شيار

چشمانم را باز مي كنم . مژه هايم قدري به هم چسبيده ، انگار يك نفر دست شكلاتي اش را كشيده باشد رويشان . مثل آن وقت ها كه صبح ها مادرم با يك نعلبكي چايي ولرم بالا سرم مي آمد و قي هاي چشمم را پاك مي كرد تا بتوانم بازشان كنم ، به پلك هايم كه فشار مي آوردم و باز نمي شدند دلم هري مي ريخت پايين . ازگوشه ي پرده كه كنار رفته ابرهاي يكدستي را مي بينم كه آسمان راپوشانده . از آن صبح هاي خاكستريست . لرز از پشتم مي دود توي تنم . پشت اش به من است . نيمه ي كمر به بالا يش از لحاف زده بيرون . شيارهاي صورتي رد ناخن هايم را روي پشت اش مي بينم . نفس راحتي مي كشم . قدري مي سرم جلو . دستم را روي بازويش مي گذارم . مي خواهم بيدارش كنم و بگويم كه ديشب خواب ديده ام او مرده . مي خواهم برگردد طرفم ، لاي دستانش گرمم كند . خوب كه گرم شدم بلند مي شوم صبحانه اش را روبه راه مي كنم . قدري روي بازويش فشار مي آورم . تكاني مي خورد . مي خواهم صدايش كنم . آرام بر مي گردد . دلم هري مي ريزد پايين . چشمانش عسلي نيست ، قهوه اي سوخته است . به جاي اسمش صدايي بين جيغ و ناله از گلويم در مي آيد . مستقيم نگاهم مي كند ، خودش را مي كشد طرفم . مي پرم عقب ، جيغ مي كشم ، از لبه ي تخت مي لغزم و با كمر مي خورم روي زمين . نگاهم به ديوار روبه رو مي افتد . مي بينمش كه از توي قاب با چشمان عسلي اش به من خيره شده ، بوي گلاب مي پيچد توي سرم .   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱۸
تگ ها :