدایی گفت که اینجا نمایش فیلم هست ولی اگر می خواین بدونین چه فیلمی پخش میشه، پاشین بیاین ببینین! عجب! آخه من فکر می کردم خانومه باید بیاد خونه ی ما. به هرحال با سرنوشت نمی شود در افتاد که سرنوشت به پاشنه ی آشیل درنوشت، پس اینجانب در فضایی غم آلود با خانواده وداع کردم و برای آخرین بار نگاهی به افراد خانواده کردم و در حالی که سرشک از بینی ام سرازیر بود پای در این راه بی بازگشت نهادم.
3.
آقا! چه فیلمی! چه بازی هایی! چه دیالوگ هایی! چه سوژه ای! پر از اشک و آه و درد و عشق! جان فورد! کجایی که ببینی به سر سینمات چی اومده؟ بیلی وایلدر! خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تو مردی و این روز رو ندیدی! ببرهای تامیل! تو رو جون بچه هاتون بیاین سینماگرای ما رو ببندین به گلوله! خیر ببینین، جای دوری نمیره. الهی! به زمین گرم بخوری جهانگیر کوثری! آخه چقدر اشک می گیری از این ملت؟ چقدر راجع به فوتبال با اون طفلک رخشان بنی اعتماد حرف زدی که اونو هم از راه به در بردی؟ آخه فوتبالیست! دفاع چپ کلاسیک! دفاع یارکوب! دفاع جلو زن! مجری! گزارشگر! صدا قشنگ! هرچی. آخه اگه تو تهیه کننده ی فیلم نشی و با همون آقا اسبه که فرق پیتر ولاپان و دب اکبر رو نمی دونه ورزش از شبکه ی دو رو اجرا کنی سینما چی کم داره؟ ننه بابا تهیه کننده، دختر سوپراستار. بابا! شما همین دختر را تهیه کردید بسه، دیگه باهاش فیلم تهیه نکنین استخون های برادران مولیر رو تو گور نلرزونین. هرکی دلش لک زده برای عملیات انتحاری و نمی خواد تلویزیون نگاه کنه بره این فیلم حیران رو ببینه. با آخرین بازی خسرو شکیبایی. خسرو! تو چرا؟ تو چرا عقلتو دادی دست چند تا فوتبالیست؟
سیناپس: دختری شمالی در مینی بوس به یک نگاه، یک دل نه صد دل عاشق پسری افغانی می شود که هیچ چیزش شبیه افغانی ها نیست و متاسفانه به علت اینکه در ایران عزیزان افغان نایاب شده اند تهیه کننده این نقش را داده به برت پیت که الحق تاثیرگذار بازی می کنه عین چنار. پدر دختر در حالی که هیچکس انتظار ندارد با دمپایی دختر فلک زده را کتک می زند و فحش می دهد. مادر دختر باز هم در حالی که اصلا تکراری نیست صورتش را پنجول می کشد و می گوید خدا به من مرگ بده! یک پدربزرگی هم آن وسط مسط ها ول می چرخد و سیگار می کشد و گاهگداری هم برمی گردد رو به دوربین و می گوید عباس!
دختر فرار می کند و در تهران، این شهر بی پدر مادر! با پسر افغانی ازدواج می کند. صحنه ی رختخواب پهن شده ی شب زفاف، که از فیلم نرگس وارد سینمای ایران شد دل هر بیننده ی اهل بخیه ای را ریش ریش می کند. پسر افغانی با اینکه زنی ایرانی گرفته توسط ماموران زحمتکش نیروی انتظامی برای بازگشت به افغانستان دستگیر می شود. در اینجا بینندگان عزیز خودشان را به آن راه می زنند که یعنی ما نمی دانیم اگر یک خارجی زن ایرانی بگیرد می تواند در ایران اقامت کند. شما هم همین کار را بکنید. چه انتظاری دارید؟ تهیه کننده فوتبالیسته، وکیل که نیست. خلاصه، دختر که در سه سوت حامله شده در دو سوت بچه را می زاید و بچه به بغل در حالی که چند خانم خانه دار در سینما غش کرده اند می رود لب مرز دنبال شوهرش که شوهر نگو ماه بگو. لب مرز اتوبوس های حامل برادران افغان یک لحظه پیش پای خانوم باران کوثری ترمز می زند و در حالی که هیچکس اصلا فکرش را نمی کرد شوهر یا همان آقا حیران در اتوبوس است و از پشت شیشه بچه را می بوسد که اگر سنگ بود می ترکید. در اینجا شور و حال در سالن سینما به نهایت خود رسیده، گروهی آن طرف دارند سینه می زنند، یک پسر نوجوان سینی حلوا را دور سالن می گرداند، یکی دو نفر گلاب به سر و صورت تماشاچیان می ریزند، جنازه ی یک بیمار قلبی را جمعی از تماشاچیان سر دست گرفته اند و در حالی که شعار می دهند این سند جنایت کوثریست! مقتول را بیرون می برند. خلاصه، شور و حالی برپاست. همه قدری سبک می شوند و از این دنیای دون و زندگی مادی فاصله می گیرند و در حالی که باران کوثری چادر به سر و بچه ی بنده خدا به بغل چشم به جاده دوخته و نریشن های آبدوغ خیاری بلغور می کند از سالن بیرون می آیند.
4.
در حالی که مثل یک پر سبک شده ام دارم برمی گردم. می نشینم توی ماشین مسافرکش. عزیز مسافرکش لایی می کشد، می پیچد جلوی ماشین ها، از روی چند عابر رد می شود، در باب احترام به مادر نطق می کند، خلاصه هرچه کثافتکاری بلد است نمایش می دهد. بعد جشنواره ی شیرین کاری هایش را تکمیل می کند و دماغش را با پلوورش پاک می کند، از آرنج تا سرآستین. یک تاکسی کنار ما می ایستد. راننده ی تاکسی دارد چپ چپ به این عزیز مسافرکش نگاه می کند که پیچیده جلویش. عزیز مسافرکش بر می گردد سمت من و شاید چون فکر می کند من هنوز ظرفیت امروزم پر نشده می گوید: نیگا می کنه. چیه؟ نیگا داره؟ مثکه ما آدمیم ها، افغانی که نیستیم.
حیف که عادت ندارم وقتی می روم جشنواره ی فیلم پنجه بوکسم را همراه ببرم.
پس نوشت: حرف این هموطن نفهم هنوز که هنوز است از ذهنم خارج نشده و تاثیرش بسیار بیشتر از فیلم جفنگی بود که برای بیان مظلومیت مردم کشور همزبان مان ساخته شده بود و تاریخ سینما را به سوگ نشاند.
پیشنهاد: سیمرغ بلورین بهترین طبیعت شمال تقدیم می شود به بولک و لولک برای ساخت فیلم حیران.(آقایون دس، خانوما رقص)
پیش بینی بی ربط: شهاب حسینی یک سیمرغی، مرغی، بال کبابی ای، رونی، سینه ای چیزی امسال می گیرد. ببینید من کی گفتم.
نظرات ()


