ويترين
سرم را بردم جلو، نزديك ويترين: اينقد بدم مياد ازين قيافه ها. نگاهش را از برلياني كه بين آن همه جواهر مي درخشيد كند و به چپ و راست نگاه كرد: كدوم قيافه ها؟ با گوشه چشم و يك حركت خفيف سر به آن سمت اشاره كردم. خيلي معمولي صورتش را چرخاند و از سرشانه من به زني كه گفته بودم نگاهي انداخت. سرش را كه دوباره سمت برليان بر مي گرداند مثل هواپيماي سمپاشي كه قبل از اوج گرفتن آخرين محموله اش را خالي كند كلمات را روي سر و صورتم ريخت: مي دوني فكر مي كنم تو به قيافه هايي كه مي پسندي ميگي بدت مياد. آب دهانم را قورت دادم، نفس عميقي كشيدم نمي خواستم چيزي بگويم كه بعد پشيماني به بار بياورد: باز منو تحليل كردي واسه خودت! خيلي با غيض گفته بود، دليلش را نمي فهميدم. به كف سالن نزديك تر شده بودم. دست خودم نيست، هروقت كسي با اين لحن حرف مي زند قدم كوتاه تر مي شود، ستون ها يك دفعه رشد مي كنند و سقف خيلي دست نيافتني مي شود. اين جور مواقع احساس يك سنگ بدلي بهم دست مي دهد كه همه دماغشان را چسبانده اند به ويترين و سرزنش بار نگاهش مي كنند. واقعا از آن جور زن ها خوشم نمي آمد. حسابي زن زن بودند، گاهي كه زياده روي مي كردم مي گفتم بوي زن مي دن. اين جمله از خودم نبود. آن وقت ها كه در يك شركت كار مي كردم رفيقي داشتم كه اپراتور بود. حس بويايي خيلي قوي اي داشت و همين موضوع امانش را بريده بود. يك بار عرق كرده با رنگ و روي زرد آمد به اتاق ما: ديگه نمي تونم. با مدادي كه دستم بود گوشه نقشه نوشتم نمي تونم، نمي تونم: باز كي جورابشو نشسته پوشيده؟ سرش را توي دستانش پنهان كرده بود و صدايش بم تر به گوش مي رسيد: اين زنيكه داره خفه ام مي كنه...خيلي بو زن مي ده. همكارش را مي گفت.
هنوز دلم پر بود و چسبيده بودم به كف، تو شيشه ويترين كه برق انداخته بودند دماغم قزميت تر از هميشه به نظر مي آمد: رودرباسي نكن بگو چون دستم بهشون نمي رسه مي گم پيف پيف بو ميدن. نگاهش را روي حلقه هايي كه جفت جفت كنار هم جا خوش كرده بودند سراند: من چنين حرفي نزدم. معطل نكردم: من خر نيستم. از خريت خودم بود. آن روزكفش پاشنه بلند پا كرده بود كه صدايش رو كف گرانيت پخش مي شد، مي رفت مي خورد به ديوار و كمونه مي كرد تو دل من. اصلا همان اول كه از دور ديدمش ازش بدم آمد، چهار انگشت قد كشيده بود. بايد يك بهانه اي مي آوردم و همان جا مي گذاشتمش و مي رفتم، حالا هم كه ذره بين را باز چسبانده بود به دماغش: تو با خودت درگيري داري، من مطمئنم ازون تيپ زنا بدت نمياد، مثل نظراتت در مورد طلا چون... جمله اش را كامل نكرد و اين بدترين حربه بود. مثل پدري كه بچه شيطانش را تهديد كند كه بد خواهد ديد ولي در مورد اين بد توضيحي ندهد، ته بعضي جمله ها را باز گذاشتن از آن كارهاست كه ديوانه ام مي كند. با تحقير آميز ترين عبارت جمله اش را كامل كردم. بدم نمي آمد سرش را كه در نزديك ترين فاصله از ويترين بود بكوبم به شيشه ي آن كه صورتم را از هميشه كشيده تر نشان مي داد: چون پول ندارم زر مفت مي زنم، هان؟ دو سه ماه بود كه عذرم را خواسته بودند و كم كم نشانه هاي افلاس واضح و واضح تر مي شدند. بي پولي نامه ايست كه با آب پياز نوشته باشند و بالاي شمع بگيرندش، لحظه به لحظه خطوطش همديگر را كامل مي كنند. سعي مي كردم كف كفشم را زياد از روي زمين بلند نكنم كه دهان باز شده اش دستم را رو نكند، كم كم معده درد هم گرفته بودم كه با خوردن غذاهاي بيرون و رفتن به رستوران تشديد مي شد و عجيب به پياده روي و استنشاق هواي آزاد علاقه پيدا كرده بودم به خصوص در مسافت هاي طولاني. ولي نظراتم در مورد طلا ربطي به اين مسايل نداشت و آن وقت ها كه كاري داشتم و ماه به ماه چك نقد مي كردم هم نظرم همين بود. طرز فكرم در مورد طلا هميشه به يك بحث نافرجام با تمام زناني كه در زندگي به آنها برخورده بودم مي انجاميد و به همين سادگي باعث شده بود چند زن را از دست بدهم. زن ها به مردي كه صادقانه به دنبال دليل ارزشمند بودن طلا بگردد روي خوش نشان نمي دهند. رفتارشان قبل و بعد از اين پرسش كه مگر طلا با بقيه فلزات چه تفاوتي دارد مثل رفتار آن زني مي ماند كه خود را در بغل مردي بيندازد و صورتش را براي شنيدن جملات محبت آميز كج كند و قبل از هرحرفي بشنود كه معشوقش آن روز اسهال سختي را از سر گذرانده است. هيچ زني را نديدم كه در مقابل اين پرسش جواب درخوري داشته باشد. اغلب مي گويند چون زيباست. اما جواب من ديوانه شان مي كند: اينكه دليل نشد، به نظر من زشته. به نظر من يك روز ابري و گرفته كه نم بارون بزنه به صورت آدم زيباست، يك دختر بچه سه ساله كه چترياش ريخته باشند تو صورتش زيباست ولي تو حاضري پول بدي تا يك روز ابري داشته باشي؟ پول بدي تا يك دختر سه ساله كه چترياش ريخته باشه تو پيشونيش بياد از جلوت رژه بره؟ نه! حاضر نيستي. پس همه چي نسبيه و رو چيزاي نسبي نميشه به بهانه زيبايي قيمت گذاشت. نفسي مي گرفتم: طلا براي من زشت ترين چيز دنياس، زشت ترين هم نباشه چيزيه در حد سرب و آلومينيوم. ازون گذشته اگه بنا به قشنگي باشه برنج يا برنز خيلي هم شيك ترن.
زن هايي كه دو كلاس سواد داشته باشند جواب بانمك تري در آستين دارند: چون چگالي بالا دارد و صد البته قابليت شكل پذيري بالا، مقاوم است، زنگ نمي زند و خورده نمي شود. زن هاي تحصيل كرده همگي سر يك كلاس درس نشسته اند، جواب هايشان با هم مو نمي زند. من هميشه براي اين قبيل زن ها دست مي زنم و يك جواب دارم: بتن. بله بتن. اين وجود دوست داشتني و مقاوم. چرا زن ها حلقه هايي از بتن به انگشت نمي اندازند كه تمام شرايط گفته شده را دارد. در اينجا جواب داده مي شود: چون زيبا نيست و از اينجا به بعد دور باطل بحث ما كامل مي شود تا زماني كه جنگ مغلوبه مي شود، يك نفر سپر مي اندازد و در همان حال بناي رابطه اي كه تسمه هايش يكي يكي در زير گامهاي هيولاي بحث در رفته است روي هم مي خوابد و تمام.
وقتي انعكاس قدم هايش دور و دورتر شد و هاله اندامش در نوري كه از دهانه پاساژ هجوم مي آورد براي آخرين بار درخشيد و به روشنايي يك ظهر آفتابي پيوست، يك رابطه تكراري برايم به نهايتي تكراري ختم شده بود. دور و برم را نگاه كردم زني كه اين فتنه را بر پا كرده بود دست مردي را گرفته بود، دماغش را به ويترين چسبانده بودو نگاهش رابه زيباترين و مقاوم ترين عنصر دنيا دوخته بود. بي اراده آهي كشيدم، زن و مردهايي كه در مورد طلا نظر يكساني دارند مي توانند خوشبختي را با نوك انگشتانشان لمس كنند.
پياده به راه افتادم، به هيچ چيز فكرنمي كردم، حتي خودم را سرزنش هم نمي كردم كه اصلي مهم را به سيل يك خشم ناگهاني سپرده بودم: وقتي پول تو جيبت نيست نظريه صادر نكن. مثل هميشه بودم. هروقت تنها مي شوم اين حس خالي شدن، اين سبكي بادكنك مانند سراغم مي آيد و تا مدت ها بي هيچ تمركزي تنها راه مي روم.
دو پاي كوچك فرو رفته در كفشي تخت در يك قدمي ام ايستاد، پوست سفيد پا از كناره هاي كفش لبخند مي زد. مدت ها پيش در يك مهماني نيمه تاريك شبانه ديده بودمش و كمي حرف زده بوديم. تازه بيكار شده بودم، قدم كوتاهتر از هميشه بود، دماغ و صورتم در بدقواره ترين وضع ممكن. شب كه به نيمه رسيد بي خداحافظي رفته بودم، دو سه ساعت در خيابان ها پرسه زده بودم و فاصله تيرهاي برق را قدم گرفته بودم. موج مثبتش را پاشيد توي صورتم: چطوري تو؟ واي خداي من! چه زيباست از زني با موهاي چتري ريخته در پيشاني بشنوي چطوري تو. هيچ دو كلمه ديگري نمي توانست زلزله اي با اين قدرت در زير پوست و گوشت و دهان باز مانده ام صورت دهد. پس لرزه هايش را با كشيدن اي ي ي در اي بد نيستم خرد كردم و ريختم جلوي پايش روي سنگفرش پياده رو. مسيرمان يكي بود. كنار هم راه افتاديم. حرف نمي زديم زير آفتابي كه به همه چيز رنگ طلايي تندي زده بود تنها راه مي رفتيم. من آرام آرام در يك مستي ملايم فرو مي رفتم و او داشت به وظيفه اي كه در آسمان ها قبل از اينكه پيش پاي من بيفتد برايش تعيين كرده بودند عمل مي كرد. در خرافي ترين افكار زندگيم غرق بودم كه يك نفر كنارگوشم نعره زد: بدو موز ببر. از كنار موزهاي درشت و زردرنگ رد شديم. من قدم هايم را كند كردم و موجودي ام را تخمين زدم: موز مي خوري؟ سرش را به نرم ترين شكلي كه مي شد تكان داد، درست اش هم همين بود، لبانش براي حرف زدن آفريده نشده بودند.
با نوك انگشتانش خشن ترين كار زندگيش را انجام داد، با ظرافت تمام برش هاي پوست موز را تا نيمه پايين كشيد: تو چي؟ از زني كه كم و خلاصه حرف بزند موجودي دوست داشتني تر نيست. به لبانش كه به سطح زبر موز نزديك مي شد نگاه مي كردم: من موز دوست ندارم، اصلا از بچگيم دوست نداشتم، البته اون وقتا گيرمون هم نمي اومد... ايستادم. صدا توي گلويم دست و پا زد و جان داد. انعكاس قدم هايي روي گرانيت بادكنك را تركاند. از پشت ويترين خودم را مي ديدم كه دنبال مخفيگاهي مي گردم و نفرت از سنگ هاي قيمتي را قورت مي دهم. سرش را كمي كج كرد و لبان مرطوبش آرام، مثل پنهاني ترين دعا، تكان خورد: چي شدي تو؟ چشم در چشم هم بوديم، سعي مي كردم پلك نزنم تا پرده شفاف سرازير نشود، به بهانه قرمز بودن چشمهايم فكر مي كردم.
هنوز دلم پر بود و چسبيده بودم به كف، تو شيشه ويترين كه برق انداخته بودند دماغم قزميت تر از هميشه به نظر مي آمد: رودرباسي نكن بگو چون دستم بهشون نمي رسه مي گم پيف پيف بو ميدن. نگاهش را روي حلقه هايي كه جفت جفت كنار هم جا خوش كرده بودند سراند: من چنين حرفي نزدم. معطل نكردم: من خر نيستم. از خريت خودم بود. آن روزكفش پاشنه بلند پا كرده بود كه صدايش رو كف گرانيت پخش مي شد، مي رفت مي خورد به ديوار و كمونه مي كرد تو دل من. اصلا همان اول كه از دور ديدمش ازش بدم آمد، چهار انگشت قد كشيده بود. بايد يك بهانه اي مي آوردم و همان جا مي گذاشتمش و مي رفتم، حالا هم كه ذره بين را باز چسبانده بود به دماغش: تو با خودت درگيري داري، من مطمئنم ازون تيپ زنا بدت نمياد، مثل نظراتت در مورد طلا چون... جمله اش را كامل نكرد و اين بدترين حربه بود. مثل پدري كه بچه شيطانش را تهديد كند كه بد خواهد ديد ولي در مورد اين بد توضيحي ندهد، ته بعضي جمله ها را باز گذاشتن از آن كارهاست كه ديوانه ام مي كند. با تحقير آميز ترين عبارت جمله اش را كامل كردم. بدم نمي آمد سرش را كه در نزديك ترين فاصله از ويترين بود بكوبم به شيشه ي آن كه صورتم را از هميشه كشيده تر نشان مي داد: چون پول ندارم زر مفت مي زنم، هان؟ دو سه ماه بود كه عذرم را خواسته بودند و كم كم نشانه هاي افلاس واضح و واضح تر مي شدند. بي پولي نامه ايست كه با آب پياز نوشته باشند و بالاي شمع بگيرندش، لحظه به لحظه خطوطش همديگر را كامل مي كنند. سعي مي كردم كف كفشم را زياد از روي زمين بلند نكنم كه دهان باز شده اش دستم را رو نكند، كم كم معده درد هم گرفته بودم كه با خوردن غذاهاي بيرون و رفتن به رستوران تشديد مي شد و عجيب به پياده روي و استنشاق هواي آزاد علاقه پيدا كرده بودم به خصوص در مسافت هاي طولاني. ولي نظراتم در مورد طلا ربطي به اين مسايل نداشت و آن وقت ها كه كاري داشتم و ماه به ماه چك نقد مي كردم هم نظرم همين بود. طرز فكرم در مورد طلا هميشه به يك بحث نافرجام با تمام زناني كه در زندگي به آنها برخورده بودم مي انجاميد و به همين سادگي باعث شده بود چند زن را از دست بدهم. زن ها به مردي كه صادقانه به دنبال دليل ارزشمند بودن طلا بگردد روي خوش نشان نمي دهند. رفتارشان قبل و بعد از اين پرسش كه مگر طلا با بقيه فلزات چه تفاوتي دارد مثل رفتار آن زني مي ماند كه خود را در بغل مردي بيندازد و صورتش را براي شنيدن جملات محبت آميز كج كند و قبل از هرحرفي بشنود كه معشوقش آن روز اسهال سختي را از سر گذرانده است. هيچ زني را نديدم كه در مقابل اين پرسش جواب درخوري داشته باشد. اغلب مي گويند چون زيباست. اما جواب من ديوانه شان مي كند: اينكه دليل نشد، به نظر من زشته. به نظر من يك روز ابري و گرفته كه نم بارون بزنه به صورت آدم زيباست، يك دختر بچه سه ساله كه چترياش ريخته باشند تو صورتش زيباست ولي تو حاضري پول بدي تا يك روز ابري داشته باشي؟ پول بدي تا يك دختر سه ساله كه چترياش ريخته باشه تو پيشونيش بياد از جلوت رژه بره؟ نه! حاضر نيستي. پس همه چي نسبيه و رو چيزاي نسبي نميشه به بهانه زيبايي قيمت گذاشت. نفسي مي گرفتم: طلا براي من زشت ترين چيز دنياس، زشت ترين هم نباشه چيزيه در حد سرب و آلومينيوم. ازون گذشته اگه بنا به قشنگي باشه برنج يا برنز خيلي هم شيك ترن.
زن هايي كه دو كلاس سواد داشته باشند جواب بانمك تري در آستين دارند: چون چگالي بالا دارد و صد البته قابليت شكل پذيري بالا، مقاوم است، زنگ نمي زند و خورده نمي شود. زن هاي تحصيل كرده همگي سر يك كلاس درس نشسته اند، جواب هايشان با هم مو نمي زند. من هميشه براي اين قبيل زن ها دست مي زنم و يك جواب دارم: بتن. بله بتن. اين وجود دوست داشتني و مقاوم. چرا زن ها حلقه هايي از بتن به انگشت نمي اندازند كه تمام شرايط گفته شده را دارد. در اينجا جواب داده مي شود: چون زيبا نيست و از اينجا به بعد دور باطل بحث ما كامل مي شود تا زماني كه جنگ مغلوبه مي شود، يك نفر سپر مي اندازد و در همان حال بناي رابطه اي كه تسمه هايش يكي يكي در زير گامهاي هيولاي بحث در رفته است روي هم مي خوابد و تمام.
وقتي انعكاس قدم هايش دور و دورتر شد و هاله اندامش در نوري كه از دهانه پاساژ هجوم مي آورد براي آخرين بار درخشيد و به روشنايي يك ظهر آفتابي پيوست، يك رابطه تكراري برايم به نهايتي تكراري ختم شده بود. دور و برم را نگاه كردم زني كه اين فتنه را بر پا كرده بود دست مردي را گرفته بود، دماغش را به ويترين چسبانده بودو نگاهش رابه زيباترين و مقاوم ترين عنصر دنيا دوخته بود. بي اراده آهي كشيدم، زن و مردهايي كه در مورد طلا نظر يكساني دارند مي توانند خوشبختي را با نوك انگشتانشان لمس كنند.
پياده به راه افتادم، به هيچ چيز فكرنمي كردم، حتي خودم را سرزنش هم نمي كردم كه اصلي مهم را به سيل يك خشم ناگهاني سپرده بودم: وقتي پول تو جيبت نيست نظريه صادر نكن. مثل هميشه بودم. هروقت تنها مي شوم اين حس خالي شدن، اين سبكي بادكنك مانند سراغم مي آيد و تا مدت ها بي هيچ تمركزي تنها راه مي روم.
دو پاي كوچك فرو رفته در كفشي تخت در يك قدمي ام ايستاد، پوست سفيد پا از كناره هاي كفش لبخند مي زد. مدت ها پيش در يك مهماني نيمه تاريك شبانه ديده بودمش و كمي حرف زده بوديم. تازه بيكار شده بودم، قدم كوتاهتر از هميشه بود، دماغ و صورتم در بدقواره ترين وضع ممكن. شب كه به نيمه رسيد بي خداحافظي رفته بودم، دو سه ساعت در خيابان ها پرسه زده بودم و فاصله تيرهاي برق را قدم گرفته بودم. موج مثبتش را پاشيد توي صورتم: چطوري تو؟ واي خداي من! چه زيباست از زني با موهاي چتري ريخته در پيشاني بشنوي چطوري تو. هيچ دو كلمه ديگري نمي توانست زلزله اي با اين قدرت در زير پوست و گوشت و دهان باز مانده ام صورت دهد. پس لرزه هايش را با كشيدن اي ي ي در اي بد نيستم خرد كردم و ريختم جلوي پايش روي سنگفرش پياده رو. مسيرمان يكي بود. كنار هم راه افتاديم. حرف نمي زديم زير آفتابي كه به همه چيز رنگ طلايي تندي زده بود تنها راه مي رفتيم. من آرام آرام در يك مستي ملايم فرو مي رفتم و او داشت به وظيفه اي كه در آسمان ها قبل از اينكه پيش پاي من بيفتد برايش تعيين كرده بودند عمل مي كرد. در خرافي ترين افكار زندگيم غرق بودم كه يك نفر كنارگوشم نعره زد: بدو موز ببر. از كنار موزهاي درشت و زردرنگ رد شديم. من قدم هايم را كند كردم و موجودي ام را تخمين زدم: موز مي خوري؟ سرش را به نرم ترين شكلي كه مي شد تكان داد، درست اش هم همين بود، لبانش براي حرف زدن آفريده نشده بودند.
با نوك انگشتانش خشن ترين كار زندگيش را انجام داد، با ظرافت تمام برش هاي پوست موز را تا نيمه پايين كشيد: تو چي؟ از زني كه كم و خلاصه حرف بزند موجودي دوست داشتني تر نيست. به لبانش كه به سطح زبر موز نزديك مي شد نگاه مي كردم: من موز دوست ندارم، اصلا از بچگيم دوست نداشتم، البته اون وقتا گيرمون هم نمي اومد... ايستادم. صدا توي گلويم دست و پا زد و جان داد. انعكاس قدم هايي روي گرانيت بادكنك را تركاند. از پشت ويترين خودم را مي ديدم كه دنبال مخفيگاهي مي گردم و نفرت از سنگ هاي قيمتي را قورت مي دهم. سرش را كمي كج كرد و لبان مرطوبش آرام، مثل پنهاني ترين دعا، تكان خورد: چي شدي تو؟ چشم در چشم هم بوديم، سعي مي كردم پلك نزنم تا پرده شفاف سرازير نشود، به بهانه قرمز بودن چشمهايم فكر مي كردم.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:۱۸ ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٥
تگ ها :
نظرات ()


